تبليغاتX
نیم چه خُزعبلاتی از یک پریشان
جایی برای ِ خرد شدن ِاعصاب ِبرخی خواننده گان اش و لذّت ِبرخی دیگر ؛ البته هیچ کدام اش برایم مهم نیست
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

طرف ِما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات، انتظار می کشند


من با تو تنها نیستم؛ هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است ...


***

طرف ِما شب نیست

چخماق ها، کنار ِفتیله بی طاقت اند


خشم ِکوچه در مُشت ِتو ست

در لبان ِتو، شعر ِروشن صیقل می خورَد

من، تو را دوست می دارم؛ و شب، از ظلمت ِخود وحشت می کند


ا.بامداد

بشنوید: آهنگ ِ«ندا» از « شاهین ِنجفی» یِ عزیز



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:10  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

هنرمند برایِ رشد به صبر نیاز دارد

 نه به ترکاندن ِبازار!

 

گپی با عبدی ِبهروان­فر، موزیسین ِراک و بلوز

در حاشیه­یِ اجرایی خصوصی در تهران

 

* روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۳۱ ِاردی بهشت ِ۱۳۸۸

 

 

پیش­نوشت- عبدی ِبهروان­فر متولد ِ1354 در مشهد است. او سال­هاست که دغدغه­هایش در عرصه­یِ موسیقی ِراک و بلوز و نیز موسیقی ِفولکلور با تاسیس و سرپرستی ِ«گروه ِراک ِماد» در مشهد- متشکل از خودش، نوید ِاربابیان، علی ِباغ­فر و محسن ِنامجو- و ضبط و انتشار دو آلبوم در کانادا و امریکایِ شمالی نشان داده است. پس از مدتی اقامت و تحصیل و کار در ارمنستان، مدتی است به ایران بازگشته و حال در حاشیه­یِ یکی از اجراهایِ خصوصیش در تهران با او به گفتگو نشستم. هر دو ترجیح دادیم در رابطه با گروه ِماد و سرانجامش و سایر ِمسایل ِگذشته کمتر بگوییم و بیش­تر بپردازیم به بحث ِمخاطب و هنرمند و رابطه­یِ مخدوش شده­یِ آن­ها در ایران. فرصت کوتاه بود و بسیاری حرف­ها ناگفته ماند و بحث در باب ِموسیقی ِمحلی ِخراسان و کارهایِ خود ِعبدی موکول شد به مرتبه­یِ بعد. از همه چیز گفتیم از «دورز» و «پینک فلوید» و «جیمی هندریکس» گرفته تا خدابیامرزها «فرهاد» و «فریدون ِفروغی». باشد تا شما را خوش بیاید!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 21:50  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

من آمده ام؛ من آمده ام که عشق فریاد کنم

در غم ِنبودن ِ«جلیل ِزُلاند»

 

 

* روزنامه یِ روزان/شنبه ۱۹ ِاردی بهشت ِ۸۸

البته تیتر ِاین یادداشت به دلیل ِارتباط داشتن با "گوگوش"! سانسور شد و "ای ساربان آهسته ران" جای گزین اش شد!

 

لینک ِمطلب در وب گاه ِروزنامه یِ روزان

 

 

 

 

الف- کسی در می گذرد؛ در می گذرد از این دالان ِپرپیچ ِدنیا؛ کسی که بارها و بارها با نواها و نغمه هایش، با آهنگ ها و آوازهایش، این دالان ِتاریک را به زیب ِنور آراسته و تاریکی زدوده؛ آن گاه که در می گذرد، ما، همان ها که اسم ِخود را «ایرانی» گذاشته ایم، در کمال ِبی اعتنایی و نا آگاهی، نبودن اش را وقعی نمی گذاریم؛ یا نمی شناسیم اش- که فرزندان اش، آینه هایِ عمر اش را می شناسیم- و یا اگر بشناسیم و خبر ِتلخ را بشنویم که «جلیل ِزُلاند، بزرگ ترین آهنگ ساز و آوازخوان ِمعاصر و حنجره یِ زرین ِافغانستان درگذشت.» می گوییم «افغانستان کجا و ما کجا؛ مگر آن ها مرگ ِبنان ها و ترقی ها و یاحقی ها و بسطامی ها را وقعی نهادند؟» و من در جواب می گویم «بله؛ اتفاقاً آن ها بیش از ما به وحدت ِپارسی زبان ها؛ تاجیک ها، افغان ها و ما ایرانی ها، اندیشیده اند و آن را مهم تلقی کرده اند»؛ برایِ آن ها تفاوتی شاید نکند «جلیل ِزلاند» و «بابک ِبیات»؛ ولی لابد برایِ ما فرق دارد! که چند روز می گذرد و باز هم خبری نیست که نیست؛ او در می گذرد در میان ِهیاهو و مویه یِ رسانه هایِ افغانستان و توجّه ِشبکه های بین المللی، و در ایران، نه روزنامه یی و نه خبرگزاری یی و نه ...

 

ب- شاید لازم باشد بگویم «جلیل ِزلاند» یادگارهایی در میان ِما مردمان- ما اهالی ِایران- هم گذاشته که خالی از لطف نیست گفتن ِشان؛ که شاید «من آمده ام که عشق فریاد کنم» از همه مشهور تر است و حتماً خیلی از ماها آن را هنوز زمزمه می کنیم؛ و از دیگر نغمه هایش که برایِ مان آشنا ست می توان برشمرد؛ «ای ساربان آهسته ران» که به گفته یِ خیلی ها روح ِسعدی را شادمان کرد، «دختر کنار ِپنجره تنها نشست و گفت» که طی ِیک ساعت بر رویِ شعر ِفروغ ِفرخ زاد ساخته شد، «وقتی عاشق شوی راز ِدلت گفته نتانی» و بسیاری دیگر ...

 

پ- حال هم باید مثلاً زندگی نامه یی بگویم تیتروار: او شاید اولین آوازخوان ِحرفه یی در افغانستان بود؛ نخستین ارکستر ِرادیویی ِافغانستان را او به راه انداخت؛ از دهه یِ پنجاه ِمیلادی تا پیش از ورود ِارتش ِسرخ به افغانستان، مدیریت ِرادیویِ آن را بر عهده داشت؛ سرودهایِ ملّی ِافغانستان در سه مقطع ِحکومت ِمحمّدظاهر شاه، جمهوری ِمحمّد داود خان و جمهوری ِدموکراتیک ِخلق را او ساخت و در اوج ِهنر اش تحت ِعنوان ِ«حنجره طلایی ِافغانستان» به شهرت رسید؛ سفرهایی پرتعداد به ایران داشت و حاصلی پربار و فرزند ِمشهور و هنرمند اش «فرید» را برایِ تحصیل به هنرستان ِموسیقی ِتهران فرستاد؛ پس از آغاز ِجنگ ِداخلی، کشور اش را ترک کرد و به امریکا رفت؛ در آن جا تا همین چند روز ِپیش ماند و در همان جا- کالیفرنیا- درگذشت ولی همواره یاد ِافغانستان و ایران در دل اش زنده بود. فرزندان اش- از جمله فرید، وحید و سهیلا زلاند- که بی شک آینه یِ تمام نمایِ یک عمر تلاش ِپدر در راه ِموسیقی هستند، همه راه ِاو را ادامه دادند و در راه ِاعتلایِ موسیقی ِافغانستان و ایران کوشیدند؛ هرچند انگار ایران قصدی برایِ تسلایِ خاطر ِآنان نشان نداده است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:1  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

چیزی میان ِاُلیور اِستون و علی ِحاتمی! امّا از نوع ِعاشقانه اش!

مروری بر کارنامه یِ هنری- تلویزیونی ِ«حسن ِفتحی»؛

 به بهانه یِ پخش ِآخرین اثر اش، «اشک ها و لبخند ها»

 

 

* روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۱۷ ِاردی بهشت ِ۸۸ 

 

 

پیش درآمد- حسن ِفتحی را دیگر می توان یکی از سه نام ِشناخته شده یِ سال هایِ اخیر در عرصه یِ سریال سازی ِ«جدّی» و غیر ِطنز ِتلویزیون- دو نفر دیگر شاید احمد ِامینی و همایون ِاسعدیان باشند-  دانست. او شاید از معدود کارگردانان ِتاریخی ساز ِموفق در بعد از انقلاب باشد که آثاری متفاوت در چارچوب ِدوره هایِ زمانی و تاریخی ِمختلف خلق کرده است و در این باره، پر بی راه نیست که بگوییم او همواره گوشه یِ چشمی به کارنامه یِ مرحوم علی ِحاتمی دارد و حتّی تا قبل از «میوه یِ ممنوعه» احتمالاً به تأسی از حاتمی تمام ِکارهایش را دوبله می کرد؛ حال آن که سال ها بود دوبلاژ کارهایِ سینمایی و تلویزیونی منسوخ شده و صدابرداری ِسرصحنه متداول بود. نکته یِ جالب ِتوجّه ِدیگر شاید این باشد که حسن ِفتحی شباهت ِظاهری ِقابل ِقبولی با «الیور استون»، کارگردان ِمشهور و
مستقل ِامریکایی دارد و از این جاست که ما به تیتر ِبالا می رسیم؛ هر چند «چیزی میان ِالیور استون و
علی ِحاتمی» بیان گر ِدید ِطنز ِنگارنده یِ این سطور است و نه چیز ِدیگر؛ که حسن ِفتحی دیگر مدّت هاست- از میوه یِ ممنوعه به بعد- واجد ِهویتی مستقل و مشخص در میان ِکارگردانان ِایرانی شده است و بی نیاز از این چیزهاست و دیگر نمی توان او را یک تاریخی ساز ِصرف دانست. امّا مهم ترین خصیصه یِ کارهایِ فتحی که او را از سایرین متمایز می کند، این است: حسن ِفتحی یک «عاشقانه ساز» است! باور نمی کنید؟ نگاهی کوتاه به مشهورترین کارهایش این نکته را روشن خواهد کرد؛ و این همان کاری است که این جا به دنبال اش هستیم. پخش ِ«اشک ها و لبخندها» بعد از تعطیلات ِنوروزی ....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:5  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران // کز سنگ ناله خیزد، روز ِ«وصال» ِیاران

برایِِ خاطر ِعزیز ِ- دل ام نمی آید بگویم زنده یاد- «بیژن ِترقّی»

 

 

رحمان ِحسینی

 * یک شنبه سیزدهم ِاردی بهشت ِ۸۸ / روزنامه یِ "روزان"

 لینک ِمطلب در سایت ِروزنامه

 

الف- چند روزی پیش بود که به رسم و عادت ِمألوف- که دیگر گویی روز ِمان هم بی آن شب
نمی شود- از چندین و چند جهت و طرف و سو، اخبار سویِ مان روانه شد که «ترقّی هم رفت» که ما دیگر باید به این «هم، رفت» عادت کنیم که دیگر «رفتن» نیست که جایِ تعجّب دارد؛ بل، «ماندن» است! هر چند خیلی ها برایِ شان مسلّم بود که در مورد ِ«ترقّی» این «رفتن» مایه یِ آرامش بود؛ که دیگر برایِ کسی که به گفته یِ خود اش «زنده بود هنوز و ترانه هاش بر زبان ها؛ امّا فراموش شده بود» زنده گی را می خواست چه کار؛ امّا باز افسوس اش از آن ِما ست که نبودن ِاو و بسیاری دیگر را آه بکشیم و حال آن که روزی که برایِ ما «وداع» است، برایِ آن ها که می روند «وصال» است؛ «ترقّی» هم این گونه بود که رفت و به «پرویز» دوست ِجاودانه اش پیوست که دو سالی را در فراق ِوجود ِنازنین و صدایِ ساز اش سر کرده بود؛ و باز آه ها و «وا اسفا» ها که به آسمان می رود که «چرا به دیدن اش نرفتیم؟» و «چرا نکوداشت و بزرگ داشت و ... برایش نگرفتیم؟» یا شاید بعدها این هم اضافه شود از برایِ دیگران که «چرا به کتاب هایِ چاپ ِقدیم اش مجوز ِتجدید ِچاپ ندادیم؟!» و او از آن بالا بالاها نظاره مان می کند و می خندد و با «یاحقّی»، «صبا»، «تجویدی»، «بنان»، «تورج ِنگهبان»، «دلکش»، «ویگن» و خیلی هایِ دیگر -که آن جا هستند حتمن، در یکی از دنج ترین کنج هایِ بهشت- مشغول اند به رامش گری و- برایِ ما که نه-  برایِ آن بالایی ها صفحه هایِ سی و سه دور ِناب ِفردِ اعلا در می آورند تا گرامافون هایِ بهشتی بی کار نباشند.

 

ب- این جا نیستم برایِ آن که زنده گی نامه یی بنویسم؛ که دیگر، آن مثلن زنده گی نامه ها را از هر گوشه و کناری می شود پیدا کرد که «ترقی «آتش ِکاروان»، «بی داد ِزمانه»، «می زده»، «بهار ِدل نشین» و کرور کرور ترانه هایِ فرد ِاعلایِ دیگر سروده» که تا فرصت داریم و دارند، می شود در باب ِشان سخنرانی ها کرد و محفل ها به پا کرد. از این که بگویم «ترقی» بود که ترانه را روایی کرد، ترانه را واجد تصاویری عینی کرد و حتّا ترانه را به دیالوگ نزدیک کرد، شرم دارم؛ که اگر من ِنگارنده هم ندانم، حتمن اهل ِفن و مخاطبان ِفهیم ِموسیقی، الآن همه یِ این ها را مثل ِکتاب هایِ مدرسه از بر اند.

 

پ- استاد! می بینی که برایِ تو و در سوگ ِوصل ِتو به عزیزان ات در آن سو ست که شعر شاعر را دست برده ام و «وداع» را به «وصال» بدل کرده ام که اگر هیچ کس نداند من که می دانم و چند باره هم می گویم که خودخواهی یِ ماست که هر وصالی را برایِ ما وداع جلوه می دهد و در غم ِآن وداع بر سوگ ِمان می نشاند؛ امّا باشد، اشکالی ندارد؛ پس:

 «بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران//کز سنگ ناله خیزد، روز ِ«وصال» ِیاران»

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 2:40  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

خانه نشینی ِ«محمّد ِچرم­ شیر» خیلی­­ ها را نمایش نامه نویس کرده است!

سخنی درباره یِ نمایش ِ«رویاهایِ خلیج ِفارس»

نوشته یِ «سیروس ِکهوری نژاد» به کارگردانی ِ«امیر دژاکام» اجرا شده در «سالن ِاصلی ِتئاتر شهر»

 

پویا جامی

 

 

 

*یادداشت ِیکی از همکاران/روزنامه ی ِروزان/سه شنبه ۱ اردی بهشت ِ۸۸

 

 

الف- پیش درآمد      یا      چرا این نمایش در سالن ِاصلی اجرا رفت؟

اولین نمایشی که از امیر ِدژاکام دیدم یادم هست سال ِ79 بود به نام ِ«دزد ِدریایی» که پرسوناژ ِاصلی را «خسرو احمدی» بازی می کرد. نمایش ِخوبی بود؛ امّا «تئاتر»-به معنایِ اخصّ ِکلمه- نبود بلکه بیش تر می خورد که یک «واریِته» باشد نه «تئاتر». همین به من نشان داد که کارگردان- جدا از این بحث- نسبتاً کار اش را بلد است. بگذریم؛ بعد از آن هم نمایش­هایِ دیگری از او دنبال کردم مثل ِ«ضیافت ِشیطان»، «لیلی و مجنون»، «ملکه یِ جنّیان» و ... که همه نمایش­هایی خوب از نظر ِمتن، کارگردانی و طراحی بودند؛ خصوصاً آن ها که طراحی هایِ «آتیلا پسیانی» را یدک می کشیدند. در همه یِ این سال ها می دیدم که امیر ِدژاکام هر سال یک یا شاید دو اجرا در تئاتر شهر داشت و باز هم بسیاری اجراهای دیگر در فرهنگسراها و خانه یِ نمایش و ... امّا به دلیل ِانتخاب ِسالن ِمناسب برایِ هر اجرا، این مسئله خیلی به چشم نمی آمد؛ جز آن مسئله یِ دیگر این بود که او جای کسی دیگر را تنگ نمی کرد و در جایگاه خودش قرار داشت. این همه، وقتی به چشم آمد که «رویاهایِ خلیج ِفارس» را در سالن اصلی دیدم در حالی که نه نمایش برای آن سالن مناسب بود، نه بازیگران ِنه چندان آماده یِ کار، از پس ِمسایل صدای ِاین سالن بر می آمدند و نه حتّی نیمی از ظرفیت ِسالن پر می شد! و همه یِ این ها ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:26  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

" بُغض "

۳/۲/۸۸

 

تو تموم ِاین شبا، همه ی ِنیمه شبا

تو تموم ِاین روزا، روزای ِتیره و تار

گریه های ِدر سکوت؛ خنده های ِنابجا

 

جز تو هیچ فکری نبود

جز خیال ِدیدنت

جز غبار ِانتظار

واسه من هیچی نبود

 

بی تو بغضای ِشکسته کم نبود

بی تو حتا یه ذره شادی

به جای ِاین همه ماتم و درد و غم نبود

اگه بودی، اون درخت ِبید ِگوشه ی ِحیاط

تنها مهمون توی ِ این بزم ِشکستن ام نبود

 

آره دل تنگ ِتو بودم ولی باز

هیچ صدایی از دل ام در نیومد

ناله ی ِنی که باید بپیچه تو صدای ِباد

مال ِتو قصّه ها بود

گفتم؛

هیچ صدایی ام از این دل ام در نیومد

 

حالا هم که ناله ها و گریه هام

خس خسای نفسام

 کم کمک داشت صدا پیدا می کرد

 

 که دیگه

دلی نمونده که برای ِدیدنت

تنگ بشه!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:22  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

من می جستم گوشه یی از بهر ِفراغ // هر روز و شب ام گرفته در دست، چراغ

نی! یافت نشد هر چه که گشتم امّا // اینک گیرم از قدح ِباده سراغ

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:46  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

به نظر ِشما وجه ِمشترک ِاین کشور، این دنیا با زندان چیه؟ چه فرقی با هم

 دارند؟! زندان رفتن درد داره؟! تو خونه که نشستیم با زندان فرقی داره؟!

نظرات ِتونو اگر خواستید تو کامنتایی که می گذارید بنویسید.

 


 

این مومنی یِ ریایی ام را به کنار // بگذارم و بندم به کمر هم، زُنّار

کاین حال ِپریشانی و اندوه و بلا // خوب دانم که بیاید از بُن ِدین، به بار

 


 

این محبس ِتنگ ِابدی ما را بس // کاین مُلک، دوصد طعنه زَنَد بر محبس

از هدهد ِخوش محضر ِعطّار، اثر // نَبوَد و پُر است، آسمان از کرکس

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:44  توسط پریشان | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

مگه چیه خب؟ عیده دیگه!

در باب ِآن چه که تلویزیون در نوروز داشت و آن چه که نداشت

 

روزنامه یِ روزان/پنج شنبه ۲۰/۱/۸۸ 

 

پیش نوشت:

 

در طول ِتعطیلات ِنوروزیِ کمابیش طولانی ِما ایرانیان، سازمان ِمحترم ِصدا و سیما- که از این پس در این یادداشت به صورتی خودمانی­تر، آن را تلویزیون می نامیم- تلاش کرد تا به قول ِمعروف سنگ ِتمام بگذارد و مخاطبان ِایرانی را از پایِ انواع و اقسام شبکه هایِ ماهواره یی ِفارسی زبان یا غیر ِفارسی زبان بلند کند و پایِ تلویزیون ِوطنی ِخود ِمان بنشاند. حال ما می خواهیم ببینیم آیا واقعاً چنین کاری را توانسته اند بکنند یا نه؟ آیا تلویزیونی ها به اهدافشان رسیده اند؟ آیا اساساً
هدف ِتلویزیون ِما سرگرم کردن است یا اهالی ِآن هنوز به اهدافی دیگر فکر می کنند؟ یا مگر در عیدها چه خبر است که تلویزیون ِایّام ِعید با سایر ِزمان هایِ سال توفیر دارد؟ تلاش ِ نگارنده بر این است که به این سوالات و نیز برخی سوالات ِدیگر در چارچوب ِبخش هایی متفاوت پاسخ دهد و در آخر نتیجه یِ آن را با هم شاهد باشیم.

 

1- خواب هایِ بد و خواب هایِ خوش:

اگر اجازه بدهید می خواهم شما را ببرم به حدود ِبیست تا بیست و پنج سال ِپیش و هرچند برایِ برخی نیاز به یادآوری گذشته ها نیست؛ امّا لا اقل نسل هایِ بعد از دهه یِ شصت باید بدانند حوالیِ تلویزیون ِآن زمان چه خبرهایی بوده و بدانند که وقتی ماهواره یی هنوز درکار نبود، تلویزیون برایِ مخاطبان اش چه داشت.

فکر می کنم خیلی ها بتوانند تصویری را که من می خواهم مجسّم کنند؛ دو شبکه یِ تلویزیونی با ساعات ِپخش محدود و برنامه هایِ محدودتر، تفریح ِخانواده ها منتظر شدن و تماشا کردن ِ
نسخه یِ ناقص ِفیلم ِ«شعله» و تعقیب کردن ِسریال ِ«آینه» یا شاید هم کارهایِ متوسّط ِدیگری
مانند ِ«سربداران» و «کوچک ِجنگلی»، کودکان ِمنتظر برایِ دیدن ِ«پینوکیو» به روایت ِواحد ِ
دوبلاژ ِسیما و همین طور برایِ  «نل»، «گالیور»، «حنا» و ...(که شاید بتوان گفت در آن دوره
وضع ِخردسالان از همه بهتر بود)، و نهایت ِخوش­بختی ِجوانان هم انتظار کشیدن برایِ چند دقیقه فوتبال ِاروپاییِ بیات شده، در میان ِحرف هایِ تو در تویِ مجید ِوارث و بهرام ِشفیع و اسب سواری و شنا و دو و میدانی و ... و بسیاری صحنه هایِ دیگر که برایِ دهه یِ شصت عادی بود و برایِ الآن که بیست سال ِبعد اش باشد، غیر ِعادی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 4:19  توسط پریشان | 
 
خزعبل کده ی ِاصلی
تماس با خزعبل باف
صندوق چه ی ِخزعبلات
پروفایل ِ صابلّه ی ِ این خزعبل کده
ما این جا برای چه مشتی خزعبل می بافیم ؟
به نظر شما ، فایده ای هم داره ، که آدم ، علّامه ی دهر و دائرۀ المعارف ِ سیّار باشه؟ اگه داره ، پس این خراب شده رو ببینید ؛ اگه نداره هم ، هر جور راحت اید .

صندوق ِ مراسلات
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
یخ دان ِ مراسلات
هر چی که شخص ِ شخیص ِ نگارنده بخواد
شعرهای ِ خودم
شعرهای ِ دیگران
تحلیل هایم
موسیقی
فرهنگ
سیاست
سینما و تئاتر و تلویزیون
ورزش
چاپ شده های شخص ِ بنده در مطبوعات ِ مریض ِ ایران
کتاب
ترانه های ِخودم
دیگر رقعه و رساله و مراسله نویسان
صفحه ی من در facebook
استاد دکتر رضا براهنی
پروفایل ِمن در یاهو 360
حافظ ِشیراز
چریک کوچولو (داود)
عبدی بهروان فر (نابغه ی ِراک ِایران)
وب نوشت ( محمدعلی ی ِ ابطحی )
روزنامه ی ِکارگزاران
روزنامه ی ِاعتماد
روزنامه ی ِاعتماد ِملی
هفتان (سایت ِفارسی ی ِمرجع ِهنرهای ِهفت گانه)
خبر گزاری ی ِنوروز ( جبهه ی ِمشارکت )
استاد ِبزرگ وار دکتر عبدالکریم ِسروش
ملکوتی ها (حلقه ی ِملکوت)
آیین ِمهر (سید حسام ِفروزان)
احمد ِقابل (از نو اندیشان ِ فقه ِاسلامی)
دایره المعارف ِویکی پدیا (بخش ِفارسی)
مانی ها (صدای ِادبیات ِ آزاد ِ ایران)
وبگاه ِ رسمی ی ِطرفداران ِسیاوش ِقمیشی
وبگاه ِاسطوره ی ِشعر ِامروزین ِ ما : احمد ِ شاملو
آینده ( عباس ِعبدی )
هنوز (علی اصغر ِسید آبادی و گیسو فغفوری)
رستاک ( اقتصاد ِآزاد )
موناد (دلارام ِآکار)
هفته نامه ی ِشهروند امروز
آوای ِققنوس (حسین)
سقوط (امین علم الهدا)
ما ایم که ازخاک برافلاک ...(فعلن بالعکس)(داود)
وبلاگ ِدکتر علی رضا نوری زاده
رادیو زمانه
تار-مینیاتور (وبگاه ِپیروان ِایرانی ی ِ ارو ایلوواتار)
سخنانی از بازترین پنجره ی ِشهر ِقشنگ (کاملیا مافی)
شاهین ِ نجفی (رپر ِ مبارز ِ مقیم ِاروپا)
اراجیف نامه (لیلی!)
بالاترین
فیلتر شکن (بعضی از ISPها فیلترم کردند!)
خام دست ِ خامه به دست (عباس ِ امیری)
ملکوت (داریوش ِمحمّدپور)
جُستار (استاد داریوش ِآشوری)
سیبستان (مهدی ی ِجامی)
حضور ِ خلوت ِاُنس (عباس ِمعروفی)
یدالله ِرویایی
عسل نگاشت
سپنج (صدای ِادبیات ِمستقل ِایران)
داریوش ِفرخاک فر
فَلُّ سَفَّه (سعید ِحنایی ی ِکاشانی)
کانون ِآرمان ِدکتر شریعتی
اکبر ِمنتجبی
ITEXPRESS (علیرضا)
علی ی ِ خردپیر
اکبر ِاعلمی
شهاب ِطباطبایی
دفتر ِ بی مخاطب (حنیف ِمزروعی)
صمیمانه تر (جواد ِروح)
روز مره گی ها (نفیسه زارع ِکهن)
علی ی ِپیر حسین لو (الپر)
سکوت ِصدا (اعظم ِویسمه)
نوشته های ِمن (محمّد ِ طاهری)
مسیح ِاسماعیلی
نوای ِ بی نان (علی ی ِقلی پور)
بوی ِخاک (محمّدرضا یزدان پناه)
آذر (فرید ِ مدرّسی)
شُمال از شُمال ِغربی (محسن ِآزرم)
دل شوره های ِمن (شیوا آباء)
بحر در کوزه (مهران ِکرمی)
سیّد ابراهیم ِنبوی
محمّد ِ صالح علا
Balatarin
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

پریشان

 





Powered by WebGozar