![]() |
![]() |
|
| جایی برای ِ خرد شدن ِاعصاب ِبرخی خواننده گان اش و لذّت ِبرخی دیگر ؛ البته هیچ کدام اش برایم مهم نیست |
|
ایرانیان در برابر ِحوالت ِتاریخی ِتنفر از راست و عشق به چپ
همان طور که گفتم با خودم عهد کرده بودم که فعلاً در رابطه با سیاست و اوضاع ِجامعه چیزی ننویسم؛ ولی اتّفاقاتی در نماز ِجمعه افتاد و آیت الله هاشمی ِرفسنجانی سخنانی گفت که بسیار قابل ِبررسی است.
1- تا پیش از نماز ِجمعه پیش بینی ها عمدتاً مبتنی بر این بود که آقایِ هاشمی هیچ نخواهد گفت، سکوت خواهد کرد و جانب ِطرف ِ پیروز ِ انتخابات – البته اگر بشود اسم ِشان را پیروز گذاشت - را می گیرد.
دوستی بسیار فرهیخته و بزرگوار گفته بود یک ضرب المثل ِانگلیسی هست که می گوید :
If you didn't win them, so you should join them
اگر بر آن ها پیروز نشدی؛ لا اقل به آن ها ملحق شو!
یا به زبان ِخود ِمان:
«خواهی نشوی رسوا، هم رنگ ِجماعت شو.»
این دوست ِما می گفت هاشمی در نماز ِجمعه مصداق ِاین ضرب المثل خواهد بود. اما من دو ایراد به او وارد کردم؛ یکی آن که آن ضرب المثل ِانگلیسی درباره یِ برنده گان و دوم این که این ضرب المثل ِایرانی نیز درباره یِ جماعت (یا همان اکثریت) است.
این در حالی است که دولت و گروهی که مخالفت با موج ِمردم را پیش گرفته اند نه برنده یِ رقابت ِانتخابات اند و نه اکثریّت ِمردم.
پس لزومی در ملحق شدن و هم رنگ شدن با آن ها وجود ندارد؛ خصوصن برایِ کسی چون هاشمی که به واقع نابغه یِ سیاست و پیر ِمصلحت اندیشی و رایزنی است.
2- او بهتر از هرکسی از عواقب ِعدم ِهمراهی با مردم و عدم ِجانب داری از حق و حقیقت آگاه است و خود می داند که نام ِنیک اگر می خواهد در گرو ِمردمی بودن است؛ «چرچیل»، «بیسمارک»، «کاردینال ریشیلیو»، «کرامول»، «ناپلئون»، «رضاشاه»، «عباس میرزا»، «امیرکبیر»، «قوام السلطنه»، «رزم آرا»، «آتاتورک»، «فروغی»، «نیکسون»، «یلتسین»، «آدنائر»، «اسحاق رابین»، «تاچر»، «انورسادات»، «یاسر عرفات»، «دوگل» و خیلی هایِ دیگر، به رغم ِتمام ِخدمات، ساختارسازی ها و زمینه سازی هایشان در راه ِتوسعه یِ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، هیچگاه به گرد ِمحبوبیت ِمردمی و شاید سطحی نگرانه یِ امثال ِ«کندی»، «مصدق»، «گورباچف»، «بنی صدر»، «خاتمی»، «عبدالناصر»، «سید حسن نصرالله»، «اربکان»، ««میتِران»، «بلر»، «بیل کلینتون» و ... نرسیدند؛ محبوبانی که زیبا سخن می گفتند و سخنانی زیبا بر زبان جاری می کردند، امّا از عمل در آن ها کمتر اثری بود و بزرگ ترین اهداف ِشان در طول در دست داشتن ِقدرت بدل می شد به شکست ها و بی آبرویی هایِ پیاپی – البته در اکثر ِموارد – هرچند هم چنان محبوب بودند و محبوب ماندند و محافظه کاران ِعمل گرا، درون نگر و شاید تا حدی مغرور و قیم مآب، چون هاشمی و نمونه هایِ مشابه اش نیز هم چنان منفور. (و این همان حوالت ِتاریخی ِ«عشق به چپ و تنفر از راست» است که دوست ِبزرگوار ِدر بند ِمان «محمد ِقوچانی» یک بار در مجله یِ «مرحوم ِشهروند ِامروز» نوشت که البته به مذاق خیلی ها خوش نیامد.) اما مردم در بیش تر ِمواقع خود در نمی یابند که به قول ِزنده یاد علی ِحاتمی : «ایران بیش از آن که محتاج ِکمال الملک باشد نیازمند ِامیرکبیر است.» و بیش از آن که «خاتمی» و «مصدق» بخواهد، به «هاشمی» و «قوام» نیاز دارد. در جمعه یِ تاریخی اما هاشمی برایِ نخستین بار شاید مردمی بودن را لمس کرد. حس نیاز ِدوست داشته شدن، بخشیده شدن و منزه شدن از تمام ِاتفاقات ِگذشته؛ او توانست در یکی از نادرترین حالات، حوالت ِتاریخی ِ«نفرت از سیاستمداران ِعملگرا و محافظه کار، و عشق به سیاستمداران ِقهرمان گونه یِ چپ گرا» را - که در عمل کردن شکست خوردند - پشت ِسر بگذارد و مردمی بودن و محافظه کاری و عمل گرایی را با هم داشته باشد.
3- هاشمی فردی ست که خود را حقیقت جو و طرف دار ِحق می داند. این روحیه از جوانی در وی بوده و حالا دوباره پس از سال ها به سراغ ِاو آمده است. او آن قدر چشم هایش را نبسته است که حقیقت را نتواند ببیند. او خواب بوده و حال از خواب بیدار شده است نه آن که خود را به خواب زده باشد؛ که کسی را که خود اش را به خواب زده هرگز نمی توان بیدار کرد؛ و چه بسیار کسانی که مصداق ِاین جمله اند؛ اما هاشمی از این دایره بیرون است.
4- هاشمی در نماز ِجمعه از انتظار ِهمه فراتر بود. هم هواداران ِدولت که منتظر ِمحافظه کاری، ترس، حزم اندیشی و مصلحت طلبی ِاو بودند و انتظار داشتند خطبه هایِ او لابد چیزی شبیه به تحلیل هایِ «قالیباف»، «علی ِلاریجانی»، «محسن ِرضایی» و «علی ِمطهری» و امثالهم باشد؛ یعنی به مسائلی چون تقلب در انتخابات، بی اخلاقی های پیش از رای گیری و ... ابراز بی تفاوتی کند و تنها از برخوردهایی نظیر سانسور و بازداشت و ... گلایه و انتقادی کم رنگ و رقیق داشته باشد! و هم فراتر از انتظار ِمردم، که گفته بودند «هاشمی، سکوت کنی خائنی»؛ اما هاشمی هرچه لازم بود گفت. لازم نبود – به قول ِمخملباف- یک شال ِسبز رویِ شانه اش بیندازد و شعارهایِ خیابانی را تکرار کند؛ چون هاشمی باید درون ِحاکمیت بماند تا حافظ ِمنافع مردم در رده هایِ بالایِ نظام باشد؛ و اگر تریبون، پست و جایگاه اش را از دست بدهد فایده یی برایِ خود اش و برایِ مردم ندارد. او برعکس ِقالیباف که از کلمه یِ «فتنه» برایِ وضع موجود استفاده کرد اذعان کرد که ایران دقیقاً در «بحران» به سر می برد. او ضرورت توجه به این که مردم اصل ِنظام هستند و حتّا رهبری هم «مخلوق ِرای ِمردم» است را یادآوری کرد. هاشمی اززندان امام موسی کاظم (ع) گفت، از کشتار ِچین گفت، از این که خداوند تقاص ِخون ِمظلومان را از ظالمان خواهد گرفت گفت، و حتّی گفت که دولت ِمغرور ِپهلوی که جیب هایش پر از پول ِنفت بود – شرایطی مشابه با دولت ِاحمدی نژاد – و خود را بی نیاز از مردم می دید، چگونه با به صحنه آمدن ِمردم سست شود و ناگهان خود را بر لبه یِ پرتگاهی یافت که باید لاجرم از آن می پرید. هاشمی هیچ چیزی را نگفته نگذاشت. حتی با احتساب سانسورهایِ احتمالی ِصدا و سیما درباره یِ تعداد شرکت کنندگان، بارها و بارها به بهانه یِ گرما یادآوری کرد که مردم ِبسیاری در خیابان های اطراف و زیر ِآفتاب هستند و ممکن است طولانی شدن ِخطبه ها موجب ناراحتی شان شود، و به این شکل این مطلب را رساند که تعداد ِبیش از حد انتظاری در نماز جمعه شرکت کرده اند.
5- خطبه هایِ جمعه یِ هاشمی - از نظر ِمن که تمام ِخطبه هایِ ده سال ِاخیر اش را شنیده ام – یکی از متقن ترین، مستدل ترین و منسجم ترین خطبه هایِ او بود. به گونه یی که حاضران در نماز جمعه- که بسیاری پس از فوت ِآیت الله طالقانی دیگر نمازجمعه نرفته بودند – گفتند که از این خطبه بویِ خطبه های مرحوم آیت الله طالقانی به گوش می رسید؛ عدم ِطرفداری از هیچ طرفی، فراجناحی بودن و در عین ِحال حق گویی و شماتت ِکسانی که حق را پایمال کرده اند. کسانی که کمی حافظه شان یاری می کند به یاد می آورند که حدود ِده سال قبل، در بحبوحه یِ دستگیری و محاکمه یِ کرباسچی، هاشمی به نمازجمعه رفت تا از او در خطبه ها دفاع کند؛ اما آن قدر از شعارهای پیاپی «مفسد ِاقتصادی اعدام باید گردد» مضطرب شد که خطبه یِ اول را نیمه کاره رها کرد و به خطبه ی دوم رفت و از شدت ِدستپاچگی سوره یِ فاتحه را در ابتدایِ خطبه اشتباه خواند! آن روز مردمی نبودند تا از او حمایت کنند؛ جمعه اما او به پشتوانه یِ مردم سخن گفت و چه بی نقص.
6- در آخر به بند ِدوم بازگردیم. گفتم که اکثریت ِمردم در اقصا نقاط ِجهان، مسحور ِسیاستمدارانی اند قهرمان مآب، با شعارهایِ آرمان گرایانه و غیر ِزمینی، امّا در وادی ِعمل ناموفق و در مواقعی نیز ناشی. و در عین ِحال متنفر اند از سیاست مداران قیّم ِمآب، محافظه کار، مغرور و عمل گرا که نیاز خود به مردم و مردم به خود را متقابل می دانند. در هرجایِ دنیا هرگاه ملتی بتوانند دست از قهرمان ها بردارند و از رویِ رغبت و نه ناچاری رو به سیاست مداران ِعمل گرا و محافظه کار آورند و هر گاه تفکرات ِایده آل و شعاری و انقلابی گری ِ رادیکال را رها کنند و رو به اعتدال، عمل گرایی و واقع گرایی بیاورند، این نشانه یِ بلوغ ِسیاسی، فکری و اجتماعی ِآن ملت است. و این همان زمانی است که دیگر «تنفر از راست و عشق به چپ» معنایی ندارد- چیزی که به طوری نسبی در ترکیه اتفاق افتاده ولی این جا جایِ بحث اش نیست- و همان زمانی است که دیگر مطالبات یک ملت با شعار و درگیری و تظاهرات پی گیری نخواهد شد بل که با تعقل، مبارزه یِ مسالمت آمیز و قانون مند – در صورت ِوجود راه ِمبارزه یِ قانونی و عقلانی – به ثمر خواهد نشست. و این راهی ست طولانی و دشوار.
مردم ِایران، با تظاهرات ِبی صدایِ شان، با مبارزه یِ مسالمت آمیز ِشان و با حضور در نمازجمعه و حمایت از هاشمی نشان دادند نیمی از راهی را که گفتم رفته اند؛ باید دید آیا به مقصد خواهند رسید؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 20:16 توسط پریشان |
|
|
۱- به خودم قول داده بودم درباره یِ سیاست و جامعه فعلن چیزی ننویسم. اما در نمازجمعه اتفاقاتی رخ داد که باید درباره یِ آن ها حرف زد.
۲- آقایِ هاشمی در خطبه هایِ تاریخی و بی نظیر اش نشان داد در واپسین فرصت ها هم می توان جانب ِحق را گرفت و بر گذشته خط ِبطلان کشید. فعلن به گفتن ِهمین جمله بسنده می کنم تا فردا که یک یادداشت ِتحلیلی در این باره بنویسم.
۳- عبدالله ِنوری پس از ۱۱ سال در نمازجمعه شرکت کرد اما نمی دانم چرا کسی توجه ِچندانی به حضور ِوی نکرد.
۴- اسماعیل ِفصیح رمان نویس و مترجم ِمعاصر هم درگذشت و خبر ِفوت اش در میان ِداغی تب ِنمازجمعه گم شد.
۵- امیدوارم سید محمد ِخاتمی دلیلی موجه تر از "کمر درد" برای عدم حضورش در نماز جمعه داشته باشد.
پی نوشت: در نمازجمعه جایِ خیلی ها خالی بود از جمله محمدعلی ابطحی، دکتر خزعلی و محمد قوچانی و البته همه یِ دیگرانی که الان نیستند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 4:10 توسط پریشان |
|
|
به نو کردن ِماه بر بام شدم؛ با عقیق و سبزه و آینه داسی سرد بر آسمان گذشت که پرواز ِکبوتر ممنوع است صنوبرها به نجوا چیزی گفتند و گزمه گان به هیاهو، شمشیر در پرنده گان نهادند ماه، بر نیامد (ا.بامداد)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:24 توسط پریشان |
|
|
سی سال ِقبل، «کریس دی برگ» (Chris De Burgh) خواننده یِ مشهور ِایرلندی آهنگی خواند به نام ِ«انقلاب» (Revolution) که دقیقن با فضایِ انقلابی یِ آن موقع ِپدران و مادران ِمان هم خوان بود. الان نیز شنیدن اش بد نیست. دانلود ِآهنگ ِ«انقلاب» از «کریس دی برگ» دانلود ِمتن ِاصلی یِ ترانه یِ «انقلاب» به زبان ِانگلیسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 3:21 توسط پریشان |
|
|
جمشید ِشیبانی، خواننده، بازیگر، کارگردان و پیش پرده خوان ِایرانی نیز در 87 ساله گی در غربت ِلس انجلس درگذشت. یاد اش هماره برقرار باد.
از این لینک می توانید مشهور ترین آهنگ ِوی «سیمین بری» را دریافت کنید :
سیمین بری/
خواننده و آهنگ ساز: جمشید ِشیبانی / ترانه سرا: ابراهیم ِصفایی
متن ِترانه در ادامه یِ مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:4 توسط پریشان |
|
|
ا.بامداد با صدایِ خود ِنازنین شاعر بشنوید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 4:1 توسط پریشان |
|
|
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران // کز سنگ ناله خیزد، روز ِ«وصال» ِیاران برایِِ خاطر ِعزیز ِ- دل ام نمی آید بگویم زنده یاد- «بیژن ِترقّی»
رحمان ِحسینی * یک شنبه سیزدهم ِاردی بهشت ِ۸۸ / روزنامه یِ "روزان"
الف- چند روزی پیش بود که به رسم و عادت ِمألوف- که دیگر گویی روز ِمان هم بی آن شب
ب- این جا نیستم برایِ آن که زنده گی نامه یی بنویسم؛ که دیگر، آن مثلن زنده گی نامه ها را از هر گوشه و کناری می شود پیدا کرد که «ترقی «آتش ِکاروان»، «بی داد ِزمانه»، «می زده»، «بهار ِدل نشین» و کرور کرور ترانه هایِ فرد ِاعلایِ دیگر سروده» که تا فرصت داریم و دارند، می شود در باب ِشان سخنرانی ها کرد و محفل ها به پا کرد. از این که بگویم «ترقی» بود که ترانه را روایی کرد، ترانه را واجد تصاویری عینی کرد و حتّا ترانه را به دیالوگ نزدیک کرد، شرم دارم؛ که اگر من ِنگارنده هم ندانم، حتمن اهل ِفن و مخاطبان ِفهیم ِموسیقی، الآن همه یِ این ها را مثل ِکتاب هایِ مدرسه از بر اند.
پ- استاد! می بینی که برایِ تو و در سوگ ِوصل ِتو به عزیزان ات در آن سو ست که شعر شاعر را دست برده ام و «وداع» را به «وصال» بدل کرده ام که اگر هیچ کس نداند من که می دانم و چند باره هم می گویم که خودخواهی یِ ماست که هر وصالی را برایِ ما وداع جلوه می دهد و در غم ِآن وداع بر سوگ ِمان می نشاند؛ امّا باشد، اشکالی ندارد؛ پس: «بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران//کز سنگ ناله خیزد، روز ِ«وصال» ِیاران»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 2:40 توسط پریشان |
|
|
به نظر ِشما وجه ِمشترک ِاین کشور، این دنیا با زندان چیه؟ چه فرقی با هم دارند؟! زندان رفتن درد داره؟! تو خونه که نشستیم با زندان فرقی داره؟! نظرات ِتونو اگر خواستید تو کامنتایی که می گذارید بنویسید.
این مومنی یِ ریایی ام را به کنار // بگذارم و بندم به کمر هم، زُنّار کاین حال ِپریشانی و اندوه و بلا // خوب دانم که بیاید از بُن ِدین، به بار
این محبس ِتنگ ِابدی ما را بس // کاین مُلک، دوصد طعنه زَنَد بر محبس از هدهد ِخوش محضر ِعطّار، اثر // نَبوَد و پُر است، آسمان از کرکس
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:44 توسط پریشان |
|
|
۱- متاسفانه دیر به دیر به روز می کنم بلاگو ؛ به بزرگی ی ِ خود ِتون ببخشین . مشکلاتی هست که خواهم گفت . ۲- از " کاملیا " ی ِ عزیز تشکز می کنم که منو یاد آپ کردن ِ این جا انداخت ! ۳- سریال ِضعیف ِ " عمارت ِفرنگی " رو دیدید؟ به زودی خبرهای ِ بیش تری در راهه ! ۴- تا اطلاع ِثانوی اشعار ام تو این جا قابل ِ انتشار نیست ! ۵- فعلن خداحافظ تا خبرایی که تو شماره ی ِ ۳ گفتم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:29 توسط پریشان |
|
|
خبر ِ آخر : تموم شد . نقطه سر ِ خط . باز هم سه شنبه رسید و این هیئت ِ نفرین شده و ملعون ِ نظارت بر مطبوعات ، ساطورشو به کار انداخت و سر یه عده ی ِ دیگه رو زد .
به گزارش خبرنگار اجتماعي فارس : هيئت نظارت بر مطبوعات در جلسه امروز خود، هفتهنامه "شهروند امروز" را به دليل غير واقعي جلوه دادن برخي اقدامات دولت توقيف كرد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:22 توسط پریشان |
|
|
این قصیده ای است از هزلیات شهید راه آزادی ، میرزاده ی عشقی :
" خر نامه " دردا و حسرتا که جهان شد به کام خر // زد ، چرخ سفله ، سکه ی دولت به نام خر خر سرور ار نباشد ، پس هر خر از چه روی ؛ // گردد همی ز روی ارادت ، غلام خر ؟ افکنده است سایه ، هما ، بر سر خران // افتاده است ، طایر دولت ، به دام خر خربنده ی خران شده ، آزادگان دهر ! // پهلو زن است ، چرخ ، به این احتشام خر خرها ، تمام ، محترم اند اندر این دیار // باید نمود از دل و جان ، احترام خر خرها وکیل ملّت و ارکان دولت اند // بنگر که بر چه پایه رسیده ، مقام خر شد دائمی ریاست خرها به مُلک ما // ثبت است بر جریده ی عالم ، دوام خر هنگامه ای به پاست ، به هر کُنج مملکت // از فتنه ی "خواص پلید" و "عوام خر" ! آگاه ، از سیاست کابینه ، کس نشد // نبود عجب که "نیست" معیّن ، مرام خر روزی که جلسه ی وزرا ، منعقد شود // دربار ، چون طویله شود ، ز ازدحام خر در غیبت وزیر ، معاون ، شود کفیل // گوساله ای است ، نایب و قائم مقام خر یارب ، "وحید ملک" (وزیر داخله) ، چرا می خورد پُلو // گر کاه و یونجه است ، به دنیا ، طعام خر ؟! گفتم به یک وزیر که : "من ، بنده ی تو ام" // یعنی ، منم ز روی ارادت ، غلام خر این شعر را به نام "سپهدار" (سپهدار اعظم رشتی) گفته ام // تا در جهان بماند ، پاینده ، نام خر خرهای تیزهوش ، وزیران دولت اند // یا حبّذا ، ز رتبه و شأن و مقام خر از آن الاغ تر ، وکلا اند ، از این گروه // تثبیت شد ، به خلق جهان ، احتشام خر شخص رییس دولت ما ، مظهر خر است // نبود ، به جز خر ، آری ، قائم مقام خر چون نسبت وزیر به خر ، ظلم بر خر است ، // انصاف نیست ، کاستن از احترام خر گفتا سروش غیب ، به گوش "امین ملک" (وزیر مالیه) : // "زین بیشتر ، زمانه نگردد ، به کام خر "سردار معتمد" (وزیر جنگ) ، خر کی هست ، جرتغوز ! // کز وی ، همی به ننگ شد آلوده ، نام خر امروز ، روز خرخری و خر سواری است // فردا ، زمان خر کُشی و انتقام خر
به نقل از : کلیات مصور میرزاده ی عشقی / تهران / امیرکبیر / ۱۳۴۴ / صص ۴۲۵و۴۲۶
------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ۱ : این آقای دکتر بعد از این کردان ! هم عجب ماجراش بیخ پیدا کرد . این هفته طبع شعر ملت ایران و طنز قوی اون ها بازهم تولید جدید و جالبی از نوع پیامک داشت به شرح زیر : نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت // به یک اشاره ی رهبر ، وزیر کشور شد
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ۲ : حاج ! علی خدابخش ، هم چنان مثل فیل مست ، زده به کاروان مطبوعات ایران و همه رو داره له می کنه ؛ بعد از روزنامه ی شرق ، نوبت اعتماد و سرمایه هم رسید !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:29 توسط پریشان |
|
|
امروز ظهر در کمال تعجب و به صورتی غیر منتظره مطلع شدم که استاد تورج نگهبان ، شاعر و ترانه سرای شاخص ایرانی ساکن در غربت دار فانی را وداع گفته است . برای ما که هر چند روز او را در مجله ی صدا در تلویزیون فارسی زبان " تصویر ایران " می دیدیم خبر غیر منتظره ای بود و جای تاسف است که دیگر این بزرگ در میان ما نیست . از همین جا به اعضای خانواده ی خود ایشان ، تمام خانواده ی بزرگ ادب و هنر ایران و خصوصن دوستان عزیزم ، برادرزاده های ایشان ، تسلیت می گویم . روانش شاد و یادش همواره پاینده باد .
به همین دلیل چکیده ای از زندگی این عزیز و مشهورترین کارشان را در این جا ذکر می کنم :
متولد هفتم اردیبهشت 1311 در شهر اهواز . متوفای سی ام مرداد ۱۳۸۷ در لس انجلس .
تحصیلات :
در دانشگاه تهران : از سال 37- 1334 رشته ادبيات انگليسی ؛ از سال 39-1337 دانشکده حقوق، رشته حقوق ؛ از سال 44-1341 دانشکده ادبيات و علوم انساني رشته علوم اجتماعی ؛ از سال 50- 1348 در همين دانشکده، رشته جامعه شناسی در مقطع فوق ليسانس .
شروع کار :
تورج نگهبان ترانه سرايی را از سال 1328 با شعری بر روی آهنگ مهندس همايون خرم (بزرگ ترین دوست و همکارش در سالیان بعد) آغاز کرد . در همان اوان ترانه ديگری روی آهنگ مسعود ميثاقيان ، آهنگساز و نوازنده سنتور ساخت که با صدای گرم منوچهر همايون پور اجرا و پخش گرديد .
کارنامه هنری :
وی بيش از 700 ترانه برای ملوک ضرابی ، دلکش ، مرضيه ،الهه ، پوران ، عهديه ، هايده ، مهستی ، فریدون فرخزاد ، بنان ، ايرج ، وفايی ، گلپا، رفيعی ، محمد نوری ، فرح ، آذر ، هما ، پروين و گوگوش ساخته بود . تورج نگهبان همکاری خود را با برنامه گلها از سال 1340 آغاز کرد و از همکاران هميشگی آن بود . از سال 1341- 1337 معاون اداره مطبــوعات اداره کل انــتشارات و راديـو و در سالهای 1357-1341 سرپرست روابط عمومی و انتشارات سازمان صنايع دستی ايران بوده و در اواخر دوره پهلوی دست اندر کار انتشار مجله «دستاورد» در زمينه هنرهای دستی ايران و نيز انتشار مجله «صدا» (به اتفاق دوستان نزدیکش علیرضا میبدی ، عماد رام ، اسفندیار منفردزاده و ...) بود . وی از سال 1374 در ایالات متحده آمریکا زندگی می کرد و تا هنگام مرگ تهیه کننده و اجرا کننده «مجله ماهواره ای صدا» و «سیری در ادبیات آهنگین ایران» بودند که از تلویزیون AFN و تصویر ایران در لس آنجلس پخش می شد .
او در روز ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ در حدود ساعت ۹ صبح (به وقت لس آنجلس) بر اثر بیماری ذات الریه درگذشت. وی مدتها از بیماری ریوی و کیسه ی صفرا رنج میبرد.
با توجه به وصیت خود وی که اگر حالشان بهبهود نیافت باید پس از دو روز دستگاه های اکسیژن و ... را قطع کنند، پس از ۴۸ ساعت این عمل انجام شد و متخصصین با عدم بهبهودی در سلامت ایشان روبرو شدند و دستگاه ها را قطع نمودند.
شاید مشهورترین کار ایشان که هم نزد نسل جوان و هم نزد قدیمی ترها محبوبیت بسیاری دارد ترانه ی " گل بی گلدون " (چه اشتباهی کردم) باشد ؛ ترانه ای با آهنگ سازی پرویز مقصدی و صدای گوگوش :
می گفتی بی تو هیچم / با من بمون همیشه نباشی من می میرم / گل بی گلدون نمی شه چه اشتباهی کردم / حرفاتو باور کردم چه اشتباهی کردم / حرفاتو باور کردم
یه روز سرد پاییز / گلدونتو شکستی مثل عروس گل ها / تو گلخانه نشستی بهار می یاد دوباره / بازم تو رو می یارن مثل گل زینتی / تو گلخونه می کارن
بازم به گلدونت می گی / با من بمون همیشه می گی که بی تو می میرم / گل بی گلدون نمیشه چه اشتباهی می کنه / حرفاتو باور می کنه چه اشتباهی می کنه / حرفاتو باور می کنه
باز هم تکرار می کنم : " روانش خرسند و یادش در دل های مردم جاودان باد " .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 4:10 توسط پریشان |
|
|
دیروز ، سالگرد ترور ناجوان مردانه ی فریدون فرخزاد به دست قاتلین زنجیره ای بود . هنوز زنگ صدایش چه موقع خواندن و چه موقع اجرای شوی " میخک نقره ای " اش ، در گوش هایمان هست . او میهنش را بسیار دوست داشت و به خاطر ایران و ایرانی بودن بود که موقعیت ممتاز فرهنگی اش را در آلمان رها کرد و به ایران آمد . دیگر نمی دانم لازم است بگویم که او دکترای علوم سیاسی داشت و شاعری بسیار توانا بود به حدی که برخی اشعاری که به زبان آلمانی گفته بود جزو اشعار قرن آلمان و در ردیف آثار گوته و شیللر قرار گرفت و او به ایران برگشت تا شومن ، خواننده ، بازیگر و ... شود و در قالب این نقش ها به ایران و فرهنگ ایرانی خدمت کند و سرانجام جانش را هم در راه این ایران داد و چه کم قدر دید از مردم زود فراموش کار میهنش که حتا طرفدارانش هم او را هنوز آن طور که باید نمی شناسند و نشناختند و ندیدند که او چه موفقیت ها و موقعیت هایی را در غرب رها کرد تا بیاید در ایران و بسیاری چیزهای دیگر و او آن قدر بزرگ بود و هست که لازم نباشد بگوییم برادر فروغ و شاید بهتر باشد بگوییم فروغ ، خواهر فریدون فرخزاد . روانش شاد باشد هر چند می دانیم که تا زمانی که ایران آزادی و آبادانی را در آغوش نگرفته روان پاک او آرام نمی گیرد .................... زندگی نامه ی فریدون فرخزاد به نقل از ویکی پدیای فارسی فریدون فرخزاد (زاده: 15 مهرماه 1317 در چهارراه گمرک شهر تهران - درگذشت: 6 آگوست 1992 در شهر بن آلمان) شومن، خواننده ی معترض به رژیم جمهوری اسلامی ، بازیگر و شاعر ایرانی بود که توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی در تبعید به قتل رسید . وی برادر فروغ فرخزاد شاعر معاصر ایرانی بود. فریدون فرخزاد در پانزدهم مهرماه ۱۳۱۷در چهارراه گمرک تهران متولد شد.مدتی دردبستان رازی وبعد در دبیرستان دارالفنون درس خواند وسپس به آلمان رفت. در مونیخ؛ وین و برلین حقوق سیاسی خواند. تز خود را دربارهٔ تأثیر عقاید مارکس بر کلیسا و حکومت آلمان شرقی نوشت و با درجه (M.A) از دانشگاه مونیخ فارغ التحصیل شد. فرخزاد در سال ۱۹۶۲در مونیخ با آنیا عروسی کردودر سال ۱۹۶۳اشعار آلمانی وی از طرف ناشرین بزرگ کتاب آلمان بهعنوان بهترین اشعار سال برندهی جایزه شد؛ و در کتابی که همه ساله منتشر میشود آثار فریدون فرخزاد در ردیف ده شاعر و نویسندهی سال چاپ شد. در سال ۱۹۶۴ اولین دیوان شعر او بنام (زمانی دیگر) به زبان آلمانی انتشار یافت و جایزهی ادبیات را گرفت. سپس در۱۰مجموعه شعر چاپ شد که یکی از آنهاعنوان بهترین اشعار یک قرن آلمان را بخود اختصاص داد. آن کتاب، در ردیف آثار گوته و شیللر قرار گرفت . شعری که دربارهی برلین سرود جایزهی ادبیات برلین را گرفت. وی عضو آکادمی ادبیات جوانان مونیخ شدو در سال ۱۹۶۶ به رادیو تلویزیون مونیخ رفت، و در تلویزیون مونیخ یک سلسله فیلم رنگی تهیه نمود . در ۱۹۶۷روی موزیک فولکورایران؛ موزیک مدرن ساخت و با این موزیک به فستیوال موسیقی اینسبورگ اتریش راه یافت که جایزهی اول را هم دریافت نمود. در همان سال امتحان دانشگاه خود را هم داد و در رشتهی حقوق سیاسی با درجه عالی فارغ التحصیل گردبد.فریدون فرخزاد بجز زبان آلمانی وانگلیسی، مختصری نیز فرانسه میدانست.» فريدون فرخزاد، به جز دكتراى علوم سياسى، شاعر، نويسنده، هنرپيشه ، خواننده ومبتكر چندين برنامه و شو تلويزيونى، از جمله شو موفق "ميخك نقره اى" در ايران بود. كتاب شعر: "در نهايت آغاز جمله است عشق" به فارسى، وكتاب شعر ديگرى به زبان آلمانى از آثار اوست. آخرين كتاب او به نام "من از مردن خسته ام" در مورد قدرت طلبى عناصر مذهبى بود. فرزندش رستم، از آنيتا، همسر آلمانى (همسر اول) اوست. دومين همسر اوايرانى بود. پس از حكومت رژيم اسلامى، مجبور به زندگى ,و مبارزه مخفى و بالاخره، ترك وطن شد. در كشور هاى مختلف همراه با ميليون ها ايرانى ديگر طعم آوارگى را چشيد تا نهايتأ در آلمان كه قبلأ ازآنجا فارغ التحصيل شده بود، نخست درشهر هامبورگ و در آخر در شهر بن، ساكن شد . در سال هاى جنگ ايران و عراق، دو بار به اردوگاه اسراى ايرانى در عراق، سفر كرد و بسيارى از كودكان اسير ايرانى را به اروپا انتقال داد، كه با خانواده هاى پذيراى، ايرانى و اروپائى به زندگى پرداختند. در فيلم"وين عشق من" در كنار هنرپيشه معروف زن اطريش، نقش يك حزب اللهى را ايفا كرد. ازآن پس بر عليه جمهورى اسلامى به افشاگرى پرداخت. وی سرانجام با ۴۰ ضربه متعدد چاقو در منزل خویش در بن به قتل رسید. پنجشنبه ساعت يازده شب، شانزدهم مرداد هزار و سيصد و هفتاد و يك - ششم آگست هزار و نهصد نود و دو ، در شهر بن آلمان درمحل سكونتش جسداو را يافتند. آثار فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 3:56 توسط پریشان |
|
|
۱۵ بهمن تولد داریوش عزیز خواننده ی محبوب قشر زیادی از جووناست که امروز ۵۷ ساله می شه . نمی دونم دیروز واقعن چه حالی داشتم همش آهنگای داریوش تو سرم بود با اینکه چند وقتی بود گوش نمی دادم همش یکی تو سرم می خوند " ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم .... " و نمی دونستم قضیه چیه تا اینکه شب ، یکی از دوستان گفت که امروز تولد داریوشه .
داریوش ، ایرج جنتی عطایی و مرحوم بابک بیات مثلث طلایی اوخر دهه ی ۵۰ بودند همون طوری که فرهاد ، شهیار قنبری و اسفندیار منفرد زاده مثلث طلایی اواخر دهه ی ۴۰ و اوایل ۵۰ بودند . بابک بیات و فرهاد عزیز رو که از دست دادیم حالا بیاین به سلامتی داریوش ، ایرج جنتی ، شهیار و اسفندیار عزیز و خیلیا دیگه که هنوز از دستشون ندادیم دعا کنیم و قدرشونو بدونیم . داریوش جزو آدمایی بود که برای من خیلی محبوب نبودن ولی بعد از ترک هروئین و مقاومتش و فعالیتی که در جهت کارای انسان دوستانه کرد اصلن نگاه منو به شخصیتش عوض کرد . امیدوارم شاد و سلامت باشه .
صداش هنوز تو گوشمه که می گه : " شیرین من تلخی نکن با عاشق .................. "
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 3:37 توسط پریشان |
|
|
اولن بگم که دخترا از این پست ناراحت نشن و بهشون بر نخوره چون اینا دیگه مسائل ِ ذاتی و ناخودآگاهشونه .
دخترا جزو خطرناک ترین موجودات روی زمینن . چراشو الان می گم : با هزار حیله و کلک و... خودشونو بهت می چشبونن تا هزار و یک عقده و کمبود فرو خورده شونو جبران کنن . مثله یه مخدر تو رو به محبت و توجه شون معتاد می کنن و بعد وقتی همه ی اون بدبختیا و عقده ها و کمبودایی که گفتم رفع شد بحمد الله ، تشریفشونو می برن و تو رو تو هوا یه لنگه پا ول می کنن . واقعن اسن پسراست که بد در رفته که بی عاطفه و محبتن و فقط نگاه جنسی به طرفشون دارن ولی اون چیزی که پشت همه ی این حرفا قایم شده همینیه که من دارم می گم و می دونم که حرف دل خیلی از پسراست .
دخترا .... یکی میاد تا غم و غصه ی دوست پسر قبلیشو که ولش کرده رو سرت آوار کنه .... یکی میاد تا مثله سگ نگهبان به کسایی که مزاحمش می شن نشونت بده ..... یکی میاد تا به واسطه ی تو از شر خانواده و پدر و برادر و ... خلاص شه .... یکی میاد تا از دوستاش عقب نمونه و تو پز دادن کم نیاره .... یکی میاد تا عقده ی پدر و برادر نداشته شو سرت خالی کنه ... یکی هم میاد که فقط باهات بازی کنه ؛ همین ؛ واسه تفریح .... تو خود این حدیث مفصل بخوان و بقیه شو بر اساس دونسته های خودت تکمیل کن ...
شاید خیلی از اینایی که گفتم به تنهایی بد نباشه مثلن شما بگین مگه گناهه که آدم جای خالی پدر و برادر و ... رو با یه پسر دیگه پر کنه ؟ منم می گم عیب نیست ولی وقتی عیبه که همون موقع که گفتم تمام این غم و بدبختیا تموم می شه اون بدبختی رو که شده بوده سنگ صبور و گوش شنوا و ... اش خیلی راحت مثله یک حیوونه خونگی ول می کنه و می ره .......
نکته : بدبختی مضاعفش اینه که نمی شه از دستشون در رفت یا فراموششون کرد گیر کردیم و نمی تونیم در بیایم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:12 توسط پریشان |
|
|
امروز ۸ مارسه . نمي دونم چي كار كنم . فكر كنم امروز صبح تو بهارستان ، ميرا رو گرفتن . بي بي سي نوشته بود آقاي هاشمي معلممونو هم گرفتن از خونش بردنش . آخه دبير كل سازمان معلمانه .
نمي دونم چي بنويسم فقط منم مثه وارتان فكر كردم كه بايد يه چيزي برا ۸ مارس بنويسم !
پ.ن : فكر نمي كردم روز تولدم اين جوري بهم زهر بشه . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 23:48 توسط پریشان |
|
|
خیلی ها از من درباره ی لینک های عجیب و غریب و بعضن نمادینی که گذاشتم می پرسند و من حالا می خوام توضیح بدم . از اول راجع به لینکا و آدما تا آخر می گم : ۱- پایگاه ِ اینترنتی ِشعر ِحافظ و فال ِ حافظ که نشان دهنده ی ارادت من به خواجه ی شیراز است و روزم را با فال ِحافظ شروع می کنم و دوست دارم دیگران هم این را تجربه کنند . ۲- وبلاگ بهترین دوستم چه در وب و چه در بیرون وب : وارتان . ۳- وبلاگ دو نفره ی من و وارتان که « قراره » من و وارتان توش افکار ِ مثلن عمیق و فلسفی مونو بنویسیم که خوشبختانه یا متأسفانه هنوز منعقد نشده . ظاهرن قرار بود وارتان چرت و پرت بنویسه و من اونارو جمع کنم . ۴- وبلاگ یکی از دوستان که اسمشو نمیارم ولی حتمن بخونیدش که دلنشین می نویسه . ۵- وبلاگ شیخ وبلاگ نویسان محمد علی ابطحی . ۶- مصطفا تاج زاده ی عزیز که ارادت زیادی به ایشون داریم و واقعن دوران جالبی داریم باهاشون . ۷- سید همیشه خندان . سید خجالتی . سیدی که انتظاراتمونو برآورده نکرد . کاش همون موقع ها استعفا داده بود ؛ قبل از این که حمایت اقشار محرومو از دست بدیم . ولی فقط اونه که می تونه اتحاد ما رو حفظ کنه . محبوب همیشگی قلب جوان های تحول خواه : سید محمد خاتمی ۸- وبلاگ پدرام عزیز - که البته دیگه متأسفانه نمی نویسه . از طرفدارای پروپا قرص استاد سیاوش قمیشی - آهنگ ساز و خواننده ی مورد علاقه ی من - که قلم بسیار شیرینی داره و اطلاعات خوبی درباره ی موسیقی و با اینکه وبلاگو تعطیل کرده ولی حتا آرشیواشم خوندنیه . ۹- سردار سازندگی و یکی از اقطاب سیاست ایران که بقیه ی سیاست مداران ایران با اون کیلومتر ها فاصله دارند . ۱۰- مطالب و تحلیل های اقتصادی و سیاسی جالبی داره که تا حدی جایگزین این بخش از شرق شده . ۱۱- روزنامه ی اعتماد هم ، مطالب فرهنگی ، اندیشه و هنرش جایگزین این بخش های شرقه . ۱۲- بعد از تعطیلی شرق - که هنوز به باز شدنش امیدوارم - دیگه نشده هیچ روزنامه ای رو کامل بخونم ؛ فرهنگ و اندیشه و هنر ِ اعتماد ، خبرای اعتماد ملی ، تحلیلای کارگزارن و ... که همش رو هم باز هم به اندازه ی یک دهم شرق هم جالب نیست . ۱۳- مرجع مهم ایرانی که ذی نفوذترین روحانی مخالف حاکمیت هم به شمار می روند . ۱۴- شهر فردا که امیدوار بودیم با سردبیری محمد قوچانی جای شرقو پر کنه ولی فعلن چشمامون به درش خشک شده . ۱۵- بخش خبرش بد نیست ولی تحلیلای بی خودی هم زیاد داره . ارگان حزبه دیگه . بیشتر از این ازشون نمیشه انتظار داشت . ۱۶- سایت مرجع خبر برای هنرهای هفت گانه . ادامه دارد ........................ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:45 توسط پریشان |
|
|
سلام و احترام به جناب آقای هیچ کاره ی همه کاره ( البته ناراحت نشید . من با استفاده از این عنوان اصلن قصد ِتوهین نداشتم و فقط نشانه ایه برای اینکه بدونید که روی سخنم با شماست ) . من می دونم که شما سواد و اطلاعات لازمه رو دارید و تا حالا چندین و چند نفر رو به قول ِ خودتون از راهی که قبلن خودتون رفتید ، رد کردید . روحیات من و دوستانم اصلن با روحیات شخصی مثل شما - هر چند دلسوز باشید یا نباشید و هرچند بخواهید ما را به زور پرت کنید توی بهشت یا نه - جور در نمیاد . حالا هم که پا رو فراتر از مجال خودتون - که نه ما اون رو تعیین می کنیم و نه شما بلکه اخلاق و حریم های انسانی اون رو تعیین می کنه - گذاشتید و ظاهرن در حال سو ء استفاده از مطالبی هستید که در وبلاگ های ما خوندید ؛ این کار برای شما آزاده ( خوندن وبلاگ ها ) ولی استفاده از این اطلاعات و دخیل کردن آن ها در مسائل ِمدرسه ، کاری است که حقوق مسلم ما را هم زیر پا میگذاره . این کار شاید با استراق سمع ، خواندن نامه ی خصوصی و ... برابر نباشه ولی مثل ِ اینه که خاطرات و نوشته های چاپ شده ی یک نفر رو بخونید و بخواید اون رو به خاطر نوشته ها و عقاید و... اش مجازات کنید . علاوه بر این ، حریم ، محدوده و شأن ِشما مربوط به مدرسه است و مسائل خارج از مدرسه به شما ارتباطی پیدانمی کنه مگر این که مثلن ، دانش آموزی رو ببینید در حال مصرف مواد ِ مخدر که در این مورد هم وظیفه ی شما فقط و فقط اطلاع به خانواده است و نه بیشتر ؛ چرا که وارد ِ حریم شخص می شوید ؛ شاید او هم برای این کارش دلیل خاصی داشته . شنیده ام با من هم مثل بقیه که مورد بازجویی قرار گرفته اند . صحبت کنید . پس بقیه اش باشد برای آن موقع . بگذارید فقط حرف آخرم را بزنم : چه هدفتان خیر باشد و از سر دلسوزی این کار ها را می کنید و چه غیراز این ، این درست نیست که دانش آموز سال سوم از شما بترسد و از این که نتواند سال را در مدرسه به پایان برساند و یا با معرفی نامه ای قابل قبول به مدرسه ی دیگری برود . هان ! با شما هستم جناب آقای محمدرضا حشمتی ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:23 توسط پریشان |
|
|
کوچه ها باریکن دکونا بسّه س ، خونه ها تاریکن طاقا شیکسّه س از صدا افتاده تار و کمونچه ، مرده می برن کوچه به کوچه" احمد شاملو "
جغد ِ بارن خورده ای تو کوچه فریاد می زنه زیر ِ دیوار ِ بلندی یه نفر جون می کنه کی می دونه تو دل ِتاریک ِشب چی میگذره پای ِبرده های ِشب اسیر ِ زنجیر ِ غمه دلم از تاریکی ها خسته شده ، همه ی درها به روم بسته شده
این ها شرح حال ِ فعلی " احمد ِ باطبی " است .
چرا ؟ ........ چرا ؟ ........ چرا ؟ ........... و چراهای دیگر ............ واقعن چرا - من خودم به شخصه - هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که این عکسی که همه جا دست به دست ِ همه می چرخد و همه می دانیم که چه عکس ِ مهم و نمادینی است و مربوط به چه واقعه ای است ، چرا حتی یک بار فکرنکرده بودم که این کیست که در عکس ، پیراهنی خونین- احتمالن پیراهن ِ عزیزی که در آن روز از دست رفته- را در دست دارد ؟ حیف ! ...چرا زودتر نفهمیدیم که این کسی را که این همه اسمش را به عنوان یک زندانی سیاسی که در شرایطی غیر ِمعمول به سر می برد شنیده بودیم ، همان جوانی است که پیراهن ِ خونین را در دست دارد و عکسش همیشه بر سر ِ دست هاست ؟ ! حال ، گذشته از همه ی این حیف ها ، " احمد ِ باطبی " باید دریافته شود . علی رضا نوری زاده می گوید همسر ِ او هم در بازداشت به سر می برد . پدر و مادر دلسوز ِ احمد از نگرانی و تشویش در حال فروپاشی اند ....
بیایید دعا کنیم - به هر چه که قبول داریم یا نداریم و به هر مقدسی - که احمد ِ باطبی ، اکبر محمّدی نشود ......................... .
اگر مایلید که اسمتان بهع نامه ای به احمد ِ باطبی اضافه شود به وبلاگ ِ بهزاد ِ مهرانی ( نامه ای به احمد ِ باطبی ) مراجعه کنید و کامنت بگذارید .
باز هم می گویم . دعا کنید احمد .................................. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:30 توسط پریشان |
|
|
برنامه ی این وبلاگ از این قرار است : 1- هر هفته در روزهای چهار شنبه ، یک کتاب را به طور ِکامل معرفی و در صورت ِامکان ، مطالب ِمربوط و کتاب شناسی ها را ذکر می کنم . ۲- هر هفته در روزهای پنج شنبه ، یک شخصیت ِجدید را که ممکن است در هیچ جای دیگری درباره اش نخوانید و نشنوید ، به همراه ِآثار و افکارش معرفی می کنم و یا نا گفته هایی از شخصیت های شناخته شده می گویم . ۳- این وبلاگ ، هر هفته در روزهای جمعه ، با اخبار و تحلیل های هفته به علاوه ی نظرات ِخودم درباره ی آن ها ، به روز می شود . ۴- علاوه بر تمام ِاین ها ،در طول ِهفته ، مقالاتی درباره ی علوم ِانسانی و موضوعات ِدیگر در این وبلاگ ، گذاشته خواهد شد و من درباره ی سوالاتی که شما در بخش ِنظرات مطرح می کنید پاسخ گو خواهم بود و مطالب ِمورد ِدرخواست ِشما را بر روی وبلاگ قرار می دهم . ۵- در لا به لای همه ی این ها ، مطالبی حسّی ، درباره ی خودم و چیزهای دیگر می نویسم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 6:2 توسط پریشان |
|
|
از امروز ، من و دوست عزیزم وارتان یه وبلاگ گروهی رو ساختیم به اسم " قاعدگی ذهن نامنظم / نواربهداشتی بالدار " . که در مورد تراوشات ذهنی و بی هدف قاعدگی وار ِوارتانه و من هم قراره این تراوشات رو کنترل و هدف گذاری و ویرایش کنم . البته بعضی وقتا هم نواربهداشتی نشتی پیدا می کنه ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 3:8 توسط پریشان |
|
|
سلام
من بالاخره به بلاگفا نقل ِمکان کردم . با آدرسی جدید ، نام ِمستعاری جدید و افکاری جدیدتر از قبل . البته ، نوشته های سابق ِمنو و همکارم رو می تونید در این آدرس پیدا کنید :
www.enteghadesabz.mihanblog.com
امیدوارم که خواننده ها منو با نظراتشون به ادامه ی کارم امیدوار کنند و پیشنهادات ِخودشون رو به من بگن .همون طور که در تیتر ِوبلاگ می بینید ، این جا ، دو جریان ِموازی داریم ؛ یکی ارائه ی جریان آزاد اطلاعات ، و دیگری بیان احساسات ، عقاید و عواطف انسانی . من ، خودم مایلم که به پرسش های تمام دوستان - در چارچوب علوم ِانسانی و اجتماعی ، و ادب و هنر- به صورت ِمبسوط ، پاسخ بدهم و دانشم را - هر چند ناچیز و ناقص - در اختیار دیگران هم بگذارم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 2:15 توسط پریشان |
|
|
خزعبل کده ی ِاصلی تماس با خزعبل باف صندوق چه ی ِخزعبلات پروفایل ِ صابلّه ی ِ این خزعبل کده |
| ما این جا برای چه مشتی خزعبل می بافیم ؟ |
به نظر شما ، فایده ای هم داره ، که آدم ، علّامه ی دهر و دائرۀ المعارف ِ سیّار باشه؟ اگه داره ، پس این خراب شده رو ببینید ؛ اگه نداره هم ، هر جور راحت اید .
|
| صندوق ِ مراسلات |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|