تبليغاتX
نیم چه خُزعبلاتی از یک پریشان
جایی برای ِ خرد شدن ِاعصاب ِبرخی خواننده گان اش و لذّت ِبرخی دیگر ؛ البته هیچ کدام اش برایم مهم نیست
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

کباب­خانه­­یِ بُناب

یا

پای­گاه ِعملیاتی­یِ »اینتلیجِنس سِرویس« ؟

 

 (بررسی­یِ نکات و نقاطی از مجموعه­یِ تلویزیونی­یِ «عمارت ِفرنگی»)

 

رحمان ِحسینی

 

  شنبه / هفدهم ِاسفند ِهشتاد و هفت / روزنامه یِ "روزان"

  * تا الان که بلاگ رو به روز می کنم هنوز روزنامه یِ امروز روی ِسایت ِ روزان آنلاین قرار نگرفته؛ لینک رو بعدن اضافه می کنم .

 

 

پیش درآمد ِ 1

 

1- فارغ از تمام ِکاستی­هایِ تاریخی و ... که می­خواهم ذکر کنم، مجموعه­یِ «عمارت ِفرنگی» محاسنی چند هم داشت که ذکر ِبرخی از آن­ها را بر خود واجب می­دانم و از آن جمله است بازی­یِ چشم نواز ِجنابان محمّد ِمطیع و حسین ِمحجوب و نیز بازی­یِ درخشان ِسعید ِنیک­پور در نقش ِمحمّدعلی­یِ فروغی؛
که همه­گی، نه تنها مایه­یِ اعتبار و آبرویِ مجموعه بودند، بل که باعث شدند، حدّ ِاقل، تصویری دل­پذیرتر، از شخصیّت­هایِ تأثیرگذار ِتاریخی، در ذهن ِمردم ِما نقش ببندد. شاید «مدرّس» ِحسین ِمحجوب هم بماند و نام ِاو کنار ِزنده­یادان هادی­یِ اسلامی و خسرو شکیبایی جایی باز کند. سعید ِنیک­پور هم که گویی برای همه­یِ نقش­هایِ تاریخی، مناسب است و جای­گاهی ویژه در تک­تک ِپروژه­هایِ تاریخی دارد.

2- کارگردان ِجوان ِمجموعه، در معدودی از سکانس­ها و پلان­ها، نشانه­هایی خوب به جا گذاشته است؛
 به ویژه سکانس­هایِ خودکشی­یِ دختر ِفروغی و مرگ ِفروغی؛ هرچند که راه­نمایی­ها و مشاورات ِ
سعید ِنیک­پور هم بی تأثیر نبوده لابد؛ امّا در هر حال، این­ها نشانه­هایی هستند بر آینده­یِ احتمالن خوب ِکارگردانی که کم­کم از شدّت ِپرکاری دارد کمی هم تجربه کسب می­کند؛ که قدما هم لابد دلیلی
داشته­اند برایِ گفتن ِاین که: «کار ِنیکو کردن از پُر کردن است!»

امّا، هشداری نیز برای ِمحمّدرضا ورزی وجود دارد و آن هم این است که خود را مجذوب و محدود ِ
قصّه­پردازی­هایِ تاریخی­یِ شهبازی­ها نکند و اگر می­خواهد شمّه­یی از کارهایی چون آثار ِعلی­یِ حاتمی ارائه دهد، و یا حدّ ِاقل نزدیک به کارگردان­هایِ موفّق ِحال ِحاضر ِاین ژانر- مانند ِحسن ِفتحی و ...- باشد، باید یا رو به برداشت­هایی دراماتیک و بیش­تر تخیّلی و با شخصیّت­هایی استعاری آورد- چون «هزاردستان» و یا متأخّرتر از آن «مدار ِصفر درجه»- و یا اگر قصد ِرئالیست بودن و اقتباس ِوفادارانه دارد، تاریخ را همان گونه که بوده و هست روایت کند- مانند ِ«کمال الملک»، «امیرکبیر»، «شاه شکار» و ...- و این نشود که یک مجموعه­یِ تلویزیونی «به روایت ِمحمّدرضا ورزی» تبدیل شود به برداشتی غیر واقعی از تاریخ و چیزی صرفن «قصّه­یِ شب» وار، «به روایت ِمحمّدرضا ورزی و شرکاء»!

 

پیش درآمد 2

 

1- در روزهایِ دهه­یِ فجر و مصادف با سی­امین سال­گرد ِپیروزی­یِ انقلاب ِاسلامی، از شبکه­یِ دویِ سیما، مجموعه­یی پخش شد به نام ِ«عمارت ِفرنگی» [به روایت ِمحمّدرضا ورزی!]. هدف ِاین یادداشت، بررسی­یِ برخی نکات و نقاط ِمبهم، ناقص و یا نادرست، در ساختار ِتاریخی و نحوه­یِ به تصویر کشیدن ِوقایع ِتاریخی در این مجموعه است. حال، بپردازیم به بحث.

2- نخست، می­خواهم با چند جمله­یِ- شاید نمادین، ولی- مهم، آغاز کنم :

این، یک قاعده­یِ مهم و منطقی در علم ِتاریخ است: «عمل ِروایت ِتاریخ، بدون ِهر گونه سَنَد یا پشتوانه­یِ تاریخی، چیزی جز قصّه­سرایی نیست؛ هرچند، برایِ مخاطب، جذّاب باشد.»

این قاعده، هدف یا شاید هم اهدافی دارد، که به وسیله­یِ آن، می­خواهد راه ِپیش ِرویِ مورّخ یا
پژوهش­گر ِتاریخ را روشن کند. می­خواهد بگوید که در کار ِروایت ِتاریخ، هیچ چیز، مهم­تر از
" راست­گویی " نیست. وظیفه­یِ پژوهش­گر ِتاریخ، جست­ و جویِ حقیقت و روایت کردن آن است؛ نه ارائه­یِ هر چه که مخاطب ِاو بپسندد.

تاریخ، علم ِاطمینان از صحّت و حقیقت ِامور و در واقع علم ِصددرصدها ست. هیچ چیزی محتمل­الوقوع یا نیمه راست در آن وجود ندارد. اگر لحظه­یی هم، بررسی­یِ واقعیّت­هایِ­ حادث شده در طول ِزمان، تبدیل به نوعی حدس و گمان ِنیمه محتمل، یا ابزاری برایِ پیش­بُرد ِاهداف ِراوی و پژوهش­گر شود، دیگر نمی­توان نام ِآن را تاریخ گذاشت. نام­اش چیزی دیگر می­شد؛ که انتخاب ِنام هم بهتر است، بر عهده­یِ همان­ها که این بلا را بر سر ِتاریخ آورده­اند و می­آورند و - خدای ناکرده - خواهند آورد، باشد؛ تا هر نامی که
می­خواهند بر آن بگذارند؛ جز تاریخ.

3- در اقتباس­هایِ دراماتیک از وقایع و روایت­هایِ تاریخی، روش­هایی وجود دارند، که از میان ِآن­ها، دو روش از دیگر روش­ها معمول­تر اند؛ یکی اقتباس ِوفادارانه با ذکر ِهمه­یِ واقعیّت­های ِموجود و
نادیده گرفتن ِتمام ِحدس و گمان­هایِ بدونِ اساس، و دیگری اقتباس آزاد که دست ِنویسنده و کارگردان را در به تصویر کشیدن ِتنها بخشی از واقعیّت­هایِ موجود باز می­گذارد و باقی­یِ قصّه را به تخیّل
وا می­گذارد. از جمله ­یِ نمونه­هایی که در ایران ساخته شده اند، می­توان به «کمال­الملک» و «هزاردستان» دو ساخته­یِ تحسین­شده­یِ زنده­یاد علی­یِ حاتمی اشاره کرد که اوّلی مصداقی ست برایِ اقتباس ِوفادارانه و دیگری بهترین اثر ِتولید شده در چارچوب اقتباس ِآزاد و نیمه واقعی، از دید ِبسیاری از منتقدان.

حال، از آن­جایی که کارگردان ِ«عمارت ِفرنگی»، در مصاحبه­یی [1] تأکید بر کاملن وفادارانه بودن و واقعی بودن ِاثر ِخود کرده­است و اذعان داشته که قصد ِ«گول زدن» ِمخاطبان ِخود را ندارد، می­توان
 «عمارت ِفرنگی» را در زمره­یِ اقتباس­هایِ وفادارانه به شمار آورد و بر همین مبنا به قضاوت درباره­یِ آن نشست.

4- این مجموعه، نام ِدو تن از اشخاص ِپُر سر و صدایِ عرصه­یِ نوشتن ِکتب ِتاریخی! را به عنوان ِمشاور و کارشناس، یدک می­کشد؛ عبدالله ِشهبازی و خسرو معتضد. بنا بر این، در واقع جدا از مخاطبان ِاین مجموعه و کارگردان ِآن، دیگر مخاطبان ِاصلی­یِ این یادداشت، همین افراد ِمدّعی­یِ روایت کردن ِتاریخ هستند که اصطلاحن، چندین پیراهن از کارگردان ِمجموعه نیز بیش­تر پاره کرده اند و خود را وقف شده و
دود ِچراغ خورده­یِ تاریخ می­دانند؛ زیرا از محمّدرضا ورزی توقّعی نمی­رود که علی­یِ حاتمی باشد و یا حتّا یک دهم یا صدم از او را تکرار کند؛ بل­که توقّع ِاصلی از کسانی ست که عناوینی پرطمطراق چون پژوهش­گر ِتاریخ ِمعاصر، روایت­گر ِتاریخ، کارشناس و ... را به نام ِخود ضمیمه می­کنند. کتاب­هایِ
عبدالله ِشهبازی را که خوانده­ام و می­توان گفت در این چندین و چند سال، تلاشی بسیار کرده است تا مخاطب را وادار به قبول ِاین مسئله کند که عبدالله ِشهبازی فراتر از ویرایش­گر ِخاطرات ِفردوست است و خود، یک پژوهش­گر ِتاریخ است؛ حال آن که به جایِ پژوهش ِتاریخ، نشان داده که از تاریخ و
 تاریخ­پژوهی، به مثابه­یِ ابزاری برایِ محکوم کردن ِافراد و جریان­ها و بعضن حتّا به سخره گرفتن ِشان استفاده می­کند؛ این مسئله را می­توان از علامت­هایِ تعجّب (!) و تمسخر ِمتعدّد در جا به جایِ آثار ِشان نیز فهمید. آقایِ خسرو معتضد نیز، زمانی که من و امثال ِمن کودک بودیم و به مطالعه­یِ تاریخ علاقه داشتیم، نویسنده­یی با قلم ِجذّاب بود که در نقش ِ«قصّه گویِ تاریخی- تلویزیونی» نیز جذّابیّتی فراوان برایِ مخاطب داشت و وقتی شبه رمان­هایِ تاریخی­یِ شان [از قبیل ِ«جنگ ِنفت رویِ شن­هایِ داغ»] را می­خواندیم ممکن بود شب­ها خواب ِمان نبرد؛ ولی، حالا دیگر ... .

 

 

 

درآمد

 

حال، می­رسیم به ذکر ِنکات :

 

ب- شخصیّت­هایِ حاضر و شخصیّت­هایِ غایب:

 

 

احمد شاه ِقاجار:

 

احمد شاه در 1295 ِشمسی با «بدرالملوک ِوالا» از اعقاب ِعبّاس میرزا پسر ِفتحعلی شاه ازدواج کرد؛ امّا این ازدواج، کمی بعد از تولّد ِتنها فرزند ِاین دو «ایران­دخت ِقاجار» (1297) به متارکه انجامید (ظاهرن
دلیل ِمتارکه و طلاق این بوده که بدرالملوک در اتاق ِشخصی اش عکس ِپدر اش را بالاتر از
عکس ِمحمِدعلی شاه می­گذاشته .) و بدرالملوک در همین سال ایران را به قصد ِسوییس ترک کرد و
دختر اش نیز، تا هنگام ِخروج ِاحمد شاه از ایران، مدّتی را در ایران و مدّتی را نیز در سوییس نزد ِمادر اش به سر می­برد و پس از مرگ ِاحمد شاه به طور ِکامل از پاریس به سوییس مهاجرت کرد.[2] ؛ بنا بر این در هنگام ِکودتای ِسوم ِحوت ِ1299، بدرالملوکِ والا، اصلن در ایران به سر نمی­برده و در آن موقع دیگر
همسر ِاحمد شاه نبوده است! (امّا شما رجوع کنید به روایت ِ جناب ِ ورزی در این باب) احمد شاه بعدن سه بار دیگر نیز در سال­هایِ 1297 و 1299 ازدواج کرد و از دو همسر ِدیگر اش دارای ِسه فرزند به نام­هایِ همایون­دخت، مریم و فریدون شد که همه­گی هم­راه پدر و بدون ِمادران ِشان از ایران خارج شدند.[3].

 

 

 

 

رضاشاه ِپهلوی:

 

1- رضاشاه در سال ِ1295 با «تاج­الملوک ِآیرم­لو» ازدواج کرد و اولین فرزند ِآن­ها شمس در1296 به دنیا آمد و دو سال ِبعد در 1298 ِشمسی فرزندان ِدوقلوی ِآن­ها اشرف و محمّدرضا پهلوی به دنیا آمدند[4]؛ بنا بر این در سال ِ1300 که رضاخان برای ِسرکوبی­یِ قیام ِجنگل می­رفت، محمّدرضا و اشرف، دو ساله بودند و اصلن هنوز به سنّی نرسیده­بودند که به دبستان و کودکستان بروند!

2- رضاشاه در 1301 با قمرالملوک ِامیرسلیمانی (معروف به توران) ازدواج کرد [5]؛ و حتّا پس از ازدواج با توران، دو همسر ِوی در دو خانه­یِ مجزّا به سر می­بردند نه در یک خانه؛ بنا بر این در 1300، چنان که در مجموعه­یِ عمارت فرنگی تصویر شده، وی هنوز یک همسر داشته! البته این ازدواج تنها یک سال دوام آورد و در 1302 به متارکه انجامید.[6]

 

محمّدرضا شاه:

 

1- محمّدرضا پهلوی هنگامی که 12 ساله بود (1310 ِشمسی) به سوییس اعزام شد و در 17 ساله­گی (1315) به ایران برگشت.[7] بنابر این او حدود ِ5 سال از عمر اش را در سوییس گذرانده و در
آن جا از کودک به یک جوان تبدیل شده است؛ نه آن­گونه که در «عمارت ِفرنگی» تصویر شده که جوانی بیست و چند ساله می رود و همان شکل و قیافه و سن بر می­گردد!

2- در اعزام به سوییس و در هنگام ِتحصیل در آن جا، نه فقط حسین ِفردوست، بل که علی­رضا پهلوی
برادر ِکوچک­تر ِشاه و مهرپور فرزند ِعبدالحسین ِتیمورتاش نیز با او هم­کلاس و هم­درس بودند.
مهرپور ِتیمورتاش به علّت ِدست­گیری­یِ پدر اش در ایران، دو سال ِبعد بازگردانده شد؛ ولی در عوض از سال 1316 چند فرزند ِدیگر ِِرضاخان- غلام­رضا، عبدالرضا و حمیدرضا- نیز به آن­ها اضافه شدند که هم­راه با علی­رضا، چند ماه بعد از مراجعت ِمحمّدرضا و فردوست، در 1318 به ایران برگشتند. ضمن ِآن­که باید گفت طیّ ِدوران ِتحصیل ِشاه در سوییس، علاوه بر نفیسی، مستشارالدوله معلم ِفارسی­یِ وی نیز آن­ها را
هم­راهی می­کرد.[8]

3- درباره­یِ آشنایی با «ارنست پرون» در سوییس نیز باید ذکر کرد که او- اگرچه شاید ظاهرن- شاگرد ِ
باغ­بان ِکالج ِ«له روزه» بوده و جوانکی بوده هم سن و سال ِفردوست و محمّدرضا (12-13 ساله)[9] و
تصویر ِارائه شده از نحوه­یِ آشنایی­یِ وی با شاه در «عمارت ِفرنگی» نادرست است.

 

محمّدعلی­یِ فروغی:

 

1- فروغی 5 فرزند داشت نه فقط یک دختر به نام ِپری­ماه! سه پسر ِاو به نام­هایِ محمود، محسن و مسعود، هرکدام دارایِ سوابق ِبسیار در دوره­یِ پهلوی هستند. محسن ِفروغی یکی از معماران ِصاحب ِسبک ِمعاصر است که از جمله­یِ کارهای­او می­توان به کاخ ِنیاوران، آرامگاه خیام و باباطاهر، بانک ِملّی و ... اشاره کرد.[10] مسعود فروغی از جمله­یِ استادان ِاعظم ِفراماسونری در دوره­یِ شاه بوده[11] و محمود ِفروغی نیز در همان دوره
سفیر ِایران در واشنگتن بوده است[12]. فروغی هم­چنین دو دختر داشت که همسران ِسلمان و
علی­اکبر ِاسدی، پسران ِمحمّدولی­یِ اسدی (نایب التولیه­یِ آستان ِقدس ِرضوی) بودند[13]. این دو پسر پس از دست­گیری­یِ پدر ِشان در غائله­یِ قیام ِمسجد ِگوهرشاد، دستگیر و احتمالن به هم­راه ِوی اعدام شدند[14]؛ نه طیّ ِماجرای ِتخیّلی­یِ تصویر شده در «عمارت ِفرنگی».

2- فروغی در هنگام ِکودتای ِ1299 در ایران حضور نداشت؛ زیرا در 1298 از طرف ِایران به کنفرانس ِصلح ِورسای اعزام شده بود و پس از حدود ِدو سال توقّف در فرانسه، در نیمه­هایِ سال 1300 به ایران بازگشت و در 1301 وزیر ِخارجه­یِ کابینه یِ مستوفی الممالک شد. [15]

3- فروغی هنگام ِمرگ وزیر ِدربار در کابینه­یِ قوام السلطنه بود و بنا بود تا سفیر ایران در واشنگتن شود که اجل مهلت­اش نداد. [16] بنابر این آن گونه که در «عمارت ِفرنگی» نشان داده شد او از سیاست کناره نگرفته بود و اتّفاقن در آن هنگام (1321) در حال جلوگیری از نفوذ ِرو به گسترش ِقوام­السلطنه بود.

4- فروغی به جز فاصله­یِ سال­هایِ 1314 تا 1320 ، همواره در دولت حضور داشت و در سال­هایِ 1307 تا 1307 نیز سفیر ِایران در ترکیه بود و هیچ­گاه تا قبل از 1314 انزوا پیشه نکرده بود. [17]

 

شهید سیّد حسن ِمدرّس:

 

اگر هم بخواهم از تمام ِنارسایی­هایِ مشهود در شخصیّت پردازی­یِ مدرّس در «عمارت ِفرنگی»- فارغ از بازی­یِ خوب و قابل ِقبول ِ«حسین ِمحجوب»- بگذرم، حتمن باید این نکته را ذکر کنم که شهید مدرّس ابتدا برایِ مدّتی کوتاه به دامغان و مشهد تبعید شد، سپس حدود ِدو سال در خواف تحت ِنظر بود تا آن­که سرانجام او را به کاشمر منتقل کردند و در همان­جا نیز ایشان را به شهادت رساندند [18]؛ حال آن­که در
 «عمارت ِفرنگی» شاهد ِاین هستیم که تا رضاشاه می­گوید مدرّس را تبعید کنید، عبدالحسین ِتیمورتاش به او خبر می­دهد که السّاعه خبر رسید که به کاشمر تبعید شد!

 

 

سیّد ضیاءالدین ِطباطبایی:

 

درباره­یِ وی تنها می­توانم به همین نکته بسنده کنم که سیّدضیا در هنگام ِکودتای ِ1299، بیست و هشت سال داشت[19] و علی­القاعده انتخاب ِفخرالدین ِصدّیق شریف برای ِایفای نقش ِوی کمی عجیب است.

 

سلیمان ِبهبودی

 

درباره­یِ سلیمان ِبهبودی نیز باز تنها به ذکر این­ نکات بسنده می­کنم که او متولّد ِ1278 ِشمسی بود و در 1300 تنها 22 سال داشت، بسیار باسواد و معلومات بوده و تحصیلات اش را در مدرسه­یِ فرانسوی­یِ «آلیانس» به اتمام رسانده و سپس وارد ِبریگاد قزاق شد و هنگامی که سرجوخه بود به علّت ِتحصیلات و سواد اش آجودان، منشی و پیش­کار ِرضاخان شد [20] (امّا شما رجوع کنید به روایت ِ جناب ِ ورزی در این باب).

 

سرلشکر محمّدحسین ِآیرم و سرپاس رکن­الدین ِمختاری:

 

1- خلاف ِآن چه که در طول ِسریال نشان داده شد، سرپاس مختاری تنها از 1315 تا 1320 ریاست ِکل ِشهربانی را بر عهده داشت و در سال­های ِ1304 تا 1315 این وظیفه بر عهده­یِ سرلشکر آیرم بود. تا آن که وی به بهانه­یِ مشکل زبان و حرف زدن به آلمان گریخت (1315) و پس این ماجرا مختاری که رییس ِ
پلیس ِسیاسی بود، با ارتقا از درجه­یِ سرهنگی به سرپاس (معادل ِسرتیپ در شهربانی) رییس ِکل شهربانی شد.[21]

2- مختاری دارای ِقامتی بسیار بلند و نزدیک به قد ِرضا شاه بود و بنابر این انتخاب ِخسرو فرخزادی برایِ ایفای ِنقش ِوی منطقی نیست.[22]

3- بسیاری از دسیسه­ها و وقایع ِدوران ِرضاشاه، از جمله، توطئه­یِ قتل ِتیمورتاش، اعدام ِسردار اسعد ِبختیاری، برکناری­یِ فروغی به دلیل ِنامه­یی که از وی نزد ِاسدی یافتند در سال ِ1314، خودکشی­یِ
علی­اکبر ِداور و ... به توطئه­های ِسرلشکر آیرم نسبت داده شده است[23] و عدم ِوجود ِاین شخصیت در
 طول ِداستان نقصی بزرگ به شمار می­آید.

 

پ- نکات ِدیگر :

 

بسیاری از حرف­ها مانده و من تنها به ذکر ِاجمالی­یِ برخی از آن ایرادها و اشکال­ها بسنده می­کنم :

 

1- آیا نهضت ِجنگل به این کم جانی و کوچکی بود که در «عمارت ِفرنگی» ترسیم شد؟ پس احسان­الله خان و سردار محیی و حیدر خان عمو اوغلی و خالو قربان کجایِ این قصّه اند؟ تنها میرزا کوچک و آلیانی؟!

2- آیا نقش ِ«خان ِاکبر» (میرزا کریم ِرشتی) در تاریخ، در مقایسه با افرادی چون «اردشیرجی» پررنگ­تر نبوده است؟ آیا این میرزا کریم ِِرشتی همان کسی نبود که رضاخان جزء ِزیردستان او و برادر اش سردار محیی محسوب می­شد؟ همان که پس از فتح ِتهران در مشروطه­یِ دوم در واقع رییس ِ
هیأت ِمدیره­یِ تهران و نیز عضو ِکمیته­یِ دفاع ملّی در کرمانشاه. او در عین ِحال که از
سردمداران ِنهضت ِجنگل محسوب می­شد، عضو ِکمیته­یِ «آهن و فولاد» ِسیّد ضیا هم بود و در واقع هیچ­کس به درستی نمی­دانست که او کی­ست و چه­کاره است و کدام طرفی­ست؛ همان کسی که به صورت ِاستعاری توسّط ِ«علی­یِ حاتمی» در «هزاردستان» به عنوان ِ«خان ِحاکم»- که در واقع کنایه­یی ست از «خان ِاکبر»- جلوه­گر می­شود. از آن جا که میرزا کریم ِرشتی، در این مجموعه در حدّ ِیک پادوی ِقهوه خانه، کار چاق کن و وردست ِاردشیرجی نشان داده شده است و او، شخصیّتی تاریخی ست که من ِنگارنده، مجالی بسیار برای ِمعرّفی­یِ او به خواننده­گان می­خواهم، باقی­یِ این مسئله باشد برایِ زمانی دیگر ... . 

3- آیا این همه شخصیّت ِملّی و تاریخی از جمله مجتهد ِلاری، شیخ محمّد ِخیابانی، کلنل پسیان، سردار اسعد ِبختیاری و ... کمتر از میرزا کوچک­خان بودند که در قاب ِکارگردان ِسریال نگنجیدند؟

4- آیا آداب و عناوین و رسوم ِفراماسونری- این عجیب و غریب­ترین اجتماع ِانسان­ها به دور ِهم- این قدر بچّه­گانه باید تصویر می­شد؟ آن فراماسونری­یی که باید مخفی­ترین تشکیلات را داشته باشد، اصطلاحن باید سر و ته اش با همین دو سه جمله­یِ «فلانی! شب بیا لژ!» هم می­آمد؟یا با آن
ماسک­هایِ باسمه­یی که آدم را یاد ِاستنلی کوبریک و «چشمان ِکاملن بسته» اش می­اندازد؟

5- آیا نباید به عکس­هایِ اشخاص برایِ طراحی­یِ گریم و لباس توجّه کرد؟ اگر این طور است پس چرا ما به جایِ قوام­السلطنه­یِ 1300 با سرداری و کلاه ِقجری و سبیل ِچنگیزی، قوام­السلطنه­یِ 1320 را می­بینیم با کت و شلوار و سبیل هیتلری و بسیار مسن­تر؟!

6-  و بسیاری نکات ِدیگر که در این­جا نمی­گنجد و شاید در مجالی دیگر . . .

7- باشد که امیدوار باشیم به این که باز هم بشود شاهد ِیک سریال یا کار ِسینمایی- تاریخی­یِ درخشان بود و نه این «عمارت ِفرنگی» ها .

 

 

 

 

منابع و ارجاعات:

 

1-  مصاحبه یِ محمّدرضا ورزی با وب­گاه ِ«جام ِجم آنلاین» / شنبه 12 ِبهمن ِ1387.

2-  «سرنوشت ِایران­دخت ِقاجار دختر ِاحمد شاه» / ماه­نامه­یِ «نیم­روز» / جمعه 10 ِخرداد ِ1381.

3-  همان.

4-  پهلوی ها / جلال ِاندرمانی­زاده و مختار ِحدیدی/ جلد ِ 2 / صص 3 الی 9.

5-  همان.

6-  همان.

7-  ظهور و سقوط ِسلطنت ِپهلوی / جلد ِ1 / خاطرات ِحسین ِفردوست / انتشارات ِاطّلاعات.

8-  همان.

9-  همان.

10- وب­گاه ِکاخ- موزه­یِ نیاوران.

11- فراموش­خانه و فراماسونری در ایران / اسماعیل ِرائین / جلد ِ3 .

12- خاطرات ِمحمود ِفروغی / به کوشش ِحبیب ِلاجوردی / تهران، کتاب ِنادر / 1381.

13- همان.

14- همان.

15- شرح ِحال ِرجال ِسیاسی و نظامی­یِ ایران / مهدی­یِ بامداد.

16- دولت­هایِ ایران از میرزا نصرالله خان ِمشیرالدوله تا میرحسین ِموسوی / اداره­یِ کلّ ِآرشیو، اسناد و
موزه­یِ دفتر ِ ریاست ِجمهوری / تهران، 1379.

17- همان.

18- شهادت ِشهید مدرّس و روز ِمجلس / وزارت ِفرهنگ و ارشاد ِاسلامی.

19- تاریخ ِبیست ساله­یِ ایران / حسین ِمکّی.

20- خاطرات/ سلیمان ِبهبودی.

21- بازی­گران سیاسی در عصر ِرضاشاهی و محمّدرضا شاهی / ناصر ِنجمی / تهران، انتشارات ِاینشتین.

22- همان.

23- همان.

 


پی نوشت ِ۱ : گفته بودم منتظر ِخبرهایی از این "عمارت ِفرنگی" باشید .

پی نوشت ِ۲ : تولّد ام مبارک !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:56  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

۱- متاسفانه دیر به دیر به روز می کنم بلاگو ؛ به بزرگی ی ِ خود ِتون ببخشین . مشکلاتی هست که خواهم گفت .

۲- از " کاملیا " ی ِ عزیز تشکز می کنم که منو یاد آپ کردن ِ این جا انداخت !

۳- سریال ِضعیف ِ " عمارت ِفرنگی " رو دیدید؟ به زودی خبرهای ِ بیش تری در راهه !

۴- تا اطلاع ِثانوی اشعار ام تو این جا قابل ِ انتشار نیست !

۵- فعلن خداحافظ تا خبرایی که تو شماره ی ِ ۳ گفتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:29  توسط پریشان | 
 
خزعبل کده ی ِاصلی
تماس با خزعبل باف
صندوق چه ی ِخزعبلات
پروفایل ِ صابلّه ی ِ این خزعبل کده
ما این جا برای چه مشتی خزعبل می بافیم ؟
به نظر شما ، فایده ای هم داره ، که آدم ، علّامه ی دهر و دائرۀ المعارف ِ سیّار باشه؟ اگه داره ، پس این خراب شده رو ببینید ؛ اگه نداره هم ، هر جور راحت اید .

صندوق ِ مراسلات
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
یخ دان ِ مراسلات
هر چی که شخص ِ شخیص ِ نگارنده بخواد
شعرهای ِ خودم
شعرهای ِ دیگران
تحلیل هایم
موسیقی
فرهنگ
سیاست
سینما و تئاتر و تلویزیون
ورزش
چاپ شده های شخص ِ بنده در مطبوعات ِ مریض ِ ایران
کتاب
ترانه های ِخودم
دیگر رقعه و رساله و مراسله نویسان
صفحه ی من در facebook
استاد دکتر رضا براهنی
پروفایل ِمن در یاهو 360
حافظ ِشیراز
چریک کوچولو (داود)
عبدی بهروان فر (نابغه ی ِراک ِایران)
وب نوشت ( محمدعلی ی ِ ابطحی )
روزنامه ی ِکارگزاران
روزنامه ی ِاعتماد
روزنامه ی ِاعتماد ِملی
هفتان (سایت ِفارسی ی ِمرجع ِهنرهای ِهفت گانه)
خبر گزاری ی ِنوروز ( جبهه ی ِمشارکت )
استاد ِبزرگ وار دکتر عبدالکریم ِسروش
ملکوتی ها (حلقه ی ِملکوت)
آیین ِمهر (سید حسام ِفروزان)
احمد ِقابل (از نو اندیشان ِ فقه ِاسلامی)
دایره المعارف ِویکی پدیا (بخش ِفارسی)
مانی ها (صدای ِادبیات ِ آزاد ِ ایران)
وبگاه ِ رسمی ی ِطرفداران ِسیاوش ِقمیشی
وبگاه ِاسطوره ی ِشعر ِامروزین ِ ما : احمد ِ شاملو
آینده ( عباس ِعبدی )
هنوز (علی اصغر ِسید آبادی و گیسو فغفوری)
رستاک ( اقتصاد ِآزاد )
موناد (دلارام ِآکار)
هفته نامه ی ِشهروند امروز
آوای ِققنوس (حسین)
سقوط (امین علم الهدا)
ما ایم که ازخاک برافلاک ...(فعلن بالعکس)(داود)
وبلاگ ِدکتر علی رضا نوری زاده
رادیو زمانه
تار-مینیاتور (وبگاه ِپیروان ِایرانی ی ِ ارو ایلوواتار)
سخنانی از بازترین پنجره ی ِشهر ِقشنگ (کاملیا مافی)
شاهین ِ نجفی (رپر ِ مبارز ِ مقیم ِاروپا)
اراجیف نامه (لیلی!)
بالاترین
فیلتر شکن (بعضی از ISPها فیلترم کردند!)
خام دست ِ خامه به دست (عباس ِ امیری)
ملکوت (داریوش ِمحمّدپور)
جُستار (استاد داریوش ِآشوری)
سیبستان (مهدی ی ِجامی)
حضور ِ خلوت ِاُنس (عباس ِمعروفی)
یدالله ِرویایی
عسل نگاشت
سپنج (صدای ِادبیات ِمستقل ِایران)
داریوش ِفرخاک فر
فَلُّ سَفَّه (سعید ِحنایی ی ِکاشانی)
کانون ِآرمان ِدکتر شریعتی
اکبر ِمنتجبی
ITEXPRESS (علیرضا)
علی ی ِ خردپیر
اکبر ِاعلمی
شهاب ِطباطبایی
دفتر ِ بی مخاطب (حنیف ِمزروعی)
صمیمانه تر (جواد ِروح)
روز مره گی ها (نفیسه زارع ِکهن)
علی ی ِپیر حسین لو (الپر)
سکوت ِصدا (اعظم ِویسمه)
نوشته های ِمن (محمّد ِ طاهری)
مسیح ِاسماعیلی
نوای ِ بی نان (علی ی ِقلی پور)
بوی ِخاک (محمّدرضا یزدان پناه)
آذر (فرید ِ مدرّسی)
شُمال از شُمال ِغربی (محسن ِآزرم)
دل شوره های ِمن (شیوا آباء)
بحر در کوزه (مهران ِکرمی)
سیّد ابراهیم ِنبوی
محمّد ِ صالح علا
Balatarin
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

پریشان

 





Powered by WebGozar