![]() |
![]() |
|
| جایی برای ِ خرد شدن ِاعصاب ِبرخی خواننده گان اش و لذّت ِبرخی دیگر ؛ البته هیچ کدام اش برایم مهم نیست |
|
طرف ِما شب نیست صدا با سکوت آشتی نمی کند کلمات، انتظار می کشند من با تو تنها نیستم؛ هیچ کس با هیچ کس تنها نیست شب از ستاره ها تنها تر است ... *** طرف ِما شب نیست چخماق ها، کنار ِفتیله بی طاقت اند خشم ِکوچه در مُشت ِتو ست در لبان ِتو، شعر ِروشن صیقل می خورَد من، تو را دوست می دارم؛ و شب، از ظلمت ِخود وحشت می کند ا.بامداد بشنوید: آهنگ ِ«ندا» از « شاهین ِنجفی» یِ عزیز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:10 توسط پریشان |
|
|
هنرمند برایِ رشد به صبر نیاز دارد نه به ترکاندن ِبازار!
گپی با عبدی ِبهروانفر، موزیسین ِراک و بلوز در حاشیهیِ اجرایی خصوصی در تهران
* روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۳۱ ِاردی بهشت ِ۱۳۸۸
پیشنوشت- عبدی ِبهروانفر متولد ِ1354 در مشهد است. او سالهاست که دغدغههایش در عرصهیِ موسیقی ِراک و بلوز و نیز موسیقی ِفولکلور با تاسیس و سرپرستی ِ«گروه ِراک ِماد» در مشهد- متشکل از خودش، نوید ِاربابیان، علی ِباغفر و محسن ِنامجو- و ضبط و انتشار دو آلبوم در کانادا و امریکایِ شمالی نشان داده است. پس از مدتی اقامت و تحصیل و کار در ارمنستان، مدتی است به ایران بازگشته و حال در حاشیهیِ یکی از اجراهایِ خصوصیش در تهران با او به گفتگو نشستم. هر دو ترجیح دادیم در رابطه با گروه ِماد و سرانجامش و سایر ِمسایل ِگذشته کمتر بگوییم و بیشتر بپردازیم به بحث ِمخاطب و هنرمند و رابطهیِ مخدوش شدهیِ آنها در ایران. فرصت کوتاه بود و بسیاری حرفها ناگفته ماند و بحث در باب ِموسیقی ِمحلی ِخراسان و کارهایِ خود ِعبدی موکول شد به مرتبهیِ بعد. از همه چیز گفتیم از «دورز» و «پینک فلوید» و «جیمی هندریکس» گرفته تا خدابیامرزها «فرهاد» و «فریدون ِفروغی». باشد تا شما را خوش بیاید!
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 21:50 توسط پریشان |
|
|
من آمده ام؛ من آمده ام که عشق فریاد کنم در غم ِنبودن ِ«جلیل ِزُلاند»
* روزنامه یِ روزان/شنبه ۱۹ ِاردی بهشت ِ۸۸ البته تیتر ِاین یادداشت به دلیل ِارتباط داشتن با "گوگوش"! سانسور شد و "ای ساربان آهسته ران" جای گزین اش شد!
لینک ِمطلب در وب گاه ِروزنامه یِ روزان
الف- کسی در می گذرد؛ در می گذرد از این دالان ِپرپیچ ِدنیا؛ کسی که بارها و بارها با نواها و نغمه هایش، با آهنگ ها و آوازهایش، این دالان ِتاریک را به زیب ِنور آراسته و تاریکی زدوده؛ آن گاه که در می گذرد، ما، همان ها که اسم ِخود را «ایرانی» گذاشته ایم، در کمال ِبی اعتنایی و نا آگاهی، نبودن اش را وقعی نمی گذاریم؛ یا نمی شناسیم اش- که فرزندان اش، آینه هایِ عمر اش را می شناسیم- و یا اگر بشناسیم و خبر ِتلخ را بشنویم که «جلیل ِزُلاند، بزرگ ترین آهنگ ساز و آوازخوان ِمعاصر و حنجره یِ زرین ِافغانستان درگذشت.» می گوییم «افغانستان کجا و ما کجا؛ مگر آن ها مرگ ِبنان ها و ترقی ها و یاحقی ها و بسطامی ها را وقعی نهادند؟» و من در جواب می گویم «بله؛ اتفاقاً آن ها بیش از ما به وحدت ِپارسی زبان ها؛ تاجیک ها، افغان ها و ما ایرانی ها، اندیشیده اند و آن را مهم تلقی کرده اند»؛ برایِ آن ها تفاوتی شاید نکند «جلیل ِزلاند» و «بابک ِبیات»؛ ولی لابد برایِ ما فرق دارد! که چند روز می گذرد و باز هم خبری نیست که نیست؛ او در می گذرد در میان ِهیاهو و مویه یِ رسانه هایِ افغانستان و توجّه ِشبکه های بین المللی، و در ایران، نه روزنامه یی و نه خبرگزاری یی و نه ...
ب- شاید لازم باشد بگویم «جلیل ِزلاند» یادگارهایی در میان ِما مردمان- ما اهالی ِایران- هم گذاشته که خالی از لطف نیست گفتن ِشان؛ که شاید «من آمده ام که عشق فریاد کنم» از همه مشهور تر است و حتماً خیلی از ماها آن را هنوز زمزمه می کنیم؛ و از دیگر نغمه هایش که برایِ مان آشنا ست می توان برشمرد؛ «ای ساربان آهسته ران» که به گفته یِ خیلی ها روح ِسعدی را شادمان کرد، «دختر کنار ِپنجره تنها نشست و گفت» که طی ِیک ساعت بر رویِ شعر ِفروغ ِفرخ زاد ساخته شد، «وقتی عاشق شوی راز ِدلت گفته نتانی» و بسیاری دیگر ...
پ- حال هم باید مثلاً زندگی نامه یی بگویم تیتروار: او شاید اولین آوازخوان ِحرفه یی در افغانستان بود؛ نخستین ارکستر ِرادیویی ِافغانستان را او به راه انداخت؛ از دهه یِ پنجاه ِمیلادی تا پیش از ورود ِارتش ِسرخ به افغانستان، مدیریت ِرادیویِ آن را بر عهده داشت؛ سرودهایِ ملّی ِافغانستان در سه مقطع ِحکومت ِمحمّدظاهر شاه، جمهوری ِمحمّد داود خان و جمهوری ِدموکراتیک ِخلق را او ساخت و در اوج ِهنر اش تحت ِعنوان ِ«حنجره طلایی ِافغانستان» به شهرت رسید؛ سفرهایی پرتعداد به ایران داشت و حاصلی پربار و فرزند ِمشهور و هنرمند اش «فرید» را برایِ تحصیل به هنرستان ِموسیقی ِتهران فرستاد؛ پس از آغاز ِجنگ ِداخلی، کشور اش را ترک کرد و به امریکا رفت؛ در آن جا تا همین چند روز ِپیش ماند و در همان جا- کالیفرنیا- درگذشت ولی همواره یاد ِافغانستان و ایران در دل اش زنده بود. فرزندان اش- از جمله فرید، وحید و سهیلا زلاند- که بی شک آینه یِ تمام نمایِ یک عمر تلاش ِپدر در راه ِموسیقی هستند، همه راه ِاو را ادامه دادند و در راه ِاعتلایِ موسیقی ِافغانستان و ایران کوشیدند؛ هرچند انگار ایران قصدی برایِ تسلایِ خاطر ِآنان نشان نداده است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:1 توسط پریشان |
|
|
چیزی میان ِاُلیور اِستون و علی ِحاتمی! امّا از نوع ِعاشقانه اش! مروری بر کارنامه یِ هنری- تلویزیونی ِ«حسن ِفتحی»؛ به بهانه یِ پخش ِآخرین اثر اش، «اشک ها و لبخند ها»
* روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۱۷ ِاردی بهشت ِ۸۸
پیش درآمد- حسن ِفتحی را دیگر می توان یکی از سه نام ِشناخته شده یِ سال هایِ اخیر در عرصه یِ سریال سازی ِ«جدّی» و غیر ِطنز ِتلویزیون- دو نفر دیگر شاید احمد ِامینی و همایون ِاسعدیان باشند- دانست. او شاید از معدود کارگردانان ِتاریخی ساز ِموفق در بعد از انقلاب باشد که آثاری متفاوت در چارچوب ِدوره هایِ زمانی و تاریخی ِمختلف خلق کرده است و در این باره، پر بی راه نیست که بگوییم او همواره گوشه یِ چشمی به کارنامه یِ مرحوم علی ِحاتمی دارد و حتّی تا قبل از «میوه یِ ممنوعه» احتمالاً به تأسی از حاتمی تمام ِکارهایش را دوبله می کرد؛ حال آن که سال ها بود دوبلاژ کارهایِ سینمایی و تلویزیونی منسوخ شده و صدابرداری ِسرصحنه متداول بود. نکته یِ جالب ِتوجّه ِدیگر شاید این باشد که حسن ِفتحی شباهت ِظاهری ِقابل ِقبولی با «الیور استون»، کارگردان ِمشهور و
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:5 توسط پریشان |
|
|
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران // کز سنگ ناله خیزد، روز ِ«وصال» ِیاران برایِِ خاطر ِعزیز ِ- دل ام نمی آید بگویم زنده یاد- «بیژن ِترقّی»
رحمان ِحسینی * یک شنبه سیزدهم ِاردی بهشت ِ۸۸ / روزنامه یِ "روزان"
الف- چند روزی پیش بود که به رسم و عادت ِمألوف- که دیگر گویی روز ِمان هم بی آن شب
ب- این جا نیستم برایِ آن که زنده گی نامه یی بنویسم؛ که دیگر، آن مثلن زنده گی نامه ها را از هر گوشه و کناری می شود پیدا کرد که «ترقی «آتش ِکاروان»، «بی داد ِزمانه»، «می زده»، «بهار ِدل نشین» و کرور کرور ترانه هایِ فرد ِاعلایِ دیگر سروده» که تا فرصت داریم و دارند، می شود در باب ِشان سخنرانی ها کرد و محفل ها به پا کرد. از این که بگویم «ترقی» بود که ترانه را روایی کرد، ترانه را واجد تصاویری عینی کرد و حتّا ترانه را به دیالوگ نزدیک کرد، شرم دارم؛ که اگر من ِنگارنده هم ندانم، حتمن اهل ِفن و مخاطبان ِفهیم ِموسیقی، الآن همه یِ این ها را مثل ِکتاب هایِ مدرسه از بر اند.
پ- استاد! می بینی که برایِ تو و در سوگ ِوصل ِتو به عزیزان ات در آن سو ست که شعر شاعر را دست برده ام و «وداع» را به «وصال» بدل کرده ام که اگر هیچ کس نداند من که می دانم و چند باره هم می گویم که خودخواهی یِ ماست که هر وصالی را برایِ ما وداع جلوه می دهد و در غم ِآن وداع بر سوگ ِمان می نشاند؛ امّا باشد، اشکالی ندارد؛ پس: «بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران//کز سنگ ناله خیزد، روز ِ«وصال» ِیاران»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 2:40 توسط پریشان |
|
|
خانه نشینی ِ«محمّد ِچرم شیر» خیلی ها را نمایش نامه نویس کرده است! سخنی درباره یِ نمایش ِ«رویاهایِ خلیج ِفارس» نوشته یِ «سیروس ِکهوری نژاد» به کارگردانی ِ«امیر دژاکام» اجرا شده در «سالن ِاصلی ِتئاتر شهر»
پویا جامی
*یادداشت ِیکی از همکاران/روزنامه ی ِروزان/سه شنبه ۱ اردی بهشت ِ۸۸
الف- پیش درآمد یا چرا این نمایش در سالن ِاصلی اجرا رفت؟ اولین نمایشی که از امیر ِدژاکام دیدم یادم هست سال ِ79 بود به نام ِ«دزد ِدریایی» که پرسوناژ ِاصلی را «خسرو احمدی» بازی می کرد. نمایش ِخوبی بود؛ امّا «تئاتر»-به معنایِ اخصّ ِکلمه- نبود بلکه بیش تر می خورد که یک «واریِته» باشد نه «تئاتر». همین به من نشان داد که کارگردان- جدا از این بحث- نسبتاً کار اش را بلد است. بگذریم؛ بعد از آن هم نمایشهایِ دیگری از او دنبال کردم مثل ِ«ضیافت ِشیطان»، «لیلی و مجنون»، «ملکه یِ جنّیان» و ... که همه نمایشهایی خوب از نظر ِمتن، کارگردانی و طراحی بودند؛ خصوصاً آن ها که طراحی هایِ «آتیلا پسیانی» را یدک می کشیدند. در همه یِ این سال ها می دیدم که امیر ِدژاکام هر سال یک یا شاید دو اجرا در تئاتر شهر داشت و باز هم بسیاری اجراهای دیگر در فرهنگسراها و خانه یِ نمایش و ... امّا به دلیل ِانتخاب ِسالن ِمناسب برایِ هر اجرا، این مسئله خیلی به چشم نمی آمد؛ جز آن مسئله یِ دیگر این بود که او جای کسی دیگر را تنگ نمی کرد و در جایگاه خودش قرار داشت. این همه، وقتی به چشم آمد که «رویاهایِ خلیج ِفارس» را در سالن اصلی دیدم در حالی که نه نمایش برای آن سالن مناسب بود، نه بازیگران ِنه چندان آماده یِ کار، از پس ِمسایل صدای ِاین سالن بر می آمدند و نه حتّی نیمی از ظرفیت ِسالن پر می شد! و همه یِ این ها ...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:26 توسط پریشان |
|
|
" بُغض " ۳/۲/۸۸
تو تموم ِاین شبا، همه ی ِنیمه شبا تو تموم ِاین روزا، روزای ِتیره و تار گریه های ِدر سکوت؛ خنده های ِنابجا
جز تو هیچ فکری نبود جز خیال ِدیدنت جز غبار ِانتظار واسه من هیچی نبود
بی تو بغضای ِشکسته کم نبود بی تو حتا یه ذره شادی به جای ِاین همه ماتم و درد و غم نبود اگه بودی، اون درخت ِبید ِگوشه ی ِحیاط تنها مهمون توی ِ این بزم ِشکستن ام نبود
آره دل تنگ ِتو بودم ولی باز هیچ صدایی از دل ام در نیومد ناله ی ِنی که باید بپیچه تو صدای ِباد مال ِتو قصّه ها بود گفتم؛ هیچ صدایی ام از این دل ام در نیومد
حالا هم که ناله ها و گریه هام خس خسای نفسام کم کمک داشت صدا پیدا می کرد
که دیگه دلی نمونده که برای ِدیدنت تنگ بشه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:22 توسط پریشان |
|
|
من می جستم گوشه یی از بهر ِفراغ // هر روز و شب ام گرفته در دست، چراغ نی! یافت نشد هر چه که گشتم امّا // اینک گیرم از قدح ِباده سراغ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:46 توسط پریشان |
|
|
به نظر ِشما وجه ِمشترک ِاین کشور، این دنیا با زندان چیه؟ چه فرقی با هم دارند؟! زندان رفتن درد داره؟! تو خونه که نشستیم با زندان فرقی داره؟! نظرات ِتونو اگر خواستید تو کامنتایی که می گذارید بنویسید.
این مومنی یِ ریایی ام را به کنار // بگذارم و بندم به کمر هم، زُنّار کاین حال ِپریشانی و اندوه و بلا // خوب دانم که بیاید از بُن ِدین، به بار
این محبس ِتنگ ِابدی ما را بس // کاین مُلک، دوصد طعنه زَنَد بر محبس از هدهد ِخوش محضر ِعطّار، اثر // نَبوَد و پُر است، آسمان از کرکس
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:44 توسط پریشان |
|
|
مگه چیه خب؟ عیده دیگه! در باب ِآن چه که تلویزیون در نوروز داشت و آن چه که نداشت
روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۲۰/۱/۸۸
پیش نوشت:
در طول ِتعطیلات ِنوروزیِ کمابیش طولانی ِما ایرانیان، سازمان ِمحترم ِصدا و سیما- که از این پس در این یادداشت به صورتی خودمانیتر، آن را تلویزیون می نامیم- تلاش کرد تا به قول ِمعروف سنگ ِتمام بگذارد و مخاطبان ِایرانی را از پایِ انواع و اقسام شبکه هایِ ماهواره یی ِفارسی زبان یا غیر ِفارسی زبان بلند کند و پایِ تلویزیون ِوطنی ِخود ِمان بنشاند. حال ما می خواهیم ببینیم آیا واقعاً چنین کاری را توانسته اند بکنند یا نه؟ آیا تلویزیونی ها به اهدافشان رسیده اند؟ آیا اساساً
1- خواب هایِ بد و خواب هایِ خوش: اگر اجازه بدهید می خواهم شما را ببرم به حدود ِبیست تا بیست و پنج سال ِپیش و هرچند برایِ برخی نیاز به یادآوری گذشته ها نیست؛ امّا لا اقل نسل هایِ بعد از دهه یِ شصت باید بدانند حوالیِ تلویزیون ِآن زمان چه خبرهایی بوده و بدانند که وقتی ماهواره یی هنوز درکار نبود، تلویزیون برایِ مخاطبان اش چه داشت. فکر می کنم خیلی ها بتوانند تصویری را که من می خواهم مجسّم کنند؛ دو شبکه یِ تلویزیونی با ساعات ِپخش محدود و برنامه هایِ محدودتر، تفریح ِخانواده ها منتظر شدن و تماشا کردن ِ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 4:19 توسط پریشان |
|
|
خزعبل کده ی ِاصلی تماس با خزعبل باف صندوق چه ی ِخزعبلات پروفایل ِ صابلّه ی ِ این خزعبل کده |
| ما این جا برای چه مشتی خزعبل می بافیم ؟ |
به نظر شما ، فایده ای هم داره ، که آدم ، علّامه ی دهر و دائرۀ المعارف ِ سیّار باشه؟ اگه داره ، پس این خراب شده رو ببینید ؛ اگه نداره هم ، هر جور راحت اید .
|
| صندوق ِ مراسلات |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|