![]() |
![]() |
|
| جایی برای ِ خرد شدن ِاعصاب ِبرخی خواننده گان اش و لذّت ِبرخی دیگر ؛ البته هیچ کدام اش برایم مهم نیست |
|
" بُغض " ۳/۲/۸۸
تو تموم ِاین شبا، همه ی ِنیمه شبا تو تموم ِاین روزا، روزای ِتیره و تار گریه های ِدر سکوت؛ خنده های ِنابجا
جز تو هیچ فکری نبود جز خیال ِدیدنت جز غبار ِانتظار واسه من هیچی نبود
بی تو بغضای ِشکسته کم نبود بی تو حتا یه ذره شادی به جای ِاین همه ماتم و درد و غم نبود اگه بودی، اون درخت ِبید ِگوشه ی ِحیاط تنها مهمون توی ِ این بزم ِشکستن ام نبود
آره دل تنگ ِتو بودم ولی باز هیچ صدایی از دل ام در نیومد ناله ی ِنی که باید بپیچه تو صدای ِباد مال ِتو قصّه ها بود گفتم؛ هیچ صدایی ام از این دل ام در نیومد
حالا هم که ناله ها و گریه هام خس خسای نفسام کم کمک داشت صدا پیدا می کرد
که دیگه دلی نمونده که برای ِدیدنت تنگ بشه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:22 توسط پریشان |
|
|
من می جستم گوشه یی از بهر ِفراغ // هر روز و شب ام گرفته در دست، چراغ نی! یافت نشد هر چه که گشتم امّا // اینک گیرم از قدح ِباده سراغ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:46 توسط پریشان |
|
|
به نظر ِشما وجه ِمشترک ِاین کشور، این دنیا با زندان چیه؟ چه فرقی با هم دارند؟! زندان رفتن درد داره؟! تو خونه که نشستیم با زندان فرقی داره؟! نظرات ِتونو اگر خواستید تو کامنتایی که می گذارید بنویسید.
این مومنی یِ ریایی ام را به کنار // بگذارم و بندم به کمر هم، زُنّار کاین حال ِپریشانی و اندوه و بلا // خوب دانم که بیاید از بُن ِدین، به بار
این محبس ِتنگ ِابدی ما را بس // کاین مُلک، دوصد طعنه زَنَد بر محبس از هدهد ِخوش محضر ِعطّار، اثر // نَبوَد و پُر است، آسمان از کرکس
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:44 توسط پریشان |
|
|
غمنامهیِ نسلی سوخته دوازدهم ِفروردین ِ1388
آی پدرا! آی مادرا! تموم شده دور ِشما
آی پدرا! آی مادرا!
اگه یه روزی پرسیدیم از شماها که : - «این چه وضعیه که ساختین واسه ما؟» چه جوابایی میخواین بدین؟ اون وقت میخواین چی کار کنین؟ جواب ندین؟ حاشا کنین؟ فرار کنین؟ ما میدونیم جواب چیه؛ پس راست بگین؛ که هرچی هم ما میکشیم تو این روزا از دروغ و ریا و کذب ِآدما ست دیگه نه حتّا تویِ هیچ قصّهیی ام نیس که بگه: - «زمین پر از صلح و صفاست! اینا همه لطف ِخداست! ارثیهیِ من و شماست!» نه دیگه نیس تموم شده قصّههای دل خوشکُنَک! دیگه نه حتّا نمیخوایم اسم ِشونو بیاریم و یاد کنیم تو این روزا! حقیقتایِ اون زمان الان شده رویا و خواب ِگولزَنَک!
آی پدرا! آی مادرا! تموم شده دور ِشما
آی پدرا! آی مادرا!
صدایِ نسل ِما میگه: - «بیشتر ِاین بدبختیا، میوهیِ تاریک ِگذشتهیِ شماست» نه اینکه ما بیتقصیر ایم ولی باید بگم که باز هرچی باشه حالامون آیندهیِ نزدیک ِگذشتهیِ شماست تمام چیزایی که کابوس ِشباتون ام نبود حقیقت ِزندهگییِ تمام ِهمنسلایِ ما ست باز ام میخواین سکوت کنین؟ عیب نداره کاشکی فقط سکوت باشه راه ِچاره
آی پدرا! آی مادرا! تموم شده دور ِشما
آی پدرا! آی مادرا!
اصن گذشتیم ازتون؛ از هرچی که بوده و هست الان بین ِشما و ما فقط شما رو به خدا با این سکون و سستی و سکوت ِتون نخواین دیگه که ما و هم نسلایِ ما ساکت بشیم مثل ِشما اگه شما میخواین که جبران بکنین گذشته رو اگه میخواین کمک کنین به ما تو روزگار ِنو اگه میخواین آسمون ِآبی رو باز با چشماتون خوب ببینین اگه میخواین گواه ِهستییِ دوبارهیِ گل و شقایق و سرو باشین سکوت که راه ِچاره نیست! همراه و یار ِما بشین! سکوت که راه ِچاره نیست! همراه و یار ِما بشین!
آی پدرا! آی مادرا! تموم شده دور ِشما تموم شده دور ِشما حالا دیگه دور، دور ِماست شب ِما رو به انتهاست شب ِما رو به انتهاست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 18:10 توسط پریشان |
|
|
سلام. سال ِنو رو به همه تبریک می گم و الا آخر و از جور حرفا ... فعلن به عنوان ِاولین پست ِسال ۲۵۶۸ به همین دو رباعی بسنده می کنم :
از روز ِازل، تمام ِما شاه شدیم // از ابر برون آمده و ماه شدیم با سر به کف ِزمین فتادیم کنون // مردیم و چو جغد ِشوم ِشب گاه شدیم
* * *
پیر می گفت : جوان قدر نه این دنیا را // زهر ِامروز بود بِه شِکر ِفردا را جعد ِیار و می ِناب و رود و دیدار ِبتان // ارزد این بیش، دو صد نعمت ِآن عقبا را
پی نوشت ِ۱ (یک روز بعد از پست ِاصلی) :
۱- دانلود ِ" دو تا چشم ِسیا داری" با صدای ِزنده یاد "بیژن ِمفید" ترانه سرا و آهنگ ساز : بیژن ِمفید دانلود ِ"متن ِترانه"
۲- دانلود "حرکت از این بیش شتابان کنیم" با صدای ِ"داریوش" ترانه سرا : محمّد علی ی ِاصفهانی آهنگ ساز : محمّد ِشمس دانلود ِ"متن ِترانه"
۳- دانلود ِ"بدرخش ای الماس ِخوش تراش" (Shine on you crazy diamond)اثر ِ گروه ِ "پینک فلوید" / ترانه سرا و آهنگ ساز: راجر واترز خواننده گان : راجر واترز/دیوید گیلمور با هم راهی ی ِریک رایت و نیک میسون دانلود ِ"متن ِترانه"
(این آخری به مناسبت ِقوّت گرفتن ِاحتمال ِسرمربّی گری ی ِافشین ِقطبی در تیم ِملّی ی ِایران!)
پی نوشت ِ۲: ۱- علی ی ِدایی هم انقدر کلّه شقّی کرد که به اندازه ی ِکافی دلیل برای ِاخراج اش از فوتبال ِایران وجود داشته باشه. ۲- فعلن هیچ حرفی درباره ی ِانتخابات ندارم بزنم؛ هرکس کاری داره می تونه به ستاد ِ انتخاباتی ی ِ "مهدی ی ِکرّوبی" مراجعه کنه. ۳- چند نظر سنجی ی ِ جدید گذاشتم که دکور نیستن. خواهش می کنم به گزینه های ِ مورد ِنظرتون رای بدین و اگر هم مشکلی با نظر سنجی ها داشتین کامنت بذارین.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 2:42 توسط پریشان |
|
|
خیلی وقت بود به علّت ِشلوغی یِ زیاد ِ سر ام ، آپ نکردم ؛ ولی امشب وقت پیدا کردم تا این ترانه ی ِجدید ام رو بذارم :
پیش کش به (ش)
من ام اون سایه ی ِسرگردون ِشب های ِسیاه من ام اون مسافر ِخسته و زار و بی گناه از تن ِزخمی ی ِمن هیچ چی نمونده جز غبار هستی و زنده گی ی ِمن شد فدای ِ یک قرار بوده این قرار ِمون که تو بیای آخر ِسر ولی تو نیومدی من ام شدم یه در به در خشک شده هر دو تا چشم ام روی ِاون پنجره ها دل ام امّا نمی خواد پنجره حتّا بشه وا پشت ِاین پنجره ها نمی دونم چی میگذره امّا اینو می دونم از همه چی قشنگ تره همیشه چشم انتظار ات پشت ِدر منتظر ام خسته گی ندارم و بی درد ِسر منتظر ام هر چی هم که بگذره هیچ وقت پشیمون نمی شم راسته که ویرون شدم امّا پریشون نمی شم اگه حتّا از تن ام از چهره ام از قامت ام نمونه هیچ چی به جز سایه ی ِتار ِطاقت ام ، نمی رم وا نمی دم تا آخر ِعمر ِزمین یا نه حتّا تا ته ِهرچی که هست ؛ هم اون هم این جسم ِمن غبار ِکم رنگ ِگل ِقاصدکه ولی جون ام مثه تن پوش ِپر ِ شاپرکه تن ام این جا عین ِیک مجسّمه منتظره دل ِمن هر روز و شب همه و همه منتظره تا که آخر ِهمه روز و شبا باز تو بیای دل ام آروم بگیره از این بلا باز تو بیای سایه و غبار و دود از تن ِمن بکنه فرار تن ِمن بشه مثه تن پوش ِابرای ِبهار
۲۸ ِ دی ماه ِ۸۷ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:25 توسط پریشان |
|
|
« قاتل » (وصیّت نامه) ۲۲/۸/۸۷
هیچ می دونی تو - آره تو - قاتل ِمنی ؟ / خودتو چرا به کوچه علی چپ می زنی ؟ آره با خودتم - آره تو - با تو ام / همونی که دل نداره ، خود ِ تو ، با تو ام هیچ می دونی تا حالا ، چند تا بدبخت مثه منو / ول کردی و رفتی و پشتِ سرت ، گفتن نرو !؟
امّا تو حتّا یه نگا به پشت سرت نمی کنی / میری و عین خیالتم نیس که بمونی ما می مونیم تنها با هزار تا خاطره / اما خاطره هایِ ما زود از یاد ِتو می ره
مثه اسباب بازی یِ شکسته ، کتاب ِخونده / که جای ِانگشتات رویِ تنِ اون ، مونده میندازی ما رو دور ، تا شهرداری ببره / آخ الهی نعش کِش ، جنازه تو ببره
هیچ می دونی تو - آره تو - قاتل ِمنی ؟ / خودتو چرا به کوچه علی چپ می زنی ؟ هیچ می دونی تا حالا ، چند تا بدبخت مثه منو / ول کردی و رفتی و پشتِ سرت ، گفتن نرو !؟
خبر ِتو میشنوم یه روز ، ای کاش زود بیاد / می شنوم تموم ِاون آرزوهات ، رفته به باد می خواستی یه روزی ملکه ی ِ دنیا شی / ماها که پل بودیم واست ، باقی ی ِ دنیا چی ؟
آره درسته که فعلن روی ِ خر ِ مرادی ، / بعدنا معلوم می شه دسته گل به آب دادی فکر می کنی خوشگلی ؟ شاید جلو آینه همونی / ولی اینو همه می دونن که تو خود ِشیطونی
هیچ می دونی تو - آره تو - قاتل ِمنی ؟ / خودتو چرا به کوچه علی چپ می زنی ؟ هیچ می دونی تا حالا ، چند تا بدبخت مثه منو / ول کردی و رفتی و پشتِ سرت ، گفتن نرو !؟
می گی من فمینیستم ، باشه بگو ؛ بی خیال / حتمن ماها مردسالاریمو و عین ِدجّال ولی این تویی که باید توی ِروت وایساد / تویی که دادی همه چیزای ِما رو بر باد
خیلی حرفای ِدیگه من دارم ولی باز / بیت داره تموم می شه که حرفا نشه دراز برو دیگه حسابت با کرام الکاتبینه / جات توی ِجهنم و کنار ِقاتلینه
هیچ می دونی تو - آره تو - قاتل ِمنی ؟ / خودتو چرا به کوچه علی چپ می زنی ؟ هیچ می دونی تا حالا ، چند تا بدبخت مثه منو / ول کردی و رفتی و پشتِ سرت ، گفتن نرو !؟
آره با خودِتم آره ، همونی که دل نداره ، از همه چیزا بیزاره . چیه واس چی انکار می کنی ؟ با خود ِخودِتم ، با تو ام ای بابا با تو ام دیگه ! هُش !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:38 توسط پریشان |
|
|
« خزان ِ عشق » ۲۰/۸/۸۷
خزان ِ عشق ، مرا در گرفت و داد به باد // که از دل ِ به باد رفته ، اِی دوصد فریاد هزار طوفان ، خیزد همی ، ز ِعشق و جنون // هزار فتنه و رعد و هزار برق و باد هنوز ، عشق ِ من ، چو یک نسیم ، آرام است // نه خانِمان سوزنده بلای ِ صد آباد چو برگ ِ زرد ِ ناروَن درخت ، بودم من // به سان ِ پر ، من را ، برگرفت از بنیاد تمام ِ راه ، مرا ، زیر بُرد و باز ، زَبَر // هزار قصّه ی ِناگفته گفت ، بر من ، باد چو سِرّ ِ عشق ، شنیدم زِ لحن ِ جان سوز اش // زدم غریو ؛ ولی او مرا نکرد آزاد بگفت : « تا به روز ِ بازپس ، اسیری تو // به دام ِعشق ِ او ، اگرچه سَردهی ، فریاد » دعای ِ خویش ، به هفت آسمان ، گرفتم من // که : « نیک معشوق ام ، کاش ، حال ِمن بیناد ! کمی بگیرد رحم او و بگذرد از من // گناه کار ام ؛ لیکن ببخشد او از داد » ندا بیامد که : « اِی فقیر ِدل داده ، // فنا بشو ، گر خواهی ، رهایی از بی داد » ز « پریشانی» و نالانی ی ِمن ، لَختی کاست // فنا شدن ؛ رفتن سوی ِ ناکجا آباد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 2:43 توسط پریشان |
|
|
یک روز ، بکردم گذر ، از گورستان // آبادتر از هزار شهر و بُستان
گفتم : عجبا ز شادی ی ِ اهل ِ قبور // پس، گیر شتاب ، سوی ِگور، ای انسان ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 2:41 توسط پریشان |
|
|
یک روز ، یکی آیِنه پرسید مرا // آن کیست که باشد به کمال ، از تو ، وَرا ؟
سنگی بزدم ، بشکستم آینه را // تا نفس ، بگیرد عبرت ، ز ِ ماجرا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 3:36 توسط پریشان |
|
|
1- این یکی از مشهورترین مطلع های ِغزلیات ِ حافظ است :
اگر آن ترك شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را===================== 2- این ها مشهورترین تضمین های ِ دیگر شاعران از این مطلع ِخواجه ی ِشیراز هستند : اگر آن ترك شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آن كس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ كه می بخشد سمرقند و بخارا را صائب تبریزی
=====================
اگر آن ترك شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را هر آن كس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب كه می بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاك گور می بخشند نه بر آن ترك شیرازی كه برده جمله دل ها را شهریار 3- این هم تضمینی است از این جانب که [ به قول ِحکیم نظامی ِ گنجوی ] خشتی زده ام و نه بیش : اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ز ناداری و فقر و مسکنت وز بی کسی یارا ، به او چیزی ندارم تا دهم گر او بخواهد ، من به جان خواهم دهم این بینوا جان ِ فزون خوا را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 3:46 توسط پریشان |
|
|
غزل ِ« تنها چرا ؟ »
استقبالی از غزل ِ مشهور ِ شهریار به نام « حالا چرا ؟ »
آمدی ؛ امّا نداری کینه و دعوا چرا ؟ // بی وفایی از تو بود و من شوم رسوا چرا ؟
چون که مرده پور ِرستم ، نوش دارو را چه کار ؟ // آمدی تا باز گویی : « آشتی ! دعوا چرا ؟! » ؟
آن زمان که در برت بودم ، بگفتم : « نازنین ، // مهر ِ امروزت به فردا مفکن و فردا چرا ؟ »
عمر ، بگذشت و فنا شد این جوانی در رهت ؛ // با جوانان ، باز ، نرد ِ عشقت و با ما چرا ؟
گر که دیروزی ، نبودم اعتباری ، نزد ِ تو ، // هان ! چه شد ؟ اینک سراپا گشته ای شیدا ، چرا ؟
چون گرفتی تابش ِ مهرت ، ز ِاهل ِاین زمین ، // ای عجب ! که سوز و سرما نیست در دنیا ، چرا ؟
در ره ِ عشقم ، سراسر ، من به تنهایی روم // رهگذرها را تعجّب : « این چنین تنها چرا ؟ »
« شهریار » ، این گفت ؛ امّا شاید از کنه ِدلش ، // نی رضایت داشت کاین گونه شوی رسوا ؛ چرا ؟
لیکن ؛ اینک من به جد گویم که : « از این جا برو ! » // تا کجا صبر و حیا گیرم ، مدارا را چرا ؟
رو ، که دیگر من نخواهم دیدن ِ رویت ؛ که تو ، // ماه ِ بدریّ و « پریشان » سازیم شب ها چرا ؟
به انجام رسید در یکم ِ خرداد ماه ِ یک هزار و سی سد و هشتاد و هفت ِ خورشیدی ِ خیّامی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:41 توسط پریشان |
|
|
توضیح : در و تخته و پنجره و دیوار و ... دست به دست هم دادند که ما ولنتاینمون بد جوری خراب شه و منم انقد حالم گرفته بود که شبش این غزل رو گفتم :
منم من عاشقی هستم، ز معشوقش جدا مانده / منم درمانده ای کز این سرا و آن سرا مانده در این بیداد و این سردرگمیّ و این سراسیمی / هم از عشق و هم از لذّات آن اینک رها مانده من این جا در خم این کوچه پس کوچه همی گردم / قدم ها و قدم ها و هنوز از کوچه ها مانده در این روزِ خجسته که همه غرق گل و مهر اند / من این جا زانوانم را بغل کرده ، جدا مانده همه شادند و خوشحال و به عشق خویش می بالند/ولیکن از دو پایم من به وارون درهوامانده سحر هم شد ولی من بامداد و صبح نشناسم / به مادام این غم تاریک در شب ها به جا مانده جهان را نیک می دیدم ولی اینک به ناکامی / به بد نامیّ این دنیا شهادت های ما مانده من این عشقم چوشهد و چون شکرمی دیدم و اینک / چونان مِی ، بینمش ، ده ساله و تلخ و شتا مانده من اینجا در دل غفلت شدم محبوس و درحالی/که باز از کاروان عشق هستی بخش، جا مانده صبوحی ده کزین حال « پریشان » آردم بیرون / که بینم راه عشقم از کجا تا ناکجا مانده در اینجا من به حبس و دیگران خشنود و خوش کام اند من این تا کی بگویم : کاین سر ما بی کُلا مانده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:11 توسط پریشان |
|
|
امروز دو تا غزل میگذارم اون هم بعد از مدتها بسته بودن این بلاگ :
غزل ِ« بنشینم و بگریم » گهی از غم ِ فراقت ، بنشینم و بگریم گه در بند و وثاقت ، بنشینم و بگریم به کجا روم که چندی بر ِِتو نشینم ، ای گل چه کنم که در سرایت ، بنشینم و بگریم تو به چشم ِخون فشانم به دوصد جفا بخندی که به خنده روی ِ ماهت ، بنشینم و بگریم تو به فکری که ز نازت ، به سرای یأس افتم من از این خیال ِ خامت بنشینم و بگریم من و دل شکستگی را چه کنم جز این بُکایم به ابد و تا قیامت بنشینم و بگریم تو و دوستیّ و عشقت ، منمم به آتش افکند که ز غمزه و فسونت بنشینم و بگریم تو کزین سبوی لبریز ، قدح و پیاله دادی منم این خمار و مستت ، بنشینم و بگریم گرم از بَدر ِنگاهت ، بر ِ دیوانگی افتم ز جمال و روی و حسنت ، بنشینم و بگریم چو ازین خراب حالم ور از این فراق ِجان سوز بِدَر آیم ، از فراغت ، بنشینم و بگریم که به عشق و باده مستی ، چه کمم بود ز مجنون ز « پریشانی » ِخلقت ، بنشینم و بگریم
غزل ِ« کاسه ی صبر » در بستر ِ مرگ و حضر افتاده ام افتاده ام//در پیشگاه ِعشقت این جا ، من سرم بنهاده ام تو ناز و غمزه می کنی ، تا شور و غوغا افکنی//در این دل ِمسکین که من در راه ِ مهرت داده ام من سال ها مجنون بُدم ، لیلای ِ من گم گشته بود// تا آن که تو پیدا شدیّ و من به پا افتاده ام بر من جفا تا کی کنی ای ماه ِ نور و روشنی// تا کی تمنای وصال ِ تو ، دگر واداده ام من را به صد حیلت به دام افکنده ای افکنده ای//روزی کزین دامت رَهَم ، آزاده ام آزاده ام تا آن زمان کز خانه ی عشقت شوم بیرون ، دلا//از این غم و درد ِفراقت من به خاک افتاده ام شب تا سحر ، خونین جگر ، بیدارم و بنشسته ام // تا لحظه ای آسایش از مستی ّ و جام ِ باده ام تا کی « پریشان » باشم و نازت به جانم برخرم // من در ره ِمهر و وفا جان داده ام جان داده ام لبریز و مملوء شد دگر این کاسه ی صبر ِسرم // عیبی نباشد هم ولیکن من به سادس زاده ام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:50 توسط پریشان |
|
|
خزعبل کده ی ِاصلی تماس با خزعبل باف صندوق چه ی ِخزعبلات پروفایل ِ صابلّه ی ِ این خزعبل کده |
| ما این جا برای چه مشتی خزعبل می بافیم ؟ |
به نظر شما ، فایده ای هم داره ، که آدم ، علّامه ی دهر و دائرۀ المعارف ِ سیّار باشه؟ اگه داره ، پس این خراب شده رو ببینید ؛ اگه نداره هم ، هر جور راحت اید .
|
| صندوق ِ مراسلات |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|