![]() |
![]() |
|
| جایی برای ِ خرد شدن ِاعصاب ِبرخی خواننده گان اش و لذّت ِبرخی دیگر ؛ البته هیچ کدام اش برایم مهم نیست |
|
هنرمند برایِ رشد به صبر نیاز دارد نه به ترکاندن ِبازار!
گپی با عبدی ِبهروانفر، موزیسین ِراک و بلوز در حاشیهیِ اجرایی خصوصی در تهران
* روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۳۱ ِاردی بهشت ِ۱۳۸۸
پیشنوشت- عبدی ِبهروانفر متولد ِ1354 در مشهد است. او سالهاست که دغدغههایش در عرصهیِ موسیقی ِراک و بلوز و نیز موسیقی ِفولکلور با تاسیس و سرپرستی ِ«گروه ِراک ِماد» در مشهد- متشکل از خودش، نوید ِاربابیان، علی ِباغفر و محسن ِنامجو- و ضبط و انتشار دو آلبوم در کانادا و امریکایِ شمالی نشان داده است. پس از مدتی اقامت و تحصیل و کار در ارمنستان، مدتی است به ایران بازگشته و حال در حاشیهیِ یکی از اجراهایِ خصوصیش در تهران با او به گفتگو نشستم. هر دو ترجیح دادیم در رابطه با گروه ِماد و سرانجامش و سایر ِمسایل ِگذشته کمتر بگوییم و بیشتر بپردازیم به بحث ِمخاطب و هنرمند و رابطهیِ مخدوش شدهیِ آنها در ایران. فرصت کوتاه بود و بسیاری حرفها ناگفته ماند و بحث در باب ِموسیقی ِمحلی ِخراسان و کارهایِ خود ِعبدی موکول شد به مرتبهیِ بعد. از همه چیز گفتیم از «دورز» و «پینک فلوید» و «جیمی هندریکس» گرفته تا خدابیامرزها «فرهاد» و «فریدون ِفروغی». باشد تا شما را خوش بیاید!
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 21:50 توسط پریشان |
|
|
من آمده ام؛ من آمده ام که عشق فریاد کنم در غم ِنبودن ِ«جلیل ِزُلاند»
* روزنامه یِ روزان/شنبه ۱۹ ِاردی بهشت ِ۸۸ البته تیتر ِاین یادداشت به دلیل ِارتباط داشتن با "گوگوش"! سانسور شد و "ای ساربان آهسته ران" جای گزین اش شد!
لینک ِمطلب در وب گاه ِروزنامه یِ روزان
الف- کسی در می گذرد؛ در می گذرد از این دالان ِپرپیچ ِدنیا؛ کسی که بارها و بارها با نواها و نغمه هایش، با آهنگ ها و آوازهایش، این دالان ِتاریک را به زیب ِنور آراسته و تاریکی زدوده؛ آن گاه که در می گذرد، ما، همان ها که اسم ِخود را «ایرانی» گذاشته ایم، در کمال ِبی اعتنایی و نا آگاهی، نبودن اش را وقعی نمی گذاریم؛ یا نمی شناسیم اش- که فرزندان اش، آینه هایِ عمر اش را می شناسیم- و یا اگر بشناسیم و خبر ِتلخ را بشنویم که «جلیل ِزُلاند، بزرگ ترین آهنگ ساز و آوازخوان ِمعاصر و حنجره یِ زرین ِافغانستان درگذشت.» می گوییم «افغانستان کجا و ما کجا؛ مگر آن ها مرگ ِبنان ها و ترقی ها و یاحقی ها و بسطامی ها را وقعی نهادند؟» و من در جواب می گویم «بله؛ اتفاقاً آن ها بیش از ما به وحدت ِپارسی زبان ها؛ تاجیک ها، افغان ها و ما ایرانی ها، اندیشیده اند و آن را مهم تلقی کرده اند»؛ برایِ آن ها تفاوتی شاید نکند «جلیل ِزلاند» و «بابک ِبیات»؛ ولی لابد برایِ ما فرق دارد! که چند روز می گذرد و باز هم خبری نیست که نیست؛ او در می گذرد در میان ِهیاهو و مویه یِ رسانه هایِ افغانستان و توجّه ِشبکه های بین المللی، و در ایران، نه روزنامه یی و نه خبرگزاری یی و نه ...
ب- شاید لازم باشد بگویم «جلیل ِزلاند» یادگارهایی در میان ِما مردمان- ما اهالی ِایران- هم گذاشته که خالی از لطف نیست گفتن ِشان؛ که شاید «من آمده ام که عشق فریاد کنم» از همه مشهور تر است و حتماً خیلی از ماها آن را هنوز زمزمه می کنیم؛ و از دیگر نغمه هایش که برایِ مان آشنا ست می توان برشمرد؛ «ای ساربان آهسته ران» که به گفته یِ خیلی ها روح ِسعدی را شادمان کرد، «دختر کنار ِپنجره تنها نشست و گفت» که طی ِیک ساعت بر رویِ شعر ِفروغ ِفرخ زاد ساخته شد، «وقتی عاشق شوی راز ِدلت گفته نتانی» و بسیاری دیگر ...
پ- حال هم باید مثلاً زندگی نامه یی بگویم تیتروار: او شاید اولین آوازخوان ِحرفه یی در افغانستان بود؛ نخستین ارکستر ِرادیویی ِافغانستان را او به راه انداخت؛ از دهه یِ پنجاه ِمیلادی تا پیش از ورود ِارتش ِسرخ به افغانستان، مدیریت ِرادیویِ آن را بر عهده داشت؛ سرودهایِ ملّی ِافغانستان در سه مقطع ِحکومت ِمحمّدظاهر شاه، جمهوری ِمحمّد داود خان و جمهوری ِدموکراتیک ِخلق را او ساخت و در اوج ِهنر اش تحت ِعنوان ِ«حنجره طلایی ِافغانستان» به شهرت رسید؛ سفرهایی پرتعداد به ایران داشت و حاصلی پربار و فرزند ِمشهور و هنرمند اش «فرید» را برایِ تحصیل به هنرستان ِموسیقی ِتهران فرستاد؛ پس از آغاز ِجنگ ِداخلی، کشور اش را ترک کرد و به امریکا رفت؛ در آن جا تا همین چند روز ِپیش ماند و در همان جا- کالیفرنیا- درگذشت ولی همواره یاد ِافغانستان و ایران در دل اش زنده بود. فرزندان اش- از جمله فرید، وحید و سهیلا زلاند- که بی شک آینه یِ تمام نمایِ یک عمر تلاش ِپدر در راه ِموسیقی هستند، همه راه ِاو را ادامه دادند و در راه ِاعتلایِ موسیقی ِافغانستان و ایران کوشیدند؛ هرچند انگار ایران قصدی برایِ تسلایِ خاطر ِآنان نشان نداده است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:1 توسط پریشان |
|
|
چیزی میان ِاُلیور اِستون و علی ِحاتمی! امّا از نوع ِعاشقانه اش! مروری بر کارنامه یِ هنری- تلویزیونی ِ«حسن ِفتحی»؛ به بهانه یِ پخش ِآخرین اثر اش، «اشک ها و لبخند ها»
* روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۱۷ ِاردی بهشت ِ۸۸
پیش درآمد- حسن ِفتحی را دیگر می توان یکی از سه نام ِشناخته شده یِ سال هایِ اخیر در عرصه یِ سریال سازی ِ«جدّی» و غیر ِطنز ِتلویزیون- دو نفر دیگر شاید احمد ِامینی و همایون ِاسعدیان باشند- دانست. او شاید از معدود کارگردانان ِتاریخی ساز ِموفق در بعد از انقلاب باشد که آثاری متفاوت در چارچوب ِدوره هایِ زمانی و تاریخی ِمختلف خلق کرده است و در این باره، پر بی راه نیست که بگوییم او همواره گوشه یِ چشمی به کارنامه یِ مرحوم علی ِحاتمی دارد و حتّی تا قبل از «میوه یِ ممنوعه» احتمالاً به تأسی از حاتمی تمام ِکارهایش را دوبله می کرد؛ حال آن که سال ها بود دوبلاژ کارهایِ سینمایی و تلویزیونی منسوخ شده و صدابرداری ِسرصحنه متداول بود. نکته یِ جالب ِتوجّه ِدیگر شاید این باشد که حسن ِفتحی شباهت ِظاهری ِقابل ِقبولی با «الیور استون»، کارگردان ِمشهور و
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:5 توسط پریشان |
|
|
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران // کز سنگ ناله خیزد، روز ِ«وصال» ِیاران برایِِ خاطر ِعزیز ِ- دل ام نمی آید بگویم زنده یاد- «بیژن ِترقّی»
رحمان ِحسینی * یک شنبه سیزدهم ِاردی بهشت ِ۸۸ / روزنامه یِ "روزان"
الف- چند روزی پیش بود که به رسم و عادت ِمألوف- که دیگر گویی روز ِمان هم بی آن شب
ب- این جا نیستم برایِ آن که زنده گی نامه یی بنویسم؛ که دیگر، آن مثلن زنده گی نامه ها را از هر گوشه و کناری می شود پیدا کرد که «ترقی «آتش ِکاروان»، «بی داد ِزمانه»، «می زده»، «بهار ِدل نشین» و کرور کرور ترانه هایِ فرد ِاعلایِ دیگر سروده» که تا فرصت داریم و دارند، می شود در باب ِشان سخنرانی ها کرد و محفل ها به پا کرد. از این که بگویم «ترقی» بود که ترانه را روایی کرد، ترانه را واجد تصاویری عینی کرد و حتّا ترانه را به دیالوگ نزدیک کرد، شرم دارم؛ که اگر من ِنگارنده هم ندانم، حتمن اهل ِفن و مخاطبان ِفهیم ِموسیقی، الآن همه یِ این ها را مثل ِکتاب هایِ مدرسه از بر اند.
پ- استاد! می بینی که برایِ تو و در سوگ ِوصل ِتو به عزیزان ات در آن سو ست که شعر شاعر را دست برده ام و «وداع» را به «وصال» بدل کرده ام که اگر هیچ کس نداند من که می دانم و چند باره هم می گویم که خودخواهی یِ ماست که هر وصالی را برایِ ما وداع جلوه می دهد و در غم ِآن وداع بر سوگ ِمان می نشاند؛ امّا باشد، اشکالی ندارد؛ پس: «بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران//کز سنگ ناله خیزد، روز ِ«وصال» ِیاران»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 2:40 توسط پریشان |
|
|
خانه نشینی ِ«محمّد ِچرم شیر» خیلی ها را نمایش نامه نویس کرده است! سخنی درباره یِ نمایش ِ«رویاهایِ خلیج ِفارس» نوشته یِ «سیروس ِکهوری نژاد» به کارگردانی ِ«امیر دژاکام» اجرا شده در «سالن ِاصلی ِتئاتر شهر»
پویا جامی
*یادداشت ِیکی از همکاران/روزنامه ی ِروزان/سه شنبه ۱ اردی بهشت ِ۸۸
الف- پیش درآمد یا چرا این نمایش در سالن ِاصلی اجرا رفت؟ اولین نمایشی که از امیر ِدژاکام دیدم یادم هست سال ِ79 بود به نام ِ«دزد ِدریایی» که پرسوناژ ِاصلی را «خسرو احمدی» بازی می کرد. نمایش ِخوبی بود؛ امّا «تئاتر»-به معنایِ اخصّ ِکلمه- نبود بلکه بیش تر می خورد که یک «واریِته» باشد نه «تئاتر». همین به من نشان داد که کارگردان- جدا از این بحث- نسبتاً کار اش را بلد است. بگذریم؛ بعد از آن هم نمایشهایِ دیگری از او دنبال کردم مثل ِ«ضیافت ِشیطان»، «لیلی و مجنون»، «ملکه یِ جنّیان» و ... که همه نمایشهایی خوب از نظر ِمتن، کارگردانی و طراحی بودند؛ خصوصاً آن ها که طراحی هایِ «آتیلا پسیانی» را یدک می کشیدند. در همه یِ این سال ها می دیدم که امیر ِدژاکام هر سال یک یا شاید دو اجرا در تئاتر شهر داشت و باز هم بسیاری اجراهای دیگر در فرهنگسراها و خانه یِ نمایش و ... امّا به دلیل ِانتخاب ِسالن ِمناسب برایِ هر اجرا، این مسئله خیلی به چشم نمی آمد؛ جز آن مسئله یِ دیگر این بود که او جای کسی دیگر را تنگ نمی کرد و در جایگاه خودش قرار داشت. این همه، وقتی به چشم آمد که «رویاهایِ خلیج ِفارس» را در سالن اصلی دیدم در حالی که نه نمایش برای آن سالن مناسب بود، نه بازیگران ِنه چندان آماده یِ کار، از پس ِمسایل صدای ِاین سالن بر می آمدند و نه حتّی نیمی از ظرفیت ِسالن پر می شد! و همه یِ این ها ...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:26 توسط پریشان |
|
|
مگه چیه خب؟ عیده دیگه! در باب ِآن چه که تلویزیون در نوروز داشت و آن چه که نداشت
روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۲۰/۱/۸۸
پیش نوشت:
در طول ِتعطیلات ِنوروزیِ کمابیش طولانی ِما ایرانیان، سازمان ِمحترم ِصدا و سیما- که از این پس در این یادداشت به صورتی خودمانیتر، آن را تلویزیون می نامیم- تلاش کرد تا به قول ِمعروف سنگ ِتمام بگذارد و مخاطبان ِایرانی را از پایِ انواع و اقسام شبکه هایِ ماهواره یی ِفارسی زبان یا غیر ِفارسی زبان بلند کند و پایِ تلویزیون ِوطنی ِخود ِمان بنشاند. حال ما می خواهیم ببینیم آیا واقعاً چنین کاری را توانسته اند بکنند یا نه؟ آیا تلویزیونی ها به اهدافشان رسیده اند؟ آیا اساساً
1- خواب هایِ بد و خواب هایِ خوش: اگر اجازه بدهید می خواهم شما را ببرم به حدود ِبیست تا بیست و پنج سال ِپیش و هرچند برایِ برخی نیاز به یادآوری گذشته ها نیست؛ امّا لا اقل نسل هایِ بعد از دهه یِ شصت باید بدانند حوالیِ تلویزیون ِآن زمان چه خبرهایی بوده و بدانند که وقتی ماهواره یی هنوز درکار نبود، تلویزیون برایِ مخاطبان اش چه داشت. فکر می کنم خیلی ها بتوانند تصویری را که من می خواهم مجسّم کنند؛ دو شبکه یِ تلویزیونی با ساعات ِپخش محدود و برنامه هایِ محدودتر، تفریح ِخانواده ها منتظر شدن و تماشا کردن ِ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 4:19 توسط پریشان |
|
|
کبابخانهیِ بُناب یا پایگاه ِعملیاتییِ »اینتلیجِنس سِرویس« ؟
(بررسییِ نکات و نقاطی از مجموعهیِ تلویزیونییِ «عمارت ِفرنگی»)
رحمان ِحسینی
شنبه / هفدهم ِاسفند ِهشتاد و هفت / روزنامه یِ "روزان" * تا الان که بلاگ رو به روز می کنم هنوز روزنامه یِ امروز روی ِسایت ِ روزان آنلاین قرار نگرفته؛ لینک رو بعدن اضافه می کنم .
پیش درآمد ِ 1
1- فارغ از تمام ِکاستیهایِ تاریخی و ... که میخواهم ذکر کنم، مجموعهیِ «عمارت ِفرنگی» محاسنی چند هم داشت که ذکر ِبرخی از آنها را بر خود واجب میدانم و از آن جمله است بازییِ چشم نواز ِجنابان محمّد ِمطیع و حسین ِمحجوب و نیز بازییِ درخشان ِسعید ِنیکپور در نقش ِمحمّدعلییِ فروغی؛ 2- کارگردان ِجوان ِمجموعه، در معدودی از سکانسها و پلانها، نشانههایی خوب به جا گذاشته است؛ امّا، هشداری نیز برای ِمحمّدرضا ورزی وجود دارد و آن هم این است که خود را مجذوب و محدود ِ
پیش درآمد 2
1- در روزهایِ دههیِ فجر و مصادف با سیامین سالگرد ِپیروزییِ انقلاب ِاسلامی، از شبکهیِ دویِ سیما، مجموعهیی پخش شد به نام ِ«عمارت ِفرنگی» [به روایت ِمحمّدرضا ورزی!]. هدف ِاین یادداشت، بررسییِ برخی نکات و نقاط ِمبهم، ناقص و یا نادرست، در ساختار ِتاریخی و نحوهیِ به تصویر کشیدن ِوقایع ِتاریخی در این مجموعه است. حال، بپردازیم به بحث. 2- نخست، میخواهم با چند جملهیِ- شاید نمادین، ولی- مهم، آغاز کنم : این، یک قاعدهیِ مهم و منطقی در علم ِتاریخ است: «عمل ِروایت ِتاریخ، بدون ِهر گونه سَنَد یا پشتوانهیِ تاریخی، چیزی جز قصّهسرایی نیست؛ هرچند، برایِ مخاطب، جذّاب باشد.» این قاعده، هدف یا شاید هم اهدافی دارد، که به وسیلهیِ آن، میخواهد راه ِپیش ِرویِ مورّخ یا تاریخ، علم ِاطمینان از صحّت و حقیقت ِامور و در واقع علم ِصددرصدها ست. هیچ چیزی محتملالوقوع یا نیمه راست در آن وجود ندارد. اگر لحظهیی هم، بررسییِ واقعیّتهایِ حادث شده در طول ِزمان، تبدیل به نوعی حدس و گمان ِنیمه محتمل، یا ابزاری برایِ پیشبُرد ِاهداف ِراوی و پژوهشگر شود، دیگر نمیتوان نام ِآن را تاریخ گذاشت. ناماش چیزی دیگر میشد؛ که انتخاب ِنام هم بهتر است، بر عهدهیِ همانها که این بلا را بر سر ِتاریخ آوردهاند و میآورند و - خدای ناکرده - خواهند آورد، باشد؛ تا هر نامی که 3- در اقتباسهایِ دراماتیک از وقایع و روایتهایِ تاریخی، روشهایی وجود دارند، که از میان ِآنها، دو روش از دیگر روشها معمولتر اند؛ یکی اقتباس ِوفادارانه با ذکر ِهمهیِ واقعیّتهای ِموجود و حال، از آنجایی که کارگردان ِ«عمارت ِفرنگی»، در مصاحبهیی [1] تأکید بر کاملن وفادارانه بودن و واقعی بودن ِاثر ِخود کردهاست و اذعان داشته که قصد ِ«گول زدن» ِمخاطبان ِخود را ندارد، میتوان 4- این مجموعه، نام ِدو تن از اشخاص ِپُر سر و صدایِ عرصهیِ نوشتن ِکتب ِتاریخی! را به عنوان ِمشاور و کارشناس، یدک میکشد؛ عبدالله ِشهبازی و خسرو معتضد. بنا بر این، در واقع جدا از مخاطبان ِاین مجموعه و کارگردان ِآن، دیگر مخاطبان ِاصلییِ این یادداشت، همین افراد ِمدّعییِ روایت کردن ِتاریخ هستند که اصطلاحن، چندین پیراهن از کارگردان ِمجموعه نیز بیشتر پاره کرده اند و خود را وقف شده و
درآمد
حال، میرسیم به ذکر ِنکات :
ب- شخصیّتهایِ حاضر و شخصیّتهایِ غایب:
احمد شاه ِقاجار:
احمد شاه در 1295 ِشمسی با «بدرالملوک ِوالا» از اعقاب ِعبّاس میرزا پسر ِفتحعلی شاه ازدواج کرد؛ امّا این ازدواج، کمی بعد از تولّد ِتنها فرزند ِاین دو «ایراندخت ِقاجار» (1297) به متارکه انجامید (ظاهرن
رضاشاه ِپهلوی:
1- رضاشاه در سال ِ1295 با «تاجالملوک ِآیرملو» ازدواج کرد و اولین فرزند ِآنها شمس در1296 به دنیا آمد و دو سال ِبعد در 1298 ِشمسی فرزندان ِدوقلوی ِآنها اشرف و محمّدرضا پهلوی به دنیا آمدند[4]؛ بنا بر این در سال ِ1300 که رضاخان برای ِسرکوبییِ قیام ِجنگل میرفت، محمّدرضا و اشرف، دو ساله بودند و اصلن هنوز به سنّی نرسیدهبودند که به دبستان و کودکستان بروند! 2- رضاشاه در 1301 با قمرالملوک ِامیرسلیمانی (معروف به توران) ازدواج کرد [5]؛ و حتّا پس از ازدواج با توران، دو همسر ِوی در دو خانهیِ مجزّا به سر میبردند نه در یک خانه؛ بنا بر این در 1300، چنان که در مجموعهیِ عمارت فرنگی تصویر شده، وی هنوز یک همسر داشته! البته این ازدواج تنها یک سال دوام آورد و در 1302 به متارکه انجامید.[6]
محمّدرضا شاه:
1- محمّدرضا پهلوی هنگامی که 12 ساله بود (1310 ِشمسی) به سوییس اعزام شد و در 17 سالهگی (1315) به ایران برگشت.[7] بنابر این او حدود ِ5 سال از عمر اش را در سوییس گذرانده و در 2- در اعزام به سوییس و در هنگام ِتحصیل در آن جا، نه فقط حسین ِفردوست، بل که علیرضا پهلوی 3- دربارهیِ آشنایی با «ارنست پرون» در سوییس نیز باید ذکر کرد که او- اگرچه شاید ظاهرن- شاگرد ِ
محمّدعلییِ فروغی:
1- فروغی 5 فرزند داشت نه فقط یک دختر به نام ِپریماه! سه پسر ِاو به نامهایِ محمود، محسن و مسعود، هرکدام دارایِ سوابق ِبسیار در دورهیِ پهلوی هستند. محسن ِفروغی یکی از معماران ِصاحب ِسبک ِمعاصر است که از جملهیِ کارهایاو میتوان به کاخ ِنیاوران، آرامگاه خیام و باباطاهر، بانک ِملّی و ... اشاره کرد.[10] مسعود فروغی از جملهیِ استادان ِاعظم ِفراماسونری در دورهیِ شاه بوده[11] و محمود ِفروغی نیز در همان دوره 2- فروغی در هنگام ِکودتای ِ1299 در ایران حضور نداشت؛ زیرا در 1298 از طرف ِایران به کنفرانس ِصلح ِورسای اعزام شده بود و پس از حدود ِدو سال توقّف در فرانسه، در نیمههایِ سال 1300 به ایران بازگشت و در 1301 وزیر ِخارجهیِ کابینه یِ مستوفی الممالک شد. [15] 3- فروغی هنگام ِمرگ وزیر ِدربار در کابینهیِ قوام السلطنه بود و بنا بود تا سفیر ایران در واشنگتن شود که اجل مهلتاش نداد. [16] بنابر این آن گونه که در «عمارت ِفرنگی» نشان داده شد او از سیاست کناره نگرفته بود و اتّفاقن در آن هنگام (1321) در حال جلوگیری از نفوذ ِرو به گسترش ِقوامالسلطنه بود. 4- فروغی به جز فاصلهیِ سالهایِ 1314 تا 1320 ، همواره در دولت حضور داشت و در سالهایِ 1307 تا 1307 نیز سفیر ِایران در ترکیه بود و هیچگاه تا قبل از 1314 انزوا پیشه نکرده بود. [17]
شهید سیّد حسن ِمدرّس:
اگر هم بخواهم از تمام ِنارساییهایِ مشهود در شخصیّت پردازییِ مدرّس در «عمارت ِفرنگی»- فارغ از بازییِ خوب و قابل ِقبول ِ«حسین ِمحجوب»- بگذرم، حتمن باید این نکته را ذکر کنم که شهید مدرّس ابتدا برایِ مدّتی کوتاه به دامغان و مشهد تبعید شد، سپس حدود ِدو سال در خواف تحت ِنظر بود تا آنکه سرانجام او را به کاشمر منتقل کردند و در همانجا نیز ایشان را به شهادت رساندند [18]؛ حال آنکه در
سیّد ضیاءالدین ِطباطبایی:
دربارهیِ وی تنها میتوانم به همین نکته بسنده کنم که سیّدضیا در هنگام ِکودتای ِ1299، بیست و هشت سال داشت[19] و علیالقاعده انتخاب ِفخرالدین ِصدّیق شریف برای ِایفای نقش ِوی کمی عجیب است.
سلیمان ِبهبودی
دربارهیِ سلیمان ِبهبودی نیز باز تنها به ذکر این نکات بسنده میکنم که او متولّد ِ1278 ِشمسی بود و در 1300 تنها 22 سال داشت، بسیار باسواد و معلومات بوده و تحصیلات اش را در مدرسهیِ فرانسوییِ «آلیانس» به اتمام رسانده و سپس وارد ِبریگاد قزاق شد و هنگامی که سرجوخه بود به علّت ِتحصیلات و سواد اش آجودان، منشی و پیشکار ِرضاخان شد [20] (امّا شما رجوع کنید به روایت ِ جناب ِ ورزی در این باب).
سرلشکر محمّدحسین ِآیرم و سرپاس رکنالدین ِمختاری:
1- خلاف ِآن چه که در طول ِسریال نشان داده شد، سرپاس مختاری تنها از 1315 تا 1320 ریاست ِکل ِشهربانی را بر عهده داشت و در سالهای ِ1304 تا 1315 این وظیفه بر عهدهیِ سرلشکر آیرم بود. تا آن که وی به بهانهیِ مشکل زبان و حرف زدن به آلمان گریخت (1315) و پس این ماجرا مختاری که رییس ِ 2- مختاری دارای ِقامتی بسیار بلند و نزدیک به قد ِرضا شاه بود و بنابر این انتخاب ِخسرو فرخزادی برایِ ایفای ِنقش ِوی منطقی نیست.[22] 3- بسیاری از دسیسهها و وقایع ِدوران ِرضاشاه، از جمله، توطئهیِ قتل ِتیمورتاش، اعدام ِسردار اسعد ِبختیاری، برکنارییِ فروغی به دلیل ِنامهیی که از وی نزد ِاسدی یافتند در سال ِ1314، خودکشییِ
پ- نکات ِدیگر :
بسیاری از حرفها مانده و من تنها به ذکر ِاجمالییِ برخی از آن ایرادها و اشکالها بسنده میکنم :
1- آیا نهضت ِجنگل به این کم جانی و کوچکی بود که در «عمارت ِفرنگی» ترسیم شد؟ پس احسانالله خان و سردار محیی و حیدر خان عمو اوغلی و خالو قربان کجایِ این قصّه اند؟ تنها میرزا کوچک و آلیانی؟! 2- آیا نقش ِ«خان ِاکبر» (میرزا کریم ِرشتی) در تاریخ، در مقایسه با افرادی چون «اردشیرجی» پررنگتر نبوده است؟ آیا این میرزا کریم ِِرشتی همان کسی نبود که رضاخان جزء ِزیردستان او و برادر اش سردار محیی محسوب میشد؟ همان که پس از فتح ِتهران در مشروطهیِ دوم در واقع رییس ِ 3- آیا این همه شخصیّت ِملّی و تاریخی از جمله مجتهد ِلاری، شیخ محمّد ِخیابانی، کلنل پسیان، سردار اسعد ِبختیاری و ... کمتر از میرزا کوچکخان بودند که در قاب ِکارگردان ِسریال نگنجیدند؟ 4- آیا آداب و عناوین و رسوم ِفراماسونری- این عجیب و غریبترین اجتماع ِانسانها به دور ِهم- این قدر بچّهگانه باید تصویر میشد؟ آن فراماسونرییی که باید مخفیترین تشکیلات را داشته باشد، اصطلاحن باید سر و ته اش با همین دو سه جملهیِ «فلانی! شب بیا لژ!» هم میآمد؟یا با آن 5- آیا نباید به عکسهایِ اشخاص برایِ طراحییِ گریم و لباس توجّه کرد؟ اگر این طور است پس چرا ما به جایِ قوامالسلطنهیِ 1300 با سرداری و کلاه ِقجری و سبیل ِچنگیزی، قوامالسلطنهیِ 1320 را میبینیم با کت و شلوار و سبیل هیتلری و بسیار مسنتر؟! 6- و بسیاری نکات ِدیگر که در اینجا نمیگنجد و شاید در مجالی دیگر . . . 7- باشد که امیدوار باشیم به این که باز هم بشود شاهد ِیک سریال یا کار ِسینمایی- تاریخییِ درخشان بود و نه این «عمارت ِفرنگی» ها .
منابع و ارجاعات:
1- مصاحبه یِ محمّدرضا ورزی با وبگاه ِ«جام ِجم آنلاین» / شنبه 12 ِبهمن ِ1387. 2- «سرنوشت ِایراندخت ِقاجار دختر ِاحمد شاه» / ماهنامهیِ «نیمروز» / جمعه 10 ِخرداد ِ1381. 3- همان. 4- پهلوی ها / جلال ِاندرمانیزاده و مختار ِحدیدی/ جلد ِ 2 / صص 3 الی 9. 5- همان. 6- همان. 7- ظهور و سقوط ِسلطنت ِپهلوی / جلد ِ1 / خاطرات ِحسین ِفردوست / انتشارات ِاطّلاعات. 8- همان. 9- همان. 10- وبگاه ِکاخ- موزهیِ نیاوران. 11- فراموشخانه و فراماسونری در ایران / اسماعیل ِرائین / جلد ِ3 . 12- خاطرات ِمحمود ِفروغی / به کوشش ِحبیب ِلاجوردی / تهران، کتاب ِنادر / 1381. 13- همان. 14- همان. 15- شرح ِحال ِرجال ِسیاسی و نظامییِ ایران / مهدییِ بامداد. 16- دولتهایِ ایران از میرزا نصرالله خان ِمشیرالدوله تا میرحسین ِموسوی / ادارهیِ کلّ ِآرشیو، اسناد و 17- همان. 18- شهادت ِشهید مدرّس و روز ِمجلس / وزارت ِفرهنگ و ارشاد ِاسلامی. 19- تاریخ ِبیست سالهیِ ایران / حسین ِمکّی. 20- خاطرات/ سلیمان ِبهبودی. 21- بازیگران سیاسی در عصر ِرضاشاهی و محمّدرضا شاهی / ناصر ِنجمی / تهران، انتشارات ِاینشتین. 22- همان. 23- همان.
پی نوشت ِ۱ : گفته بودم منتظر ِخبرهایی از این "عمارت ِفرنگی" باشید . پی نوشت ِ۲ : تولّد ام مبارک !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:56 توسط پریشان |
|
|
روايتي از تاريخچه اختلافات سرمربي و کاپيتان تيم ملي
آتش زير خاکستر * علي دايي و علي کريمي شباهت هاي زيادي به يکديگر دارند البته نه از نظر اخلاق و رفتار بلکه از نظر موقعيت هايي که در زندگي حرفه اي براي هر دوي آن ها پيش آمده. هر دو از پرسپوليس اوج گرفتند. هر دو با بايرن مونيخ در ليگ قهرمانان اروپا بازي کردند (هرچند از اين نظر ظاهرا کريمي عمل کرد بهتري داشته). هر دو با کنار رفتن کاپيتان قبلي (استيلي در مورد دايي و مهدوي کيا در مورد کريمي) کاپيتان تيم ملي شدند و هر دو بعد از افول فوتبال شان رو به بازي در کشورهاي عربي آوردند و احتمالا با بازگشت کريمي به پرسپوليس در صورت حضور دوباره در ايران، هر دو اولويت اول شان براي بازگشت، پرسپوليس بوده است. اما اين دو نفر چند تفاوت بزرگ دارند: 1-دايي با زمين و زمان مشکل دارد و هميشه انگيزه اي براي جنگيدن دارد و شايد به همين دليل است که اين همه براي ادامه ي دوران بازيگري اش اصرار داشته و حالا هم رو به مربي گري آورده ولي علي کريمي انساني است خونسرد و احتمالا پس از خداحافظي قريب الوقوع از تيم ملي، سال هاي آخر بازيگري اش را در پرسپوليس و با آرامش تمام خواهد کرد و ممکن است اصلا هم سراغ مربي گري نرود. 2-دايي هميشه در برخورد با رسانه ها با سياست است، يا به کلي سعي دارد آن ها را از سر خودش باز کند و يا محافظه کاري پيشه مي کند و مکنونات قلبي اش را در لفافه ي جواب هاي کليشه اي پنهان مي کند، ولي کريمي در معدود مواقعي که خودش (و نه مديربرنامه هايش) با رسانه ها تماس داشته نشان داده که شخص رک گويي است و اين را هم در واقع از الگو و استادش علي پروين به ارث برده; کسي که کريمي بيشتر دوران حرفه اش را مديون او مي داند. 3-بر خلاف دايي که ادعاي دست يابي به همه چيز را دارد و جاه طلبي آن را هم داشته و دارد، کريمي، خواسته ي سختي از فدراسيون و تيم ملي ندارد، حرف او اين است که اگر او را نمي خواهند صراحتا بگويند نمي خواهيم و پايش هم بايستند و اگر هم نه او را در تيم ملي حفظ کنند و بگذارند اين چند صباحي که از دوران ملي پوشي اش باقي مانده به خير بگذرد.صبح روز 22 خرداد ماه بود که خبرگزاري مهر نامه اي از علي کريمي (و در واقع احتمالا از مديربرنامه هايش ابوالفضل جلالي) بر روي تلکس خبري اش قرار دادند; نامه اي که موجب شد خوش بين ترين افراد نسبت به وضعيت کاپيتان تيم ملي و اختلافاتش با فدراسيون و علي دايي، به وجود اين اختلافات ايمان بياورند. کريمي در اين نامه گفته بود: " اينکه عنوان مي شود من آسيب ديده ام و در کنار تيم ملي نبوده و از تمرينات دور بوده ام، صرفا در جهت مخدوش کردن افکار عمومي است; زيرا من با پاي آسيب ديده، به محض دعوت از سوي کادر فني تيم ملي، همراه با ديگر بازيکنان به اردبيل رفتم و در کنار تيم ملي به مداواي پاي آسيب ديده پرداختم." کريمي در اين نامه معتقد بود که کارشکني هاي دايي و برخي اعضاي هيئت رئيسه فدراسيون را در دور ماندنش از تيم ملي موثر است; در حالي که با بخشش کريمي که در اثر وساطت سيد حسن خميني و رئيس جمهور اتفاق افتاد، مردم انتظار داشتند کريمي را در تيم ملي ببينند; خصوصا که او وعده داده در پايان رقابت هاي دور دوم مقدماتي جام جهاني 2010 از تيم ملي در 31 سالگي خداحافظي خواهد کرد. البته اين فقط ظاهر ماجراست و پشت پرده ماجراي دعوت نشدن ها به چيزهاي ديگري بر مي گردد که مردم، بسياري از آن ها را مي دانند و بعضي را هم، نه. هدف اين يادداشت بيان سلسله وقايعي است که منجر به اين اختلاف کهنه شده است. * * * 1- تهران / سالن سرپوشيده دانشگاه تهران / حدود 14-13 سال قبل: يک بازي دست گرمي فوتسال در جريان است. در يکي از تيم ها چند ستاره آن موقع تهراني بازي مي کنند. علي دايي، مرد اول آن موقع ليگ و تيم ملي هم هست. و در طرف ديگر چند جوان گمنام ولي با استعداد با بازي خوبشان حوصله ي حريف را سر برده اند. درخشان تر از همه جوانکي است از بچه هاي مارليک کرج که ظاهرا در دسته 2 جام آزادگان در تيم فتح تهران بازي مي کند. حرکات اين جوان در اين سن تداعي کننده حرکات مارادونا ست. چند بار آقاي گل را دريبل مي زند و در تمام طول بازي تيم آن ها را با حرکاتش بيچاره مي کند. چند نفري از دوستان و همبازي هاي دايي هم در سالن هستند. بالاخره گلزن آن روزها دريبل خوردن جلوي چشم دوستانش را تاب نمي آورد و به جوانک حمله مي کند و خاطره تلخ درگيري با ستاره تيم ملي را در ذهن او برجا مي گذارد. 2 -تهران / بعد از جام جهاني98 : دايي تازه از آرمينيا بيله فلد به بايرن پيوسته و در همان زمان علي پروين به پرسپوليس برگشته و دارد با پديده جديدش، در ليگ جولان مي دهد. منصور پورحيدري سرمربي تيم ملي مي خواهد براي بازي هاي آسيايي بانکوک يک تيم مرکب از بازيکنان خوب ليگ و بازيکنان باتجربه اي که در جام جهاني بودند جمع کند. علي کريمي که ستاره پرسپوليس و ليگ است دعوت مي شود و شماره 17 را بر تن مي کند. شايد با حضور در تيم ملي است که دايي و ديگراني که آن روز در سالن فوتسال بودند او را به ياد مي آورند. تيم ملي در بانکوک، در حالي که ژاپن و کره تيم هاي اميدشان را فرستاده اند، خوش مي درخشد و در فينال، با درخشش کريمي و گل هاي او و کريم باقري 2-1 کويت را مي برد و قهرمان مي شود. 3- لبنان / جام ملت هاي آسيا 2000: حميد استيلي بازوبند کاپيتاني را به دايي هديه مي دهد. تيم، بسيار بد نتيجه مي گيرد و بعد از برد خفيف برابر تايلند از گروهش بالا مي رود و در يک چهارم برابر کره 2-1 مي بازد و حذف مي شود. علي دايي تبديل به يک گل نزن شده، خداداد خسته و در حملات تنهاست و مهدي مهدوي کيا به کم فروشي در تيم ملي متهم مي شود; اما تحت هيچ شرايطي جلال خان طالبي از ستاره جوان پرسپوليس در ترکيب استفاده نمي کند. در تهران شايعه شده که باندي در بازيکنان و کادر فني تيم ملي هست که باعث نيمکت نشيني کريمي و چند نفر ديگر شده و تقريبا هم بين مردم درباره اسامي افراد اين باند اتفاق نظر وجود دارد. بالاخره کريمي به حرف مي آيد و از عمل کرد دايي و اصرارش به حضور مداوم در تيم ملي انتقاد مي کند. 4 -تهران / مقدماتي جام جهاني2002 : بلاژويچ سرمربي تيم ملي بعد از اخراج خداداد از اردو و مصدوميت کريم باقري به دنبال يک ليدر و رهبر در تيم مي گردد. او اعتقاد عجيبي به بازي کريمي و البته يحيي گل محمدي پيدا کرده و بار تکنيکي و تاکتيکي وسط زمين بين اين دو قسمت مي شود هرچند بلاژويچ به گفته ي خودش بيش از هر کسي به کريمي و بازيش اعتقاد دارد. دايي هم چنان اصرار بر ماندن و گل نزدن دارد هرچند که وضعش نسبت به دو سال قبل بهتر شده; وحيد هاشميان ذخيره و ناراضي است. کريمي باز هم از کاپيتان تيم ملي مي خواهد که بازي کردن را کنار بگذارد ولي دايي مسئله ي آقاي گل دنيا شدن را بهانه ي قابل قبولي مي داند. تيم با همه اتفاقاتي که مي افتد به جام جهاني نمي رسد. پاس ندادن هاي کريمي و مهدوي کيا به دايي دارد کم کم شروع مي شود. 5 -چين / جام ملت هاي آسيا 2004: وحيد هاشميان به دليل ذخيره بودن از تيم ملي قهر کرده است. تيم شروع بدي دارد ولي در بازي سوم کريمي، مهدوي کيا (مرد سال آسيا) و نکونام، آمادگي فوق العاده شان را به رخ ژاپن مي کشند و در عين حال دايي هم چنان فقط از نقطه ي پنالتي گل مي زند. بعد از محروميت نصرتي، بداوي و رحمان رضايي، برانکو دست به دامن 3-5-2 مي شود و کريمي مي رود به گوش چپ. براي مدت کوتاهي روح همکاري خوبي بر تيم حاکم مي شود. کريمي و مهدوي کيا به دايي پاس مي دهند هرچند خيلي موثر عمل نمي کند. دايي مصدوم مي شود. حالا ديگر جشن رقبا کامل شده. کريمي و مهدوي کيا کره را حذف مي کنند و با کمي بد شانسي و باخت به چين در نيمه نهايي، در رده بندي انتقام سال 2002 را از بحرين مي گيرند و سوم مي شوند. دايي فقط نقش يک تماشاچي را بازي مي کند. کريمي مرد سال آسيا مي شود. کريمي الاهلي را ترک مي کند. مقصد کجاست؟ بايرن مونيخ; همان جايي که دايي و البته هاشميان با تلخ کامي آن جا را ترک کرده بودند. دو فصل حضور پياپي در بزرگترين تيم آلمان، يک رکورد بي سابقه را براي او رقم مي زند. 6-امان / مقدماتي جام جهاني 2006 / بازي برگشت با اردن: هاشميان و خداداد عزيزي با سلام و صلوات به تيم ملي برگشته اند. اگر اردن و بعد هم قطر را نبرند حذف مي شويم. کريمي و مهدوي کيا مصدوم و خسته از فشار بوندس ليگا و رقابت هاي اروپايي اند. دايي که دوباره در پرسپوليس رو آمده و آقاي گل ليگ برتر شده و حالا هم در صبا باتري است، گل حساسي در مقابل اردن مي زند.و با وجود اين که در مقابل لائوس به صدمين گل ملي رسيده، موقتا منتقدانش را ساکت مي کند. هرچند که شانس با او يار نيست و مصدوم مي شود. باز هم هاشميان، مهدوي کيا و کريمي نقش عمده اي را در برد 3-1 مقابل قطر و صعود به دور دوم مقدماتي ايفا مي کنند و منجي محسوب مي شوند. 7-تهران / ورزشگاه آزادي / عيد نوروز / مقدماتي جام جهاني 2006 / ايران و ژاپن: صدهزار نفر تماشاگر با ديدن علي دايي در ترکيب اصلي و رهايي او از بند مصدوميت که منجر به تبعيد هاشميان به گوش چپ شده، گويي نااميد شده اند. اما انگار اتفاق ديگري دارد مي افتد. در همان بيست دقيقه ي اول دايي مصدوم مي شود و وحيد هاشميان به نوک حمله مي رود. انگار تماشاچي ها نفس راحتي مي کشند. کريمي که در اوج آمادگي است يک پاس بلند براي هاشميان ارسال مي کند و او هم دروازه ژاپن را باز مي کند. کريمي يک گل ديگر هم براي جواد نکونام مي سازد. روند رو به رشد تيم ادامه پيدا مي کند و تيم به جام جهاني مي رسد. 8-فريدريش هافن / آلمان / جام جهاني 2006 :علي دايي دوباره مي خواهد خودش را اثبات کند. در 10 بازي آخر صباباتري در ليگ و جام حذفي 11 گل زده. کريمي مصدوم است. خودش به مربي گفته که او را بازي ندهد. اصرار مربي باعث بازي کردن او و مهدوي کيا (که مثل کريمي از مصدوميت رنج مي برد)، مي شود. مهدوي کيا و کريمي و... به علي دايي و رفقايش پاس نمي دهند. ايران به مکزيک مي بازد و روياهاي پوشالي به باد مي روند. شايعات باند مافيايي سال 2000 باز هم بر سر زبان ها ست. علي دايي باز هم محافظه کاري موقتي را پيشه مي کند و با بهانه ي کمر درد به نيمکت مي چسبد. کريمي و مهدوي کيا بازي مي کنند و آن ها هم در اين ماجرا دخيل مي شوند. بازي با آنگولا وقتي کريمي از سوي کادري که به زور او را به زمين فرستادند تعويض مي شود، از شدت خشم و تعجب لگدي را به ساک ورزشي و آب معدني هاي کنار زمين حواله مي دهد که همان نشانه ي رک بودن و عدم محافظه کاري اش برخلاف دايي است. 9-مالزي / جام ملت هاي آسيا2007 : مهدوي کيا کاپيتان شده و او و کريمي و نکونام بار تجربه ي تيم ملي را به دوش بايد بکشند. از آن طرف علي دايي در ليگ با سايپا قهرمان شده و حالا در خانه اش نشسته و انتظار نشستن روي نيمکت تيم ملي به جاي قلعه نويي را مي کشد. هر سه ستاره تيم ملي سرحال اند و فوق العاده با انگيزه; خصوصا علي کريمي که بسيار خوب تمرين مي کند. اگر از آن ها بپرسي چرا اين قدر با انگيزه اند احتمالا جواب اصلي که در دلشان مي گويند (و حتي مهدوي کيا به زبان هم گفت) اين است که مي ترسيم قلعه نويي نتيجه نگيرد و دايي را بياورند! تيم حذف مي شود و کابوس همبازيان سابق به واقعيت نزديک مي شود. 10-تهران / مقدماتي جام جهاني 2010 :علي دايي سرمربي شده و بايد تيم را مقابل کويت پيروز کند. همبازي هاي سابق رفتار دوگانه اي را پيشه کرده اند. هاشميان با صراحت مي گويد تا قبل از مقدماتي دوم نمي آيم، مهدوي کيا يا مصدوم است و يا خودش را به مصدوميت زده، نکونام هم که رباط صليبي اش پاره شده و در دوران نقاهت است. چه کسي داوطلب مي شود تا بازوبند را ببندد؟ کسي که فکر مصالحه اش با دايي محال به نظر مي رسد. علي کريمي مي داند که دايي در اين شرايط تحت فشار مردم و رسانه هاست و به تجربه ي او نياز دارد و نمي تواند برايش گربه رقصاني کند. کريمي مي آيد ولي شاهدان تمرين تيم ملي مي گويند او با دايي حرف نمي زند. ايران با کويت مساوي مي کند. دايي تحت فشار و ارتباطش با رسانه ها بسيار بد است. تيم ملي به اردوي اردبيل مي رود تا براي بازي با امارات تمرين کند. کريمي مصدوم است ولي به اردبيل مي آيد تا پاي مصدومش را به دست پزشکان تيم ملي بسپارد. مصاحبه گري جنجالي که معلوم نيست از کجا پيدايش مي شود با کريمي بعد از تمرين، مصاحبه مي کند. کريمي در حرف هايش با رک گويي باز هم نشان مي دهد که شاگرد علي پروين است. اما انگار به مسئولين نو رسيده فدراسيون گران مي آيد. تنبيه و محروميتي غير منصفانه برايش در نظر مي گيرند. دايي که هنوز تيمش 2 امتيازي است و تحت فشار است از او در ظاهر حمايت مي کند هر چند کفاشيان در گفتگو با خبرنگاران پرده از موافقت علي دايي با اين ماجرا بر مي دارد ولي دايي انکار و تکذيب مي کند و مي گويد به کريمي در تيم نياز دارد. کريمي بخشيده مي شود ولي مصدوم است. تيم به امارات مي رود و مي برد. دايي که از زير فشار رها شده، موقعيت را براي حذف جوان دريبل زن ديروز در سالن فوتسال، و ستاره 30 ساله و رو به افول اما با تجربه ي امروز، مناسب مي بيند. کريمي هم که از اين همه دورويي خسته شده از طريق مديربرنامه هايش دست به کار يک نامه ي گلايه آميز مي شود. * * * علي دايي اخيرا گفته بود که "از آخرين باري که علي کريمي در تيم ملي خوب بوده، 4 سال مي گذرد." حرف آخر من اين است که آقاي دايي آيا موقعي که شما را از تيم ملي کنار گذاشتند چند سال بود خوب نبوديد؟ 4، 5، يا شايد هم 7 سال؟ اگر او را نمي خواهيد صريح بگوييد نمي خواهم و بهانه نياوريد. ديگر همه از واکنش هاي دو پهلو و فصلي، خسته شده ايم! حداقل، شهامت مرحوم پرويز دهداري را اگر داريد به کار ببنديد! * روزنامه ی ابتکار - چهارشنبه 5 تیر 1387 ( با نام مستعار ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:47 توسط پریشان |
|
|
خزعبل کده ی ِاصلی تماس با خزعبل باف صندوق چه ی ِخزعبلات پروفایل ِ صابلّه ی ِ این خزعبل کده |
| ما این جا برای چه مشتی خزعبل می بافیم ؟ |
به نظر شما ، فایده ای هم داره ، که آدم ، علّامه ی دهر و دائرۀ المعارف ِ سیّار باشه؟ اگه داره ، پس این خراب شده رو ببینید ؛ اگه نداره هم ، هر جور راحت اید .
|
| صندوق ِ مراسلات |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|