تبليغاتX
نیم چه خُزعبلاتی از یک پریشان
جایی برای ِ خرد شدن ِاعصاب ِبرخی خواننده گان اش و لذّت ِبرخی دیگر ؛ البته هیچ کدام اش برایم مهم نیست
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

هنرمند برایِ رشد به صبر نیاز دارد

 نه به ترکاندن ِبازار!

 

گپی با عبدی ِبهروان­فر، موزیسین ِراک و بلوز

در حاشیه­یِ اجرایی خصوصی در تهران

 

* روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۳۱ ِاردی بهشت ِ۱۳۸۸

 

 

پیش­نوشت- عبدی ِبهروان­فر متولد ِ1354 در مشهد است. او سال­هاست که دغدغه­هایش در عرصه­یِ موسیقی ِراک و بلوز و نیز موسیقی ِفولکلور با تاسیس و سرپرستی ِ«گروه ِراک ِماد» در مشهد- متشکل از خودش، نوید ِاربابیان، علی ِباغ­فر و محسن ِنامجو- و ضبط و انتشار دو آلبوم در کانادا و امریکایِ شمالی نشان داده است. پس از مدتی اقامت و تحصیل و کار در ارمنستان، مدتی است به ایران بازگشته و حال در حاشیه­یِ یکی از اجراهایِ خصوصیش در تهران با او به گفتگو نشستم. هر دو ترجیح دادیم در رابطه با گروه ِماد و سرانجامش و سایر ِمسایل ِگذشته کمتر بگوییم و بیش­تر بپردازیم به بحث ِمخاطب و هنرمند و رابطه­یِ مخدوش شده­یِ آن­ها در ایران. فرصت کوتاه بود و بسیاری حرف­ها ناگفته ماند و بحث در باب ِموسیقی ِمحلی ِخراسان و کارهایِ خود ِعبدی موکول شد به مرتبه­یِ بعد. از همه چیز گفتیم از «دورز» و «پینک فلوید» و «جیمی هندریکس» گرفته تا خدابیامرزها «فرهاد» و «فریدون ِفروغی». باشد تا شما را خوش بیاید!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 21:50  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

من آمده ام؛ من آمده ام که عشق فریاد کنم

در غم ِنبودن ِ«جلیل ِزُلاند»

 

 

* روزنامه یِ روزان/شنبه ۱۹ ِاردی بهشت ِ۸۸

البته تیتر ِاین یادداشت به دلیل ِارتباط داشتن با "گوگوش"! سانسور شد و "ای ساربان آهسته ران" جای گزین اش شد!

 

لینک ِمطلب در وب گاه ِروزنامه یِ روزان

 

 

 

 

الف- کسی در می گذرد؛ در می گذرد از این دالان ِپرپیچ ِدنیا؛ کسی که بارها و بارها با نواها و نغمه هایش، با آهنگ ها و آوازهایش، این دالان ِتاریک را به زیب ِنور آراسته و تاریکی زدوده؛ آن گاه که در می گذرد، ما، همان ها که اسم ِخود را «ایرانی» گذاشته ایم، در کمال ِبی اعتنایی و نا آگاهی، نبودن اش را وقعی نمی گذاریم؛ یا نمی شناسیم اش- که فرزندان اش، آینه هایِ عمر اش را می شناسیم- و یا اگر بشناسیم و خبر ِتلخ را بشنویم که «جلیل ِزُلاند، بزرگ ترین آهنگ ساز و آوازخوان ِمعاصر و حنجره یِ زرین ِافغانستان درگذشت.» می گوییم «افغانستان کجا و ما کجا؛ مگر آن ها مرگ ِبنان ها و ترقی ها و یاحقی ها و بسطامی ها را وقعی نهادند؟» و من در جواب می گویم «بله؛ اتفاقاً آن ها بیش از ما به وحدت ِپارسی زبان ها؛ تاجیک ها، افغان ها و ما ایرانی ها، اندیشیده اند و آن را مهم تلقی کرده اند»؛ برایِ آن ها تفاوتی شاید نکند «جلیل ِزلاند» و «بابک ِبیات»؛ ولی لابد برایِ ما فرق دارد! که چند روز می گذرد و باز هم خبری نیست که نیست؛ او در می گذرد در میان ِهیاهو و مویه یِ رسانه هایِ افغانستان و توجّه ِشبکه های بین المللی، و در ایران، نه روزنامه یی و نه خبرگزاری یی و نه ...

 

ب- شاید لازم باشد بگویم «جلیل ِزلاند» یادگارهایی در میان ِما مردمان- ما اهالی ِایران- هم گذاشته که خالی از لطف نیست گفتن ِشان؛ که شاید «من آمده ام که عشق فریاد کنم» از همه مشهور تر است و حتماً خیلی از ماها آن را هنوز زمزمه می کنیم؛ و از دیگر نغمه هایش که برایِ مان آشنا ست می توان برشمرد؛ «ای ساربان آهسته ران» که به گفته یِ خیلی ها روح ِسعدی را شادمان کرد، «دختر کنار ِپنجره تنها نشست و گفت» که طی ِیک ساعت بر رویِ شعر ِفروغ ِفرخ زاد ساخته شد، «وقتی عاشق شوی راز ِدلت گفته نتانی» و بسیاری دیگر ...

 

پ- حال هم باید مثلاً زندگی نامه یی بگویم تیتروار: او شاید اولین آوازخوان ِحرفه یی در افغانستان بود؛ نخستین ارکستر ِرادیویی ِافغانستان را او به راه انداخت؛ از دهه یِ پنجاه ِمیلادی تا پیش از ورود ِارتش ِسرخ به افغانستان، مدیریت ِرادیویِ آن را بر عهده داشت؛ سرودهایِ ملّی ِافغانستان در سه مقطع ِحکومت ِمحمّدظاهر شاه، جمهوری ِمحمّد داود خان و جمهوری ِدموکراتیک ِخلق را او ساخت و در اوج ِهنر اش تحت ِعنوان ِ«حنجره طلایی ِافغانستان» به شهرت رسید؛ سفرهایی پرتعداد به ایران داشت و حاصلی پربار و فرزند ِمشهور و هنرمند اش «فرید» را برایِ تحصیل به هنرستان ِموسیقی ِتهران فرستاد؛ پس از آغاز ِجنگ ِداخلی، کشور اش را ترک کرد و به امریکا رفت؛ در آن جا تا همین چند روز ِپیش ماند و در همان جا- کالیفرنیا- درگذشت ولی همواره یاد ِافغانستان و ایران در دل اش زنده بود. فرزندان اش- از جمله فرید، وحید و سهیلا زلاند- که بی شک آینه یِ تمام نمایِ یک عمر تلاش ِپدر در راه ِموسیقی هستند، همه راه ِاو را ادامه دادند و در راه ِاعتلایِ موسیقی ِافغانستان و ایران کوشیدند؛ هرچند انگار ایران قصدی برایِ تسلایِ خاطر ِآنان نشان نداده است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:1  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

چیزی میان ِاُلیور اِستون و علی ِحاتمی! امّا از نوع ِعاشقانه اش!

مروری بر کارنامه یِ هنری- تلویزیونی ِ«حسن ِفتحی»؛

 به بهانه یِ پخش ِآخرین اثر اش، «اشک ها و لبخند ها»

 

 

* روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۱۷ ِاردی بهشت ِ۸۸ 

 

 

پیش درآمد- حسن ِفتحی را دیگر می توان یکی از سه نام ِشناخته شده یِ سال هایِ اخیر در عرصه یِ سریال سازی ِ«جدّی» و غیر ِطنز ِتلویزیون- دو نفر دیگر شاید احمد ِامینی و همایون ِاسعدیان باشند-  دانست. او شاید از معدود کارگردانان ِتاریخی ساز ِموفق در بعد از انقلاب باشد که آثاری متفاوت در چارچوب ِدوره هایِ زمانی و تاریخی ِمختلف خلق کرده است و در این باره، پر بی راه نیست که بگوییم او همواره گوشه یِ چشمی به کارنامه یِ مرحوم علی ِحاتمی دارد و حتّی تا قبل از «میوه یِ ممنوعه» احتمالاً به تأسی از حاتمی تمام ِکارهایش را دوبله می کرد؛ حال آن که سال ها بود دوبلاژ کارهایِ سینمایی و تلویزیونی منسوخ شده و صدابرداری ِسرصحنه متداول بود. نکته یِ جالب ِتوجّه ِدیگر شاید این باشد که حسن ِفتحی شباهت ِظاهری ِقابل ِقبولی با «الیور استون»، کارگردان ِمشهور و
مستقل ِامریکایی دارد و از این جاست که ما به تیتر ِبالا می رسیم؛ هر چند «چیزی میان ِالیور استون و
علی ِحاتمی» بیان گر ِدید ِطنز ِنگارنده یِ این سطور است و نه چیز ِدیگر؛ که حسن ِفتحی دیگر مدّت هاست- از میوه یِ ممنوعه به بعد- واجد ِهویتی مستقل و مشخص در میان ِکارگردانان ِایرانی شده است و بی نیاز از این چیزهاست و دیگر نمی توان او را یک تاریخی ساز ِصرف دانست. امّا مهم ترین خصیصه یِ کارهایِ فتحی که او را از سایرین متمایز می کند، این است: حسن ِفتحی یک «عاشقانه ساز» است! باور نمی کنید؟ نگاهی کوتاه به مشهورترین کارهایش این نکته را روشن خواهد کرد؛ و این همان کاری است که این جا به دنبال اش هستیم. پخش ِ«اشک ها و لبخندها» بعد از تعطیلات ِنوروزی ....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:5  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران // کز سنگ ناله خیزد، روز ِ«وصال» ِیاران

برایِِ خاطر ِعزیز ِ- دل ام نمی آید بگویم زنده یاد- «بیژن ِترقّی»

 

 

رحمان ِحسینی

 * یک شنبه سیزدهم ِاردی بهشت ِ۸۸ / روزنامه یِ "روزان"

 لینک ِمطلب در سایت ِروزنامه

 

الف- چند روزی پیش بود که به رسم و عادت ِمألوف- که دیگر گویی روز ِمان هم بی آن شب
نمی شود- از چندین و چند جهت و طرف و سو، اخبار سویِ مان روانه شد که «ترقّی هم رفت» که ما دیگر باید به این «هم، رفت» عادت کنیم که دیگر «رفتن» نیست که جایِ تعجّب دارد؛ بل، «ماندن» است! هر چند خیلی ها برایِ شان مسلّم بود که در مورد ِ«ترقّی» این «رفتن» مایه یِ آرامش بود؛ که دیگر برایِ کسی که به گفته یِ خود اش «زنده بود هنوز و ترانه هاش بر زبان ها؛ امّا فراموش شده بود» زنده گی را می خواست چه کار؛ امّا باز افسوس اش از آن ِما ست که نبودن ِاو و بسیاری دیگر را آه بکشیم و حال آن که روزی که برایِ ما «وداع» است، برایِ آن ها که می روند «وصال» است؛ «ترقّی» هم این گونه بود که رفت و به «پرویز» دوست ِجاودانه اش پیوست که دو سالی را در فراق ِوجود ِنازنین و صدایِ ساز اش سر کرده بود؛ و باز آه ها و «وا اسفا» ها که به آسمان می رود که «چرا به دیدن اش نرفتیم؟» و «چرا نکوداشت و بزرگ داشت و ... برایش نگرفتیم؟» یا شاید بعدها این هم اضافه شود از برایِ دیگران که «چرا به کتاب هایِ چاپ ِقدیم اش مجوز ِتجدید ِچاپ ندادیم؟!» و او از آن بالا بالاها نظاره مان می کند و می خندد و با «یاحقّی»، «صبا»، «تجویدی»، «بنان»، «تورج ِنگهبان»، «دلکش»، «ویگن» و خیلی هایِ دیگر -که آن جا هستند حتمن، در یکی از دنج ترین کنج هایِ بهشت- مشغول اند به رامش گری و- برایِ ما که نه-  برایِ آن بالایی ها صفحه هایِ سی و سه دور ِناب ِفردِ اعلا در می آورند تا گرامافون هایِ بهشتی بی کار نباشند.

 

ب- این جا نیستم برایِ آن که زنده گی نامه یی بنویسم؛ که دیگر، آن مثلن زنده گی نامه ها را از هر گوشه و کناری می شود پیدا کرد که «ترقی «آتش ِکاروان»، «بی داد ِزمانه»، «می زده»، «بهار ِدل نشین» و کرور کرور ترانه هایِ فرد ِاعلایِ دیگر سروده» که تا فرصت داریم و دارند، می شود در باب ِشان سخنرانی ها کرد و محفل ها به پا کرد. از این که بگویم «ترقی» بود که ترانه را روایی کرد، ترانه را واجد تصاویری عینی کرد و حتّا ترانه را به دیالوگ نزدیک کرد، شرم دارم؛ که اگر من ِنگارنده هم ندانم، حتمن اهل ِفن و مخاطبان ِفهیم ِموسیقی، الآن همه یِ این ها را مثل ِکتاب هایِ مدرسه از بر اند.

 

پ- استاد! می بینی که برایِ تو و در سوگ ِوصل ِتو به عزیزان ات در آن سو ست که شعر شاعر را دست برده ام و «وداع» را به «وصال» بدل کرده ام که اگر هیچ کس نداند من که می دانم و چند باره هم می گویم که خودخواهی یِ ماست که هر وصالی را برایِ ما وداع جلوه می دهد و در غم ِآن وداع بر سوگ ِمان می نشاند؛ امّا باشد، اشکالی ندارد؛ پس:

 «بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران//کز سنگ ناله خیزد، روز ِ«وصال» ِیاران»

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 2:40  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

خانه نشینی ِ«محمّد ِچرم­ شیر» خیلی­­ ها را نمایش نامه نویس کرده است!

سخنی درباره یِ نمایش ِ«رویاهایِ خلیج ِفارس»

نوشته یِ «سیروس ِکهوری نژاد» به کارگردانی ِ«امیر دژاکام» اجرا شده در «سالن ِاصلی ِتئاتر شهر»

 

پویا جامی

 

 

 

*یادداشت ِیکی از همکاران/روزنامه ی ِروزان/سه شنبه ۱ اردی بهشت ِ۸۸

 

 

الف- پیش درآمد      یا      چرا این نمایش در سالن ِاصلی اجرا رفت؟

اولین نمایشی که از امیر ِدژاکام دیدم یادم هست سال ِ79 بود به نام ِ«دزد ِدریایی» که پرسوناژ ِاصلی را «خسرو احمدی» بازی می کرد. نمایش ِخوبی بود؛ امّا «تئاتر»-به معنایِ اخصّ ِکلمه- نبود بلکه بیش تر می خورد که یک «واریِته» باشد نه «تئاتر». همین به من نشان داد که کارگردان- جدا از این بحث- نسبتاً کار اش را بلد است. بگذریم؛ بعد از آن هم نمایش­هایِ دیگری از او دنبال کردم مثل ِ«ضیافت ِشیطان»، «لیلی و مجنون»، «ملکه یِ جنّیان» و ... که همه نمایش­هایی خوب از نظر ِمتن، کارگردانی و طراحی بودند؛ خصوصاً آن ها که طراحی هایِ «آتیلا پسیانی» را یدک می کشیدند. در همه یِ این سال ها می دیدم که امیر ِدژاکام هر سال یک یا شاید دو اجرا در تئاتر شهر داشت و باز هم بسیاری اجراهای دیگر در فرهنگسراها و خانه یِ نمایش و ... امّا به دلیل ِانتخاب ِسالن ِمناسب برایِ هر اجرا، این مسئله خیلی به چشم نمی آمد؛ جز آن مسئله یِ دیگر این بود که او جای کسی دیگر را تنگ نمی کرد و در جایگاه خودش قرار داشت. این همه، وقتی به چشم آمد که «رویاهایِ خلیج ِفارس» را در سالن اصلی دیدم در حالی که نه نمایش برای آن سالن مناسب بود، نه بازیگران ِنه چندان آماده یِ کار، از پس ِمسایل صدای ِاین سالن بر می آمدند و نه حتّی نیمی از ظرفیت ِسالن پر می شد! و همه یِ این ها ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:26  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

مگه چیه خب؟ عیده دیگه!

در باب ِآن چه که تلویزیون در نوروز داشت و آن چه که نداشت

 

روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۲۰/۱/۸۸ 

 

پیش نوشت:

 

در طول ِتعطیلات ِنوروزیِ کمابیش طولانی ِما ایرانیان، سازمان ِمحترم ِصدا و سیما- که از این پس در این یادداشت به صورتی خودمانی­تر، آن را تلویزیون می نامیم- تلاش کرد تا به قول ِمعروف سنگ ِتمام بگذارد و مخاطبان ِایرانی را از پایِ انواع و اقسام شبکه هایِ ماهواره یی ِفارسی زبان یا غیر ِفارسی زبان بلند کند و پایِ تلویزیون ِوطنی ِخود ِمان بنشاند. حال ما می خواهیم ببینیم آیا واقعاً چنین کاری را توانسته اند بکنند یا نه؟ آیا تلویزیونی ها به اهدافشان رسیده اند؟ آیا اساساً
هدف ِتلویزیون ِما سرگرم کردن است یا اهالی ِآن هنوز به اهدافی دیگر فکر می کنند؟ یا مگر در عیدها چه خبر است که تلویزیون ِایّام ِعید با سایر ِزمان هایِ سال توفیر دارد؟ تلاش ِ نگارنده بر این است که به این سوالات و نیز برخی سوالات ِدیگر در چارچوب ِبخش هایی متفاوت پاسخ دهد و در آخر نتیجه یِ آن را با هم شاهد باشیم.

 

1- خواب هایِ بد و خواب هایِ خوش:

اگر اجازه بدهید می خواهم شما را ببرم به حدود ِبیست تا بیست و پنج سال ِپیش و هرچند برایِ برخی نیاز به یادآوری گذشته ها نیست؛ امّا لا اقل نسل هایِ بعد از دهه یِ شصت باید بدانند حوالیِ تلویزیون ِآن زمان چه خبرهایی بوده و بدانند که وقتی ماهواره یی هنوز درکار نبود، تلویزیون برایِ مخاطبان اش چه داشت.

فکر می کنم خیلی ها بتوانند تصویری را که من می خواهم مجسّم کنند؛ دو شبکه یِ تلویزیونی با ساعات ِپخش محدود و برنامه هایِ محدودتر، تفریح ِخانواده ها منتظر شدن و تماشا کردن ِ
نسخه یِ ناقص ِفیلم ِ«شعله» و تعقیب کردن ِسریال ِ«آینه» یا شاید هم کارهایِ متوسّط ِدیگری
مانند ِ«سربداران» و «کوچک ِجنگلی»، کودکان ِمنتظر برایِ دیدن ِ«پینوکیو» به روایت ِواحد ِ
دوبلاژ ِسیما و همین طور برایِ  «نل»، «گالیور»، «حنا» و ...(که شاید بتوان گفت در آن دوره
وضع ِخردسالان از همه بهتر بود)، و نهایت ِخوش­بختی ِجوانان هم انتظار کشیدن برایِ چند دقیقه فوتبال ِاروپاییِ بیات شده، در میان ِحرف هایِ تو در تویِ مجید ِوارث و بهرام ِشفیع و اسب سواری و شنا و دو و میدانی و ... و بسیاری صحنه هایِ دیگر که برایِ دهه یِ شصت عادی بود و برایِ الآن که بیست سال ِبعد اش باشد، غیر ِعادی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 4:19  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

کباب­خانه­­یِ بُناب

یا

پای­گاه ِعملیاتی­یِ »اینتلیجِنس سِرویس« ؟

 

 (بررسی­یِ نکات و نقاطی از مجموعه­یِ تلویزیونی­یِ «عمارت ِفرنگی»)

 

رحمان ِحسینی

 

  شنبه / هفدهم ِاسفند ِهشتاد و هفت / روزنامه یِ "روزان"

  * تا الان که بلاگ رو به روز می کنم هنوز روزنامه یِ امروز روی ِسایت ِ روزان آنلاین قرار نگرفته؛ لینک رو بعدن اضافه می کنم .

 

 

پیش درآمد ِ 1

 

1- فارغ از تمام ِکاستی­هایِ تاریخی و ... که می­خواهم ذکر کنم، مجموعه­یِ «عمارت ِفرنگی» محاسنی چند هم داشت که ذکر ِبرخی از آن­ها را بر خود واجب می­دانم و از آن جمله است بازی­یِ چشم نواز ِجنابان محمّد ِمطیع و حسین ِمحجوب و نیز بازی­یِ درخشان ِسعید ِنیک­پور در نقش ِمحمّدعلی­یِ فروغی؛
که همه­گی، نه تنها مایه­یِ اعتبار و آبرویِ مجموعه بودند، بل که باعث شدند، حدّ ِاقل، تصویری دل­پذیرتر، از شخصیّت­هایِ تأثیرگذار ِتاریخی، در ذهن ِمردم ِما نقش ببندد. شاید «مدرّس» ِحسین ِمحجوب هم بماند و نام ِاو کنار ِزنده­یادان هادی­یِ اسلامی و خسرو شکیبایی جایی باز کند. سعید ِنیک­پور هم که گویی برای همه­یِ نقش­هایِ تاریخی، مناسب است و جای­گاهی ویژه در تک­تک ِپروژه­هایِ تاریخی دارد.

2- کارگردان ِجوان ِمجموعه، در معدودی از سکانس­ها و پلان­ها، نشانه­هایی خوب به جا گذاشته است؛
 به ویژه سکانس­هایِ خودکشی­یِ دختر ِفروغی و مرگ ِفروغی؛ هرچند که راه­نمایی­ها و مشاورات ِ
سعید ِنیک­پور هم بی تأثیر نبوده لابد؛ امّا در هر حال، این­ها نشانه­هایی هستند بر آینده­یِ احتمالن خوب ِکارگردانی که کم­کم از شدّت ِپرکاری دارد کمی هم تجربه کسب می­کند؛ که قدما هم لابد دلیلی
داشته­اند برایِ گفتن ِاین که: «کار ِنیکو کردن از پُر کردن است!»

امّا، هشداری نیز برای ِمحمّدرضا ورزی وجود دارد و آن هم این است که خود را مجذوب و محدود ِ
قصّه­پردازی­هایِ تاریخی­یِ شهبازی­ها نکند و اگر می­خواهد شمّه­یی از کارهایی چون آثار ِعلی­یِ حاتمی ارائه دهد، و یا حدّ ِاقل نزدیک به کارگردان­هایِ موفّق ِحال ِحاضر ِاین ژانر- مانند ِحسن ِفتحی و ...- باشد، باید یا رو به برداشت­هایی دراماتیک و بیش­تر تخیّلی و با شخصیّت­هایی استعاری آورد- چون «هزاردستان» و یا متأخّرتر از آن «مدار ِصفر درجه»- و یا اگر قصد ِرئالیست بودن و اقتباس ِوفادارانه دارد، تاریخ را همان گونه که بوده و هست روایت کند- مانند ِ«کمال الملک»، «امیرکبیر»، «شاه شکار» و ...- و این نشود که یک مجموعه­یِ تلویزیونی «به روایت ِمحمّدرضا ورزی» تبدیل شود به برداشتی غیر واقعی از تاریخ و چیزی صرفن «قصّه­یِ شب» وار، «به روایت ِمحمّدرضا ورزی و شرکاء»!

 

پیش درآمد 2

 

1- در روزهایِ دهه­یِ فجر و مصادف با سی­امین سال­گرد ِپیروزی­یِ انقلاب ِاسلامی، از شبکه­یِ دویِ سیما، مجموعه­یی پخش شد به نام ِ«عمارت ِفرنگی» [به روایت ِمحمّدرضا ورزی!]. هدف ِاین یادداشت، بررسی­یِ برخی نکات و نقاط ِمبهم، ناقص و یا نادرست، در ساختار ِتاریخی و نحوه­یِ به تصویر کشیدن ِوقایع ِتاریخی در این مجموعه است. حال، بپردازیم به بحث.

2- نخست، می­خواهم با چند جمله­یِ- شاید نمادین، ولی- مهم، آغاز کنم :

این، یک قاعده­یِ مهم و منطقی در علم ِتاریخ است: «عمل ِروایت ِتاریخ، بدون ِهر گونه سَنَد یا پشتوانه­یِ تاریخی، چیزی جز قصّه­سرایی نیست؛ هرچند، برایِ مخاطب، جذّاب باشد.»

این قاعده، هدف یا شاید هم اهدافی دارد، که به وسیله­یِ آن، می­خواهد راه ِپیش ِرویِ مورّخ یا
پژوهش­گر ِتاریخ را روشن کند. می­خواهد بگوید که در کار ِروایت ِتاریخ، هیچ چیز، مهم­تر از
" راست­گویی " نیست. وظیفه­یِ پژوهش­گر ِتاریخ، جست­ و جویِ حقیقت و روایت کردن آن است؛ نه ارائه­یِ هر چه که مخاطب ِاو بپسندد.

تاریخ، علم ِاطمینان از صحّت و حقیقت ِامور و در واقع علم ِصددرصدها ست. هیچ چیزی محتمل­الوقوع یا نیمه راست در آن وجود ندارد. اگر لحظه­یی هم، بررسی­یِ واقعیّت­هایِ­ حادث شده در طول ِزمان، تبدیل به نوعی حدس و گمان ِنیمه محتمل، یا ابزاری برایِ پیش­بُرد ِاهداف ِراوی و پژوهش­گر شود، دیگر نمی­توان نام ِآن را تاریخ گذاشت. نام­اش چیزی دیگر می­شد؛ که انتخاب ِنام هم بهتر است، بر عهده­یِ همان­ها که این بلا را بر سر ِتاریخ آورده­اند و می­آورند و - خدای ناکرده - خواهند آورد، باشد؛ تا هر نامی که
می­خواهند بر آن بگذارند؛ جز تاریخ.

3- در اقتباس­هایِ دراماتیک از وقایع و روایت­هایِ تاریخی، روش­هایی وجود دارند، که از میان ِآن­ها، دو روش از دیگر روش­ها معمول­تر اند؛ یکی اقتباس ِوفادارانه با ذکر ِهمه­یِ واقعیّت­های ِموجود و
نادیده گرفتن ِتمام ِحدس و گمان­هایِ بدونِ اساس، و دیگری اقتباس آزاد که دست ِنویسنده و کارگردان را در به تصویر کشیدن ِتنها بخشی از واقعیّت­هایِ موجود باز می­گذارد و باقی­یِ قصّه را به تخیّل
وا می­گذارد. از جمله ­یِ نمونه­هایی که در ایران ساخته شده اند، می­توان به «کمال­الملک» و «هزاردستان» دو ساخته­یِ تحسین­شده­یِ زنده­یاد علی­یِ حاتمی اشاره کرد که اوّلی مصداقی ست برایِ اقتباس ِوفادارانه و دیگری بهترین اثر ِتولید شده در چارچوب اقتباس ِآزاد و نیمه واقعی، از دید ِبسیاری از منتقدان.

حال، از آن­جایی که کارگردان ِ«عمارت ِفرنگی»، در مصاحبه­یی [1] تأکید بر کاملن وفادارانه بودن و واقعی بودن ِاثر ِخود کرده­است و اذعان داشته که قصد ِ«گول زدن» ِمخاطبان ِخود را ندارد، می­توان
 «عمارت ِفرنگی» را در زمره­یِ اقتباس­هایِ وفادارانه به شمار آورد و بر همین مبنا به قضاوت درباره­یِ آن نشست.

4- این مجموعه، نام ِدو تن از اشخاص ِپُر سر و صدایِ عرصه­یِ نوشتن ِکتب ِتاریخی! را به عنوان ِمشاور و کارشناس، یدک می­کشد؛ عبدالله ِشهبازی و خسرو معتضد. بنا بر این، در واقع جدا از مخاطبان ِاین مجموعه و کارگردان ِآن، دیگر مخاطبان ِاصلی­یِ این یادداشت، همین افراد ِمدّعی­یِ روایت کردن ِتاریخ هستند که اصطلاحن، چندین پیراهن از کارگردان ِمجموعه نیز بیش­تر پاره کرده اند و خود را وقف شده و
دود ِچراغ خورده­یِ تاریخ می­دانند؛ زیرا از محمّدرضا ورزی توقّعی نمی­رود که علی­یِ حاتمی باشد و یا حتّا یک دهم یا صدم از او را تکرار کند؛ بل­که توقّع ِاصلی از کسانی ست که عناوینی پرطمطراق چون پژوهش­گر ِتاریخ ِمعاصر، روایت­گر ِتاریخ، کارشناس و ... را به نام ِخود ضمیمه می­کنند. کتاب­هایِ
عبدالله ِشهبازی را که خوانده­ام و می­توان گفت در این چندین و چند سال، تلاشی بسیار کرده است تا مخاطب را وادار به قبول ِاین مسئله کند که عبدالله ِشهبازی فراتر از ویرایش­گر ِخاطرات ِفردوست است و خود، یک پژوهش­گر ِتاریخ است؛ حال آن که به جایِ پژوهش ِتاریخ، نشان داده که از تاریخ و
 تاریخ­پژوهی، به مثابه­یِ ابزاری برایِ محکوم کردن ِافراد و جریان­ها و بعضن حتّا به سخره گرفتن ِشان استفاده می­کند؛ این مسئله را می­توان از علامت­هایِ تعجّب (!) و تمسخر ِمتعدّد در جا به جایِ آثار ِشان نیز فهمید. آقایِ خسرو معتضد نیز، زمانی که من و امثال ِمن کودک بودیم و به مطالعه­یِ تاریخ علاقه داشتیم، نویسنده­یی با قلم ِجذّاب بود که در نقش ِ«قصّه گویِ تاریخی- تلویزیونی» نیز جذّابیّتی فراوان برایِ مخاطب داشت و وقتی شبه رمان­هایِ تاریخی­یِ شان [از قبیل ِ«جنگ ِنفت رویِ شن­هایِ داغ»] را می­خواندیم ممکن بود شب­ها خواب ِمان نبرد؛ ولی، حالا دیگر ... .

 

 

 

درآمد

 

حال، می­رسیم به ذکر ِنکات :

 

ب- شخصیّت­هایِ حاضر و شخصیّت­هایِ غایب:

 

 

احمد شاه ِقاجار:

 

احمد شاه در 1295 ِشمسی با «بدرالملوک ِوالا» از اعقاب ِعبّاس میرزا پسر ِفتحعلی شاه ازدواج کرد؛ امّا این ازدواج، کمی بعد از تولّد ِتنها فرزند ِاین دو «ایران­دخت ِقاجار» (1297) به متارکه انجامید (ظاهرن
دلیل ِمتارکه و طلاق این بوده که بدرالملوک در اتاق ِشخصی اش عکس ِپدر اش را بالاتر از
عکس ِمحمِدعلی شاه می­گذاشته .) و بدرالملوک در همین سال ایران را به قصد ِسوییس ترک کرد و
دختر اش نیز، تا هنگام ِخروج ِاحمد شاه از ایران، مدّتی را در ایران و مدّتی را نیز در سوییس نزد ِمادر اش به سر می­برد و پس از مرگ ِاحمد شاه به طور ِکامل از پاریس به سوییس مهاجرت کرد.[2] ؛ بنا بر این در هنگام ِکودتای ِسوم ِحوت ِ1299، بدرالملوکِ والا، اصلن در ایران به سر نمی­برده و در آن موقع دیگر
همسر ِاحمد شاه نبوده است! (امّا شما رجوع کنید به روایت ِ جناب ِ ورزی در این باب) احمد شاه بعدن سه بار دیگر نیز در سال­هایِ 1297 و 1299 ازدواج کرد و از دو همسر ِدیگر اش دارای ِسه فرزند به نام­هایِ همایون­دخت، مریم و فریدون شد که همه­گی هم­راه پدر و بدون ِمادران ِشان از ایران خارج شدند.[3].

 

 

 

 

رضاشاه ِپهلوی:

 

1- رضاشاه در سال ِ1295 با «تاج­الملوک ِآیرم­لو» ازدواج کرد و اولین فرزند ِآن­ها شمس در1296 به دنیا آمد و دو سال ِبعد در 1298 ِشمسی فرزندان ِدوقلوی ِآن­ها اشرف و محمّدرضا پهلوی به دنیا آمدند[4]؛ بنا بر این در سال ِ1300 که رضاخان برای ِسرکوبی­یِ قیام ِجنگل می­رفت، محمّدرضا و اشرف، دو ساله بودند و اصلن هنوز به سنّی نرسیده­بودند که به دبستان و کودکستان بروند!

2- رضاشاه در 1301 با قمرالملوک ِامیرسلیمانی (معروف به توران) ازدواج کرد [5]؛ و حتّا پس از ازدواج با توران، دو همسر ِوی در دو خانه­یِ مجزّا به سر می­بردند نه در یک خانه؛ بنا بر این در 1300، چنان که در مجموعه­یِ عمارت فرنگی تصویر شده، وی هنوز یک همسر داشته! البته این ازدواج تنها یک سال دوام آورد و در 1302 به متارکه انجامید.[6]

 

محمّدرضا شاه:

 

1- محمّدرضا پهلوی هنگامی که 12 ساله بود (1310 ِشمسی) به سوییس اعزام شد و در 17 ساله­گی (1315) به ایران برگشت.[7] بنابر این او حدود ِ5 سال از عمر اش را در سوییس گذرانده و در
آن جا از کودک به یک جوان تبدیل شده است؛ نه آن­گونه که در «عمارت ِفرنگی» تصویر شده که جوانی بیست و چند ساله می رود و همان شکل و قیافه و سن بر می­گردد!

2- در اعزام به سوییس و در هنگام ِتحصیل در آن جا، نه فقط حسین ِفردوست، بل که علی­رضا پهلوی
برادر ِکوچک­تر ِشاه و مهرپور فرزند ِعبدالحسین ِتیمورتاش نیز با او هم­کلاس و هم­درس بودند.
مهرپور ِتیمورتاش به علّت ِدست­گیری­یِ پدر اش در ایران، دو سال ِبعد بازگردانده شد؛ ولی در عوض از سال 1316 چند فرزند ِدیگر ِِرضاخان- غلام­رضا، عبدالرضا و حمیدرضا- نیز به آن­ها اضافه شدند که هم­راه با علی­رضا، چند ماه بعد از مراجعت ِمحمّدرضا و فردوست، در 1318 به ایران برگشتند. ضمن ِآن­که باید گفت طیّ ِدوران ِتحصیل ِشاه در سوییس، علاوه بر نفیسی، مستشارالدوله معلم ِفارسی­یِ وی نیز آن­ها را
هم­راهی می­کرد.[8]

3- درباره­یِ آشنایی با «ارنست پرون» در سوییس نیز باید ذکر کرد که او- اگرچه شاید ظاهرن- شاگرد ِ
باغ­بان ِکالج ِ«له روزه» بوده و جوانکی بوده هم سن و سال ِفردوست و محمّدرضا (12-13 ساله)[9] و
تصویر ِارائه شده از نحوه­یِ آشنایی­یِ وی با شاه در «عمارت ِفرنگی» نادرست است.

 

محمّدعلی­یِ فروغی:

 

1- فروغی 5 فرزند داشت نه فقط یک دختر به نام ِپری­ماه! سه پسر ِاو به نام­هایِ محمود، محسن و مسعود، هرکدام دارایِ سوابق ِبسیار در دوره­یِ پهلوی هستند. محسن ِفروغی یکی از معماران ِصاحب ِسبک ِمعاصر است که از جمله­یِ کارهای­او می­توان به کاخ ِنیاوران، آرامگاه خیام و باباطاهر، بانک ِملّی و ... اشاره کرد.[10] مسعود فروغی از جمله­یِ استادان ِاعظم ِفراماسونری در دوره­یِ شاه بوده[11] و محمود ِفروغی نیز در همان دوره
سفیر ِایران در واشنگتن بوده است[12]. فروغی هم­چنین دو دختر داشت که همسران ِسلمان و
علی­اکبر ِاسدی، پسران ِمحمّدولی­یِ اسدی (نایب التولیه­یِ آستان ِقدس ِرضوی) بودند[13]. این دو پسر پس از دست­گیری­یِ پدر ِشان در غائله­یِ قیام ِمسجد ِگوهرشاد، دستگیر و احتمالن به هم­راه ِوی اعدام شدند[14]؛ نه طیّ ِماجرای ِتخیّلی­یِ تصویر شده در «عمارت ِفرنگی».

2- فروغی در هنگام ِکودتای ِ1299 در ایران حضور نداشت؛ زیرا در 1298 از طرف ِایران به کنفرانس ِصلح ِورسای اعزام شده بود و پس از حدود ِدو سال توقّف در فرانسه، در نیمه­هایِ سال 1300 به ایران بازگشت و در 1301 وزیر ِخارجه­یِ کابینه یِ مستوفی الممالک شد. [15]

3- فروغی هنگام ِمرگ وزیر ِدربار در کابینه­یِ قوام السلطنه بود و بنا بود تا سفیر ایران در واشنگتن شود که اجل مهلت­اش نداد. [16] بنابر این آن گونه که در «عمارت ِفرنگی» نشان داده شد او از سیاست کناره نگرفته بود و اتّفاقن در آن هنگام (1321) در حال جلوگیری از نفوذ ِرو به گسترش ِقوام­السلطنه بود.

4- فروغی به جز فاصله­یِ سال­هایِ 1314 تا 1320 ، همواره در دولت حضور داشت و در سال­هایِ 1307 تا 1307 نیز سفیر ِایران در ترکیه بود و هیچ­گاه تا قبل از 1314 انزوا پیشه نکرده بود. [17]

 

شهید سیّد حسن ِمدرّس:

 

اگر هم بخواهم از تمام ِنارسایی­هایِ مشهود در شخصیّت پردازی­یِ مدرّس در «عمارت ِفرنگی»- فارغ از بازی­یِ خوب و قابل ِقبول ِ«حسین ِمحجوب»- بگذرم، حتمن باید این نکته را ذکر کنم که شهید مدرّس ابتدا برایِ مدّتی کوتاه به دامغان و مشهد تبعید شد، سپس حدود ِدو سال در خواف تحت ِنظر بود تا آن­که سرانجام او را به کاشمر منتقل کردند و در همان­جا نیز ایشان را به شهادت رساندند [18]؛ حال آن­که در
 «عمارت ِفرنگی» شاهد ِاین هستیم که تا رضاشاه می­گوید مدرّس را تبعید کنید، عبدالحسین ِتیمورتاش به او خبر می­دهد که السّاعه خبر رسید که به کاشمر تبعید شد!

 

 

سیّد ضیاءالدین ِطباطبایی:

 

درباره­یِ وی تنها می­توانم به همین نکته بسنده کنم که سیّدضیا در هنگام ِکودتای ِ1299، بیست و هشت سال داشت[19] و علی­القاعده انتخاب ِفخرالدین ِصدّیق شریف برای ِایفای نقش ِوی کمی عجیب است.

 

سلیمان ِبهبودی

 

درباره­یِ سلیمان ِبهبودی نیز باز تنها به ذکر این­ نکات بسنده می­کنم که او متولّد ِ1278 ِشمسی بود و در 1300 تنها 22 سال داشت، بسیار باسواد و معلومات بوده و تحصیلات اش را در مدرسه­یِ فرانسوی­یِ «آلیانس» به اتمام رسانده و سپس وارد ِبریگاد قزاق شد و هنگامی که سرجوخه بود به علّت ِتحصیلات و سواد اش آجودان، منشی و پیش­کار ِرضاخان شد [20] (امّا شما رجوع کنید به روایت ِ جناب ِ ورزی در این باب).

 

سرلشکر محمّدحسین ِآیرم و سرپاس رکن­الدین ِمختاری:

 

1- خلاف ِآن چه که در طول ِسریال نشان داده شد، سرپاس مختاری تنها از 1315 تا 1320 ریاست ِکل ِشهربانی را بر عهده داشت و در سال­های ِ1304 تا 1315 این وظیفه بر عهده­یِ سرلشکر آیرم بود. تا آن که وی به بهانه­یِ مشکل زبان و حرف زدن به آلمان گریخت (1315) و پس این ماجرا مختاری که رییس ِ
پلیس ِسیاسی بود، با ارتقا از درجه­یِ سرهنگی به سرپاس (معادل ِسرتیپ در شهربانی) رییس ِکل شهربانی شد.[21]

2- مختاری دارای ِقامتی بسیار بلند و نزدیک به قد ِرضا شاه بود و بنابر این انتخاب ِخسرو فرخزادی برایِ ایفای ِنقش ِوی منطقی نیست.[22]

3- بسیاری از دسیسه­ها و وقایع ِدوران ِرضاشاه، از جمله، توطئه­یِ قتل ِتیمورتاش، اعدام ِسردار اسعد ِبختیاری، برکناری­یِ فروغی به دلیل ِنامه­یی که از وی نزد ِاسدی یافتند در سال ِ1314، خودکشی­یِ
علی­اکبر ِداور و ... به توطئه­های ِسرلشکر آیرم نسبت داده شده است[23] و عدم ِوجود ِاین شخصیت در
 طول ِداستان نقصی بزرگ به شمار می­آید.

 

پ- نکات ِدیگر :

 

بسیاری از حرف­ها مانده و من تنها به ذکر ِاجمالی­یِ برخی از آن ایرادها و اشکال­ها بسنده می­کنم :

 

1- آیا نهضت ِجنگل به این کم جانی و کوچکی بود که در «عمارت ِفرنگی» ترسیم شد؟ پس احسان­الله خان و سردار محیی و حیدر خان عمو اوغلی و خالو قربان کجایِ این قصّه اند؟ تنها میرزا کوچک و آلیانی؟!

2- آیا نقش ِ«خان ِاکبر» (میرزا کریم ِرشتی) در تاریخ، در مقایسه با افرادی چون «اردشیرجی» پررنگ­تر نبوده است؟ آیا این میرزا کریم ِِرشتی همان کسی نبود که رضاخان جزء ِزیردستان او و برادر اش سردار محیی محسوب می­شد؟ همان که پس از فتح ِتهران در مشروطه­یِ دوم در واقع رییس ِ
هیأت ِمدیره­یِ تهران و نیز عضو ِکمیته­یِ دفاع ملّی در کرمانشاه. او در عین ِحال که از
سردمداران ِنهضت ِجنگل محسوب می­شد، عضو ِکمیته­یِ «آهن و فولاد» ِسیّد ضیا هم بود و در واقع هیچ­کس به درستی نمی­دانست که او کی­ست و چه­کاره است و کدام طرفی­ست؛ همان کسی که به صورت ِاستعاری توسّط ِ«علی­یِ حاتمی» در «هزاردستان» به عنوان ِ«خان ِحاکم»- که در واقع کنایه­یی ست از «خان ِاکبر»- جلوه­گر می­شود. از آن جا که میرزا کریم ِرشتی، در این مجموعه در حدّ ِیک پادوی ِقهوه خانه، کار چاق کن و وردست ِاردشیرجی نشان داده شده است و او، شخصیّتی تاریخی ست که من ِنگارنده، مجالی بسیار برای ِمعرّفی­یِ او به خواننده­گان می­خواهم، باقی­یِ این مسئله باشد برایِ زمانی دیگر ... . 

3- آیا این همه شخصیّت ِملّی و تاریخی از جمله مجتهد ِلاری، شیخ محمّد ِخیابانی، کلنل پسیان، سردار اسعد ِبختیاری و ... کمتر از میرزا کوچک­خان بودند که در قاب ِکارگردان ِسریال نگنجیدند؟

4- آیا آداب و عناوین و رسوم ِفراماسونری- این عجیب و غریب­ترین اجتماع ِانسان­ها به دور ِهم- این قدر بچّه­گانه باید تصویر می­شد؟ آن فراماسونری­یی که باید مخفی­ترین تشکیلات را داشته باشد، اصطلاحن باید سر و ته اش با همین دو سه جمله­یِ «فلانی! شب بیا لژ!» هم می­آمد؟یا با آن
ماسک­هایِ باسمه­یی که آدم را یاد ِاستنلی کوبریک و «چشمان ِکاملن بسته» اش می­اندازد؟

5- آیا نباید به عکس­هایِ اشخاص برایِ طراحی­یِ گریم و لباس توجّه کرد؟ اگر این طور است پس چرا ما به جایِ قوام­السلطنه­یِ 1300 با سرداری و کلاه ِقجری و سبیل ِچنگیزی، قوام­السلطنه­یِ 1320 را می­بینیم با کت و شلوار و سبیل هیتلری و بسیار مسن­تر؟!

6-  و بسیاری نکات ِدیگر که در این­جا نمی­گنجد و شاید در مجالی دیگر . . .

7- باشد که امیدوار باشیم به این که باز هم بشود شاهد ِیک سریال یا کار ِسینمایی- تاریخی­یِ درخشان بود و نه این «عمارت ِفرنگی» ها .

 

 

 

 

منابع و ارجاعات:

 

1-  مصاحبه یِ محمّدرضا ورزی با وب­گاه ِ«جام ِجم آنلاین» / شنبه 12 ِبهمن ِ1387.

2-  «سرنوشت ِایران­دخت ِقاجار دختر ِاحمد شاه» / ماه­نامه­یِ «نیم­روز» / جمعه 10 ِخرداد ِ1381.

3-  همان.

4-  پهلوی ها / جلال ِاندرمانی­زاده و مختار ِحدیدی/ جلد ِ 2 / صص 3 الی 9.

5-  همان.

6-  همان.

7-  ظهور و سقوط ِسلطنت ِپهلوی / جلد ِ1 / خاطرات ِحسین ِفردوست / انتشارات ِاطّلاعات.

8-  همان.

9-  همان.

10- وب­گاه ِکاخ- موزه­یِ نیاوران.

11- فراموش­خانه و فراماسونری در ایران / اسماعیل ِرائین / جلد ِ3 .

12- خاطرات ِمحمود ِفروغی / به کوشش ِحبیب ِلاجوردی / تهران، کتاب ِنادر / 1381.

13- همان.

14- همان.

15- شرح ِحال ِرجال ِسیاسی و نظامی­یِ ایران / مهدی­یِ بامداد.

16- دولت­هایِ ایران از میرزا نصرالله خان ِمشیرالدوله تا میرحسین ِموسوی / اداره­یِ کلّ ِآرشیو، اسناد و
موزه­یِ دفتر ِ ریاست ِجمهوری / تهران، 1379.

17- همان.

18- شهادت ِشهید مدرّس و روز ِمجلس / وزارت ِفرهنگ و ارشاد ِاسلامی.

19- تاریخ ِبیست ساله­یِ ایران / حسین ِمکّی.

20- خاطرات/ سلیمان ِبهبودی.

21- بازی­گران سیاسی در عصر ِرضاشاهی و محمّدرضا شاهی / ناصر ِنجمی / تهران، انتشارات ِاینشتین.

22- همان.

23- همان.

 


پی نوشت ِ۱ : گفته بودم منتظر ِخبرهایی از این "عمارت ِفرنگی" باشید .

پی نوشت ِ۲ : تولّد ام مبارک !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:56  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
روايتي از تاريخچه اختلافات سرمربي و کاپيتان تيم ملي

آتش زير خاکستر *

علي دايي و علي کريمي شباهت هاي زيادي به يکديگر دارند البته نه از نظر اخلاق و رفتار بلکه از نظر موقعيت هايي که در زندگي حرفه اي براي هر دوي آن ها پيش آمده. هر دو از پرسپوليس اوج گرفتند. هر دو با بايرن مونيخ در ليگ قهرمانان اروپا بازي کردند (هرچند از اين نظر ظاهرا کريمي عمل کرد بهتري داشته). هر دو با کنار رفتن کاپيتان قبلي (استيلي در مورد دايي و مهدوي کيا در مورد کريمي) کاپيتان تيم ملي شدند و هر دو بعد از افول فوتبال شان رو به بازي در کشورهاي عربي آوردند و احتمالا با بازگشت کريمي به پرسپوليس در صورت حضور دوباره در ايران، هر دو اولويت اول شان براي بازگشت، پرسپوليس بوده است. اما اين دو نفر چند تفاوت بزرگ دارند: 1-دايي با زمين و زمان مشکل دارد و هميشه انگيزه اي براي جنگيدن دارد و شايد به همين دليل است که اين همه براي ادامه ي دوران بازيگري اش اصرار داشته و حالا هم رو به مربي گري آورده ولي علي کريمي انساني است خونسرد و احتمالا پس از خداحافظي قريب الوقوع از تيم ملي، سال هاي آخر بازيگري اش را در پرسپوليس و با آرامش تمام خواهد کرد و ممکن است اصلا هم سراغ مربي گري نرود. 2-دايي هميشه در برخورد با رسانه ها با سياست است، يا به کلي سعي دارد آن ها را از سر خودش باز کند و يا محافظه کاري پيشه مي کند و مکنونات قلبي اش را در لفافه ي جواب هاي کليشه اي پنهان مي کند، ولي کريمي در معدود مواقعي که خودش (و نه مديربرنامه هايش) با رسانه ها تماس داشته نشان داده که شخص رک گويي است و اين را هم در واقع از الگو و استادش علي پروين به ارث برده; کسي که کريمي بيشتر دوران حرفه اش را مديون او مي داند. 3-بر خلاف دايي که ادعاي دست يابي به همه چيز را دارد و جاه طلبي آن را هم داشته و دارد، کريمي، خواسته ي سختي از فدراسيون و تيم ملي ندارد، حرف او اين است که اگر او را نمي خواهند صراحتا بگويند نمي خواهيم و پايش هم بايستند و اگر هم نه او را در تيم ملي حفظ کنند و بگذارند اين چند صباحي که از دوران ملي پوشي اش باقي مانده به خير بگذرد.صبح روز 22 خرداد ماه بود که خبرگزاري مهر نامه اي از علي کريمي (و در واقع احتمالا از مديربرنامه هايش ابوالفضل جلالي) بر روي تلکس خبري اش قرار دادند; نامه اي که موجب شد خوش بين ترين افراد نسبت به وضعيت کاپيتان تيم ملي و اختلافاتش با فدراسيون و علي دايي، به وجود اين اختلافات ايمان بياورند. کريمي در اين نامه گفته بود: " اينکه عنوان مي شود من آسيب ديده ام و در کنار تيم ملي نبوده و از تمرينات دور بوده ام، صرفا در جهت مخدوش کردن افکار عمومي است; زيرا من با پاي آسيب ديده، به محض دعوت از سوي کادر فني تيم ملي، همراه با ديگر بازيکنان به اردبيل رفتم و در کنار تيم ملي به مداواي پاي آسيب ديده پرداختم." کريمي در اين نامه معتقد بود که کارشکني هاي دايي و برخي اعضاي هيئت رئيسه فدراسيون را در دور ماندنش از تيم ملي موثر است; در حالي که با بخشش کريمي که در اثر وساطت سيد حسن خميني و رئيس جمهور اتفاق افتاد، مردم انتظار داشتند کريمي را در تيم ملي ببينند; خصوصا که او وعده داده در پايان رقابت هاي دور دوم مقدماتي جام جهاني 2010 از تيم ملي در 31 سالگي خداحافظي خواهد کرد. البته اين فقط ظاهر ماجراست و پشت پرده ماجراي دعوت نشدن ها به چيزهاي ديگري بر مي گردد که مردم، بسياري از آن ها را مي دانند و بعضي را هم، نه. هدف اين يادداشت بيان سلسله وقايعي است که منجر به اين اختلاف کهنه شده است.


* * *

1- تهران / سالن سرپوشيده دانشگاه تهران / حدود 14-13 سال قبل: يک بازي دست گرمي فوتسال در جريان است. در يکي از تيم ها چند ستاره آن موقع تهراني بازي مي کنند. علي دايي، مرد اول آن موقع ليگ و تيم ملي هم هست. و در طرف ديگر چند جوان گمنام ولي با استعداد با بازي خوبشان حوصله ي حريف را سر برده اند. درخشان تر از همه جوانکي است از بچه هاي مارليک کرج که ظاهرا در دسته 2 جام آزادگان در تيم فتح تهران بازي مي کند. حرکات اين جوان در اين سن تداعي کننده حرکات مارادونا ست. چند بار آقاي گل را دريبل مي زند و در تمام طول بازي تيم آن ها را با حرکاتش بيچاره مي کند. چند نفري از دوستان و همبازي هاي دايي هم در سالن هستند. بالاخره گلزن آن روزها دريبل خوردن جلوي چشم دوستانش را تاب نمي آورد و به جوانک حمله مي کند و خاطره تلخ درگيري با ستاره تيم ملي را در ذهن او برجا مي گذارد.
2 -تهران / بعد از جام جهاني98 : دايي تازه از آرمينيا بيله فلد به بايرن پيوسته و در همان زمان علي پروين به پرسپوليس برگشته و دارد با پديده جديدش، در ليگ جولان مي دهد. منصور پورحيدري سرمربي تيم ملي مي خواهد براي بازي هاي آسيايي بانکوک يک تيم مرکب از بازيکنان خوب ليگ و بازيکنان باتجربه اي که در جام جهاني بودند جمع کند. علي کريمي که ستاره پرسپوليس و ليگ است دعوت مي شود و شماره 17 را بر تن مي کند. شايد با حضور در تيم ملي است که دايي و ديگراني که آن روز در سالن فوتسال بودند او را به ياد مي آورند. تيم ملي در بانکوک، در حالي که ژاپن و کره تيم هاي اميدشان را فرستاده اند، خوش مي درخشد و در فينال، با درخشش کريمي و گل هاي او و کريم باقري 2-1 کويت را مي برد و قهرمان مي شود.
3- لبنان / جام ملت هاي آسيا 2000: حميد استيلي بازوبند کاپيتاني را به دايي هديه مي دهد. تيم، بسيار بد نتيجه مي گيرد و بعد از برد خفيف برابر تايلند از گروهش بالا مي رود و در يک چهارم برابر کره 2-1 مي بازد و حذف مي شود. علي دايي تبديل به يک گل نزن شده، خداداد خسته و در حملات تنهاست و مهدي مهدوي کيا به کم فروشي در تيم ملي متهم مي شود; اما تحت هيچ شرايطي جلال خان طالبي از ستاره جوان پرسپوليس در ترکيب استفاده نمي کند. در تهران شايعه شده که باندي در بازيکنان و کادر فني تيم ملي هست که باعث نيمکت نشيني کريمي و چند نفر ديگر شده و تقريبا هم بين مردم درباره اسامي افراد اين باند اتفاق نظر وجود دارد. بالاخره کريمي به حرف مي آيد و از عمل کرد دايي و اصرارش به حضور مداوم در تيم ملي انتقاد مي کند.
4 -تهران / مقدماتي جام جهاني2002 : بلاژويچ سرمربي تيم ملي بعد از اخراج خداداد از اردو و مصدوميت کريم باقري به دنبال يک ليدر و رهبر در تيم مي گردد. او اعتقاد عجيبي به بازي کريمي و البته يحيي گل محمدي پيدا کرده و بار تکنيکي و تاکتيکي وسط زمين بين اين دو قسمت مي شود هرچند بلاژويچ به گفته ي خودش بيش از هر کسي به کريمي و بازيش اعتقاد دارد. دايي هم چنان اصرار بر ماندن و گل نزدن دارد هرچند که وضعش نسبت به دو سال قبل بهتر شده; وحيد هاشميان ذخيره و ناراضي است. کريمي باز هم از کاپيتان تيم ملي مي خواهد که بازي کردن را کنار بگذارد ولي دايي مسئله ي آقاي گل دنيا شدن را بهانه ي قابل قبولي مي داند. تيم با همه اتفاقاتي که مي افتد به جام جهاني نمي رسد. پاس ندادن هاي کريمي و مهدوي کيا به دايي دارد کم کم شروع مي شود.
5 -چين / جام ملت هاي آسيا 2004: وحيد هاشميان به دليل ذخيره بودن از تيم ملي قهر کرده است. تيم شروع بدي دارد ولي در بازي سوم کريمي، مهدوي کيا (مرد سال آسيا) و نکونام، آمادگي فوق العاده شان را به رخ ژاپن مي کشند و در عين حال دايي هم چنان فقط از نقطه ي پنالتي گل مي زند. بعد از محروميت نصرتي، بداوي و رحمان رضايي، برانکو دست به دامن 3-5-2 مي شود و کريمي مي رود به گوش چپ. براي مدت کوتاهي روح همکاري خوبي بر تيم حاکم مي شود. کريمي و مهدوي کيا به دايي پاس مي دهند هرچند خيلي موثر عمل نمي کند. دايي مصدوم مي شود. حالا ديگر جشن رقبا کامل شده. کريمي و مهدوي کيا کره را حذف مي کنند و با کمي بد شانسي و باخت به چين در نيمه نهايي، در رده بندي انتقام سال 2002 را از بحرين مي گيرند و سوم مي شوند. دايي فقط نقش يک تماشاچي را بازي مي کند. کريمي مرد سال آسيا مي شود. کريمي الاهلي را ترک مي کند. مقصد کجاست؟ بايرن مونيخ; همان جايي که دايي و البته هاشميان با تلخ کامي آن جا را ترک کرده بودند. دو فصل حضور پياپي در بزرگترين تيم آلمان، يک رکورد بي سابقه را براي او رقم مي زند.
6-امان / مقدماتي جام جهاني 2006 / بازي برگشت با اردن: هاشميان و خداداد عزيزي با سلام و صلوات به تيم ملي برگشته اند. اگر اردن و بعد هم قطر را نبرند حذف مي شويم. کريمي و مهدوي کيا مصدوم و خسته از فشار بوندس ليگا و رقابت هاي اروپايي اند. دايي که دوباره در پرسپوليس رو آمده و آقاي گل ليگ برتر شده و حالا هم در صبا باتري است، گل حساسي در مقابل اردن مي زند.و با وجود اين که در مقابل لائوس به صدمين گل ملي رسيده، موقتا منتقدانش را ساکت مي کند. هرچند که شانس با او يار نيست و مصدوم مي شود. باز هم هاشميان، مهدوي کيا و کريمي نقش عمده اي را در برد 3-1 مقابل قطر و صعود به دور دوم مقدماتي ايفا مي کنند و منجي محسوب مي شوند.
7-تهران / ورزشگاه آزادي / عيد نوروز / مقدماتي جام جهاني 2006 / ايران و ژاپن: صدهزار نفر تماشاگر با ديدن علي دايي در ترکيب اصلي و رهايي او از بند مصدوميت که منجر به تبعيد هاشميان به گوش چپ شده، گويي نااميد شده اند. اما انگار اتفاق ديگري دارد مي افتد. در همان بيست دقيقه ي اول دايي مصدوم مي شود و وحيد هاشميان به نوک حمله مي رود. انگار تماشاچي ها نفس راحتي مي کشند. کريمي که در اوج آمادگي است يک پاس بلند براي هاشميان ارسال مي کند و او هم دروازه ژاپن را باز مي کند. کريمي يک گل ديگر هم براي جواد نکونام مي سازد. روند رو به رشد تيم ادامه پيدا مي کند و تيم به جام جهاني مي رسد.
8-فريدريش هافن / آلمان / جام جهاني 2006 :علي دايي دوباره مي خواهد خودش را اثبات کند. در 10 بازي آخر صباباتري در ليگ و جام حذفي 11 گل زده. کريمي مصدوم است. خودش به مربي گفته که او را بازي ندهد. اصرار مربي باعث بازي کردن او و مهدوي کيا (که مثل کريمي از مصدوميت رنج مي برد)، مي شود. مهدوي کيا و کريمي و... به علي دايي و رفقايش پاس نمي دهند. ايران به مکزيک مي بازد و روياهاي پوشالي به باد مي روند. شايعات باند مافيايي سال 2000 باز هم بر سر زبان ها ست. علي دايي باز هم محافظه کاري موقتي را پيشه مي کند و با بهانه ي کمر درد به نيمکت مي چسبد. کريمي و مهدوي کيا بازي مي کنند و آن ها هم در اين ماجرا دخيل مي شوند. بازي با آنگولا وقتي کريمي از سوي کادري که به زور او را به زمين فرستادند تعويض مي شود، از شدت خشم و تعجب لگدي را به ساک ورزشي و آب معدني هاي کنار زمين حواله مي دهد که همان نشانه ي رک بودن و عدم محافظه کاري اش برخلاف دايي است.
9-مالزي / جام ملت هاي آسيا2007 : مهدوي کيا کاپيتان شده و او و کريمي و نکونام بار تجربه ي تيم ملي را به دوش بايد بکشند. از آن طرف علي دايي در ليگ با سايپا قهرمان شده و حالا در خانه اش نشسته و انتظار نشستن روي نيمکت تيم ملي به جاي قلعه نويي را مي کشد. هر سه ستاره تيم ملي سرحال اند و فوق العاده با انگيزه; خصوصا علي کريمي که بسيار خوب تمرين مي کند. اگر از آن ها بپرسي چرا اين قدر با انگيزه اند احتمالا جواب اصلي که در دلشان مي گويند (و حتي مهدوي کيا به زبان هم گفت) اين است که مي ترسيم قلعه نويي نتيجه نگيرد و دايي را بياورند! تيم حذف مي شود و کابوس همبازيان سابق به واقعيت نزديک مي شود.
10-تهران / مقدماتي جام جهاني 2010 :علي دايي سرمربي شده و بايد تيم را مقابل کويت پيروز کند. همبازي هاي سابق رفتار دوگانه اي را پيشه کرده اند. هاشميان با صراحت مي گويد تا قبل از مقدماتي دوم نمي آيم، مهدوي کيا يا مصدوم است و يا خودش را به مصدوميت زده، نکونام هم که رباط صليبي اش پاره شده و در دوران نقاهت است. چه کسي داوطلب مي شود تا بازوبند را ببندد؟ کسي که فکر مصالحه اش با دايي محال به نظر مي رسد. علي کريمي مي داند که دايي در اين شرايط تحت فشار مردم و رسانه هاست و به تجربه ي او نياز دارد و نمي تواند برايش گربه رقصاني کند. کريمي مي آيد ولي شاهدان تمرين تيم ملي مي گويند او با دايي حرف نمي زند. ايران با کويت مساوي مي کند. دايي تحت فشار و ارتباطش با رسانه ها بسيار بد است. تيم ملي به اردوي اردبيل مي رود تا براي بازي با امارات تمرين کند. کريمي مصدوم است ولي به اردبيل مي آيد تا پاي مصدومش را به دست پزشکان تيم ملي بسپارد. مصاحبه گري جنجالي که معلوم نيست از کجا پيدايش مي شود با کريمي بعد از تمرين، مصاحبه مي کند. کريمي در حرف هايش با رک گويي باز هم نشان مي دهد که شاگرد علي پروين است. اما انگار به مسئولين نو رسيده فدراسيون گران مي آيد. تنبيه و محروميتي غير منصفانه برايش در نظر مي گيرند. دايي که هنوز تيمش 2 امتيازي است و تحت فشار است از او در ظاهر حمايت مي کند هر چند کفاشيان در گفتگو با خبرنگاران پرده از موافقت علي دايي با اين ماجرا بر مي دارد ولي دايي انکار و تکذيب مي کند و مي گويد به کريمي در تيم نياز دارد. کريمي بخشيده مي شود ولي مصدوم است. تيم به امارات مي رود و مي برد. دايي که از زير فشار رها شده، موقعيت را براي حذف جوان دريبل زن ديروز در سالن فوتسال، و ستاره 30 ساله و رو به افول اما با تجربه ي امروز، مناسب مي بيند. کريمي هم که از اين همه دورويي خسته شده از طريق مديربرنامه هايش دست به کار يک نامه ي گلايه آميز مي شود.


* * *


علي دايي اخيرا گفته بود که "از آخرين باري که علي کريمي در تيم ملي خوب بوده، 4 سال مي گذرد." حرف آخر من اين است که آقاي دايي آيا موقعي که شما را از تيم ملي کنار گذاشتند چند سال بود خوب نبوديد؟ 4، 5، يا شايد هم 7 سال؟ اگر او را نمي خواهيد صريح بگوييد نمي خواهم و بهانه نياوريد. ديگر همه از واکنش هاي دو پهلو و فصلي، خسته شده ايم! حداقل، شهامت مرحوم پرويز دهداري را اگر داريد به کار ببنديد!


* روزنامه ی ابتکار - چهارشنبه 5 تیر 1387 ( با نام مستعار )
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:47  توسط پریشان | 
 
خزعبل کده ی ِاصلی
تماس با خزعبل باف
صندوق چه ی ِخزعبلات
پروفایل ِ صابلّه ی ِ این خزعبل کده
ما این جا برای چه مشتی خزعبل می بافیم ؟
به نظر شما ، فایده ای هم داره ، که آدم ، علّامه ی دهر و دائرۀ المعارف ِ سیّار باشه؟ اگه داره ، پس این خراب شده رو ببینید ؛ اگه نداره هم ، هر جور راحت اید .

صندوق ِ مراسلات
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
یخ دان ِ مراسلات
هر چی که شخص ِ شخیص ِ نگارنده بخواد
شعرهای ِ خودم
شعرهای ِ دیگران
تحلیل هایم
موسیقی
فرهنگ
سیاست
سینما و تئاتر و تلویزیون
ورزش
چاپ شده های شخص ِ بنده در مطبوعات ِ مریض ِ ایران
کتاب
ترانه های ِخودم
دیگر رقعه و رساله و مراسله نویسان
صفحه ی من در facebook
استاد دکتر رضا براهنی
پروفایل ِمن در یاهو 360
حافظ ِشیراز
چریک کوچولو (داود)
عبدی بهروان فر (نابغه ی ِراک ِایران)
وب نوشت ( محمدعلی ی ِ ابطحی )
روزنامه ی ِکارگزاران
روزنامه ی ِاعتماد
روزنامه ی ِاعتماد ِملی
هفتان (سایت ِفارسی ی ِمرجع ِهنرهای ِهفت گانه)
خبر گزاری ی ِنوروز ( جبهه ی ِمشارکت )
استاد ِبزرگ وار دکتر عبدالکریم ِسروش
ملکوتی ها (حلقه ی ِملکوت)
آیین ِمهر (سید حسام ِفروزان)
احمد ِقابل (از نو اندیشان ِ فقه ِاسلامی)
دایره المعارف ِویکی پدیا (بخش ِفارسی)
مانی ها (صدای ِادبیات ِ آزاد ِ ایران)
وبگاه ِ رسمی ی ِطرفداران ِسیاوش ِقمیشی
وبگاه ِاسطوره ی ِشعر ِامروزین ِ ما : احمد ِ شاملو
آینده ( عباس ِعبدی )
هنوز (علی اصغر ِسید آبادی و گیسو فغفوری)
رستاک ( اقتصاد ِآزاد )
موناد (دلارام ِآکار)
هفته نامه ی ِشهروند امروز
آوای ِققنوس (حسین)
سقوط (امین علم الهدا)
ما ایم که ازخاک برافلاک ...(فعلن بالعکس)(داود)
وبلاگ ِدکتر علی رضا نوری زاده
رادیو زمانه
تار-مینیاتور (وبگاه ِپیروان ِایرانی ی ِ ارو ایلوواتار)
سخنانی از بازترین پنجره ی ِشهر ِقشنگ (کاملیا مافی)
شاهین ِ نجفی (رپر ِ مبارز ِ مقیم ِاروپا)
اراجیف نامه (لیلی!)
بالاترین
فیلتر شکن (بعضی از ISPها فیلترم کردند!)
خام دست ِ خامه به دست (عباس ِ امیری)
ملکوت (داریوش ِمحمّدپور)
جُستار (استاد داریوش ِآشوری)
سیبستان (مهدی ی ِجامی)
حضور ِ خلوت ِاُنس (عباس ِمعروفی)
یدالله ِرویایی
عسل نگاشت
سپنج (صدای ِادبیات ِمستقل ِایران)
داریوش ِفرخاک فر
فَلُّ سَفَّه (سعید ِحنایی ی ِکاشانی)
کانون ِآرمان ِدکتر شریعتی
اکبر ِمنتجبی
ITEXPRESS (علیرضا)
علی ی ِ خردپیر
اکبر ِاعلمی
شهاب ِطباطبایی
دفتر ِ بی مخاطب (حنیف ِمزروعی)
صمیمانه تر (جواد ِروح)
روز مره گی ها (نفیسه زارع ِکهن)
علی ی ِپیر حسین لو (الپر)
سکوت ِصدا (اعظم ِویسمه)
نوشته های ِمن (محمّد ِ طاهری)
مسیح ِاسماعیلی
نوای ِ بی نان (علی ی ِقلی پور)
بوی ِخاک (محمّدرضا یزدان پناه)
آذر (فرید ِ مدرّسی)
شُمال از شُمال ِغربی (محسن ِآزرم)
دل شوره های ِمن (شیوا آباء)
بحر در کوزه (مهران ِکرمی)
سیّد ابراهیم ِنبوی
محمّد ِ صالح علا
Balatarin
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

پریشان

 





Powered by WebGozar